English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (13 milliseconds)
English Persian
double گرفتن همزمان دو ماهی تفنگ دولول
doubled گرفتن همزمان دو ماهی تفنگ دولول
doubled up گرفتن همزمان دو ماهی تفنگ دولول
Other Matches
double barreled shotgun تفنگ دولول برای تیراندازی جداگانه
fish ماهی صید کردن ماهی گرفتن
fishes ماهی صید کردن ماهی گرفتن
fished ماهی صید کردن ماهی گرفتن
held ball گرفتن همزمان توپ
To fish in troubled waters. از آب گل آلود ماهی گرفتن
gigs بازوبین ماهی گرفتن
angle باقلاب ماهی گرفتن
angles باقلاب ماهی گرفتن
bites قلاب گرفتن ماهی
gig بازوبین ماهی گرفتن
fly fish بامگس ماهی گرفتن
grabble با دست ماهی گرفتن
grabbling ماهی گرفتن با دست
bite قلاب گرفتن ماهی
trout ماهی قزل الا گرفتن
trawl باتور کیسهای ماهی گرفتن
trawled باتور کیسهای ماهی گرفتن
trawling باتور کیسهای ماهی گرفتن
trawls باتور کیسهای ماهی گرفتن
bass bug حشره برای گرفتن ماهی خاردار
gigs نیزه چنگالی برای گرفتن ماهی
gig نیزه چنگالی برای گرفتن ماهی
mooch گرفتن ماهی ازاد با قایق متحرک
fish pot سبدبرای گرفتن ماهی بویژه مارماهی وخرچنگ
catch نیروی اولیه بازوی شناگر در شروع حرکت ماهی گرفتن
double-barrelled دولول
double barrelled دولول
double barreled دولول
processor به صورت همزمان همزمان کار کند
divided fire زیر اتش گرفتن چند هدف به طور همزمان تیر پراکنده اتش پراکنده
fowling piece تفنگ پرنده زنی تفنگ شکاری
rifle shot تیر تفنگ تیراندازی با تفنگ
fowling piece تفنگ شکاری تفنگ ساچمهای
rifle salute احترام با تفنگ سلام با تفنگ
sighting leaf ستون درجه تفنگ یا دستگاه نشانه روی شاخص درجه تفنگ
pomfret یکجور ماهی خوراکی دراقیانوس هندو اقیانوس ارام ماهی سیم دریایی
sea horse موجود افسانهای که نصف بدنش اسب ونصف دیگرش ماهی بوده گراز ماهی
heck ماهی بند:بندی که ماهی رادررودخانه نگاه میدارد
escolar نوعی ماهی فلس دارخشن بنام لاتین ruvettuspretiosus که شبیه ماهی خال مخالی است
guppies ماهی گول بچه زا ماهی ابنوس
guppy ماهی گول بچه زا ماهی ابنوس
mackerel ماهی خال مخالی ماهی اسقومری
haddock ماهی روغن کوچک قسمی ماهی
grayfish نوعی ماهی روغن سگ ماهی
sea calf گوساله ماهی سگ ماهی
pickerel اردک ماهی کوچک گوشت اردک ماهی
to take medical advice دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
proportional همزمان
paralleling همزمان
synchronizer همزمان گر
paralleled همزمان
parallel همزمان
synchronic همزمان
concurrent همزمان
synchronous همزمان
isochrone همزمان
isochronous همزمان
simultaneously همزمان
simultaneous همزمان
parallelling همزمان
parallelled همزمان
coincidentally همزمان
contemporaries همزمان
parallels همزمان
contemporary همزمان
synchronous machine ماشین همزمان
synchronous impedance ناگذرایی همزمان
concurrent variation تغییر همزمان
concurrent execution اجرای همزمان
synchronous device دستگاه همزمان
syncheronous communications مخابره همزمان
synchronous communication ارتباط همزمان
synchronous condenser خازن همزمان
synchronous reactance راکتانس همزمان
synchronous phase advance خازن همزمان
concurrent تقریباگ همزمان
concurrent validity اعتبار همزمان
synchronous admittance گذرایی همزمان
concurrent training اموزش همزمان
synchronization همزمان سازی
synchronous operation عملیات همزمان
synchronized sweep روبش همزمان
synchronous speed سرعت همزمان
synchroscope همزمان نما
synchronous telegraphy تلگراف همزمان
synchronous transmission انتقال همزمان
synchronous vibrator لرزه گر همزمان
synchronous network شبکه همزمان
synchronic همگاه همزمان
synchronous motor موتور همزمان
concurrent reinforcement تقویت همزمان
simultaneous processing پردازش همزمان
concurrent processing پردازش همزمان
concurrent operation عملکرد همزمان
concentred reaction واکنش همزمان
concentred exchange تبادل همزمان
concentred elimination حذف همزمان
synchronous transmission مخابره همزمان
synchronised همزمان کردن
coincides همزمان بودن
coinciding همزمان بودن
synchronizes همزمان کردن
synchronize همزمان کردن
synchronising همزمان کردن
synchronises همزمان کردن
coincided همزمان بودن
selsyn موتور همزمان
concurrently اجرای همزمان
synchrinized همزمان بودن
simultaneous extinction خاموشی همزمان
synchronizing همزمان سازی
synchronous generator مولد همزمان
coincide همزمان بودن
concurrent همرو همزمان
simultaneity همزمانی همزمان
teleost ماهی استخوانی وابسته به ماهی استخوانی
paralleling که همزمان ارسال شود
paralleling که همزمان ارسال می شوند
two way simultaneous operation عملکرد همزمان دو طرفه
parallelling که همزمان ارسال شود
parallels که همزمان ارسال شود
binary synchronous communication ارتباطات همزمان دودویی
volley fire پرتاب همزمان گلوله ها با هم
parallels که همزمان ارسال می شوند
acoustic synchronizer همزمان ساز صوتی
parallelling که همزمان ارسال می شوند
parallelled که همزمان ارسال شود
parallelled که همزمان ارسال می شوند
horizontal synchronizing همزمان ساز افقی
synchronizing torque گشتاور پیچشی همزمان
compatability قابلیت کار همزمان
paralleled که همزمان ارسال شود
concurrent program execution اجرای همزمان برنامه
parallel که همزمان ارسال می شوند
coincident penalty پنالتی همزمان دو تیم
synchronizer دستگاه همزمان کننده
concurrent programming برنامه نویسی همزمان
full duplex پروتکل دوسوی همزمان
paralleled که همزمان ارسال می شوند
synchronizing signal پیام همزمان ساز
simultaneous color television تلویزیون رنگی همزمان
synchronizing pulses ضربههای همزمان سازی
simultaneous input/output ورودی و خروجی همزمان
parallel که همزمان ارسال شود
synchronizing separator جداکننده همزمان سازی
gun تفنگ
shotgun تفنگ
shotguns تفنگ
breech ته تفنگ
bottom کف تفنگ
bottoms کف تفنگ
rifles تفنگ
rifle تفنگ
rifle (rifled bore) تفنگ
guns تفنگ
flint lock تفنگ
gun butt ته تفنگ
musketry تفنگ ها
musketry تفنگ
breechloader تفنگ ته پر
rifle gun تفنگ
breech loader تفنگ ته پر
shot line نخ تفنگ
smoothbore تفنگ
firer تفنگ
synchronizes همزمان شدن با هم مطابق کردن
duplexes ارسال همزمان دو سیگنال در یک امتداد
duplexes ارسال داده در دو جهت همزمان
overlap processing اجرای همزمان فعالیتهای ورودی
duplex ارسال همزمان دو سیگنال در یک امتداد
burst پیام همزمان ساز رنگ
synchronize همزمان شدن با هم مطابق کردن
duplex ارسال داده در دو جهت همزمان
synchronising همزمان شدن با هم مطابق کردن
mainframe computer مانند تعداد عملوند همزمان
bursts پیام همزمان ساز رنگ
color sync signal پیام همزمان ساز رنگ
synchronizing limiter لامپ مراقب همزمان سازی
synchronised همزمان شدن با هم مطابق کردن
simultaneous باهم واقع شونده همزمان
bisync synchronouscommunication binaryارتباطات همزمان دودویی
synchronises همزمان شدن با هم مطابق کردن
calebrate جشن گرفتن عید گرفتن
grips طرز گرفتن وسیله گرفتن
slag کفه گرفتن تفاله گرفتن
take in <idiom> زود گرفتن ،مطالب را گرفتن
clam بچنگال گرفتن محکم گرفتن
clams بچنگال گرفتن محکم گرفتن
gripping طرز گرفتن وسیله گرفتن
gripped طرز گرفتن وسیله گرفتن
to seal up درز گرفتن کاغذ گرفتن
grip طرز گرفتن وسیله گرفتن
The gun went off. تفنگ دررفت
gauged اندازه تفنگ
butted قنداق تفنگ
bead مگسک تفنگ
lyle gun تفنگ لیل
butted ته قنداق تفنگ
light gun تفنگ نوری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com