English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
prompt deployment گسترش مناسب
Search result with all words
EEMS در یک IBM PC پیشرفت EMS روش استاندارد گسترش حافظه اصلی مناسب با PC
Other Matches
deploys اعزام ناو به ماموریت گسترش دادن گسترش یافتن باز شدن
deploy اعزام ناو به ماموریت گسترش دادن گسترش یافتن باز شدن
deploying اعزام ناو به ماموریت گسترش دادن گسترش یافتن باز شدن
deployment operating base پایگاه پشتیبانی گسترش جنگی پایگاه کمک به گسترش نیروها
force tabs نمودار یا طرح گسترش یکانهایا نیروها طرح زمان بندی شده گسترش نیروها
trial and error <idiom> یافتن راه حلهای مناسب برای یافتن راهی مناسب
dispersal گسترش
develops گسترش
expanse گسترش
developments گسترش
development گسترش
expanses گسترش
spreads گسترش
develop گسترش
line of deployment خط گسترش
expansion گسترش
deployment گسترش
promotions گسترش
spread گسترش
promotion گسترش
deploying گسترش
extensions گسترش
extension گسترش
propagation گسترش
deploy گسترش
deploys گسترش
prompt deployment گسترش فوری
outspread گسترش یافتن
deployment تفرقه گسترش
develop گسترش وضعیت
sign extension گسترش علامت
wide-angle عدسی گسترش
wide angle عدسی گسترش
abroad گسترش یافته
develops گسترش وضعیت
develops گسترش دادن
path of expansion مسیر گسترش
vertical expansion گسترش عمودی
widening of market گسترش بازار
generation افرینش گسترش
generations افرینش گسترش
deploys گسترش یافتن
deploying گسترش یافتن
deploy گسترش یافتن
accrue گسترش یافتن
accrues گسترش یافتن
deployed گسترش یافته
widening of capital گسترش سرمایه
to develop [into] گسترش دادن [به]
to grow [into] گسترش دادن [به]
to unfold گسترش دادن
accruing گسترش یافتن
bank expansion گسترش بانکی
inserted <adj.> <past-p.> گسترش یافته
spread گسترش یافتن
installed <adj.> <past-p.> گسترش یافته
spreads گسترش یافتن
expansible گسترش پذیر
circumfuse گسترش یافتن
credit expansion گسترش اعتبار
image speard گسترش تصویر
expansion گسترش توسعه
develop گسترش دادن
disposition ارایشات گسترش
deployed <adj.> <past-p.> گسترش یافته
appointed <adj.> <past-p.> گسترش یافته
deployment diagram دیاگرام گسترش
flank development گسترش جناحی
applied <adj.> <past-p.> گسترش یافته
deployment diagram طرح گسترش
eco development بوم گسترش
job enlargement گسترش شغلی
extensibility گسترش پذیری
expansion path مسیر گسترش
development plan طرح گسترش
expansion گسترش انبساط
generating گسترش یافتن افریدن
generates گسترش یافتن افریدن
generated گسترش یافتن افریدن
generate گسترش یافتن افریدن
bank development گسترش شبکه بانکی
redeployment تجدید گسترش کردن
redeployment گسترش مجدد دادن
growth company شرکت در حال گسترش
flare angle زاویه گسترش یا گشادگی
expanding industry صنعت در حال گسترش
elater خاصیت انبساط و گسترش
to spread [across] [over] گسترش یافتن [سرتاسر]
relocation تجدید گسترش دادن
spaces گسترش دادن متن
space گسترش دادن متن
dispersion تفرقه گسترش یکان
automatic volume expansion گسترش خودکار صدا
spread بسط وتوسعه یافتن گسترش
expansion توسعه گسترش دادن کشیدن
spreads بسط وتوسعه یافتن گسترش
extensible آنچه قابل گسترش است
expandable آنچه قابل گسترش باشد
open ranks گسترش باز درسواره نظام
battery groung pattern طرح گسترش توپهای اتشبار
To extend the scope of ones activities . میدان عملیات خودرا گسترش دادن
deployed مستقر گسترش یافته در روی زمین
breeding grounds محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
extend قوانین دستیابی برنامه به حافظه گسترش یافته در pc
extending قوانین دستیابی برنامه به حافظه گسترش یافته در pc
extends قوانین دستیابی برنامه به حافظه گسترش یافته در pc
breeding ground محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
basic plus نوعی زبان برنامه نویسی گسترش یافته BASIC
disposition صورت بندی وضع گسترش موضع گرفتن تغییر مکان
problem child فیل جناح وزیر درصورتی که راه گسترش ان مسدود باشد
metastasize گسترش یافتن مرض ازیک نقطهء بدن به نقطه دیگر
remedial maintenance باقی مانده ترمیم خطا که در سیستم گسترش یافته است
monroe doctrine سیاست خارجی امریکا مبنی برمخالفت با گسترش نفوذاروپا درنیمکره غربی
adaptations مناسب
semblable مناسب
habile مناسب
euqal مناسب
fitting مناسب
suitable <adj.> مناسب
proper مناسب
shapeable مناسب
accomodating مناسب
adaption مناسب
infelicitous نا مناسب
adaptation مناسب
irrelative نا مناسب
congurous مناسب
condign مناسب
incompetent نا مناسب
close fit مناسب
by fits and starts مناسب
in point مناسب
vantage مناسب
idoneous مناسب
oportuneness مناسب
sufficing <adj.> مناسب
utilitarian [useful] <adj.> مناسب
fittest مناسب
real <adj.> مناسب
valuable <adj.> مناسب
proper <adj.> مناسب
exact <adj.> مناسب
correct <adj.> مناسب
accurate [correct] <adj.> مناسب
appropriate [for an occasion] <adj.> مناسب
functional <adj.> مناسب
practicable <adj.> مناسب
practical <adj.> مناسب
purpose-built <adj.> مناسب
purposeful <adj.> مناسب
utile [archaic] [useful] <adj.> مناسب
sufficient <adj.> مناسب
becoming مناسب
satisfactory <adj.> مناسب
good [sufficient] <adj.> مناسب
relevant مناسب
acceptable <adj.> مناسب
fit مناسب
fits مناسب
advantageous <adj.> مناسب
beneficial <adj.> مناسب
handy [useful] <adj.> مناسب
helpful <adj.> مناسب
serviceable <adj.> مناسب
true <adj.> مناسب
purposive <adj.> مناسب
appropriate [to] <adj.> مناسب [به]
assorted مناسب
tailored مناسب
optimum مناسب
useful <adj.> مناسب
adequate <adj.> مناسب
appropriate <adj.> مناسب
expedient <adj.> مناسب
pertain مناسب
apposite مناسب
pertained مناسب
pertains مناسب
convenient <adj.> مناسب
applicatory <adj.> مناسب
handy <adj.> مناسب
long مناسب بودن
fitly بطور مناسب
longer مناسب بودن
opportuneness مورد مناسب
longed مناسب بودن
fit size اندازه مناسب
material اصولی مناسب
materials اصولی مناسب
long- مناسب بودن
appositely بطور مناسب
appropriate technology تکنولوژی مناسب
felicitous مناسب مقتضی
body fit bolt پیچ مناسب
suit مناسب بودن
suited مناسب بودن
indispose نا مناسب کردن
adequate بسنده مناسب
it is unsuitable مناسب نیست
opportune درخور مناسب
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com