English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (24 milliseconds)
English Persian
witness گواه شاهد شهادت دادن
witnessed گواه شاهد شهادت دادن
witnesses گواه شاهد شهادت دادن
witnessing گواه شاهد شهادت دادن
Other Matches
eyewitnesses شاهد عینی گواه خوددیده
eye-witnesses شاهد عینی گواه خوددیده
eyewitness شاهد عینی گواه خوددیده
Two witnesses should testify. دو شاهد باید شهادت بدهند
witness stand محلی که شاهد درانجا ایستاده و شهادت میدهد
voir dire سوالاتی که پیش از پرس ازمایی اصلی از شاهد میشود و هدف از ان احرازصلاحیتش برای ادای شهادت است
affirming شهادت دادن
affirms شهادت دادن
witness شهادت دادن
vouchers شهادت دادن
evidence شهادت دادن
bear testimony شهادت دادن
bear witness شهادت دادن
voucher شهادت دادن
affirmed شهادت دادن
to bear testimony شهادت دادن
attest شهادت دادن
attested شهادت دادن
attesting شهادت دادن
witnessing شهادت دادن
witnessed شهادت دادن
affirm شهادت دادن
attests شهادت دادن
witnesses شهادت دادن
to bear witness to شهادت دادن نسبت به
perjure شهادت دروغ دادن
perjures شهادت دروغ دادن
perjuring شهادت دروغ دادن
testified شهادت دادن تصدیق کردن
testify شهادت دادن تصدیق کردن
testate وصیت کردن شهادت دادن
testifies شهادت دادن تصدیق کردن
testifying شهادت دادن تصدیق کردن
intestable وصیت کردن ناشایسته برای گواه بودن یاگواهی دادن
certifies صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifying صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
observers گواه تعیین شده از طرف کمیته برگزارکننده مسابقه گلف برای گزارش دادن نقض مقررات به داور
observer گواه تعیین شده از طرف کمیته برگزارکننده مسابقه گلف برای گزارش دادن نقض مقررات به داور
vouchers گواه
witnesses گواه
evidence گواه
voucher گواه
proofs گواه
witness گواه
warranter گواه
testifier گواه
proof گواه
witnessed گواه
witnessing گواه
witnessed گواه اوردن
eye witness گواه عینی
give evidence of گواه دان
eyewitness گواه عینی
witnesses گواه اوردن
state's evidence گواه جنایی
eye witness گواه عینی
witness گواه اوردن
give evidence of گواه اوردن
eye-witness گواه عینی
call to witness گواه گرفتن
vouchers ضامن گواه
voucher ضامن گواه
control group گروه گواه
witnessing گواه اوردن
stand جایگاه گواه در دادگاه
state's evidence گواه دادگاه جنایی
witness heaven! خدا گواه است
witnessed دیدن گواه بودن بر
witnessing دیدن گواه بودن بر
witness دیدن گواه بودن بر
attestor گواهی دهنده گواه
witnesses دیدن گواه بودن بر
witnesses شاهد
observers شاهد
testimonial شاهد
witnessing شاهد
testimonials شاهد
warranter شاهد
themes شاهد
vouchers شاهد
blankest شاهد
blank شاهد
testate شاهد
witnessed شاهد
looker on شاهد
voucher شاهد
testifier شاهد
witness شاهد
theme شاهد
affiant شاهد
observer شاهد
beholders شاهد
beholder شاهد
ear witness گواه بگوش شنیده شاهدسمعی
witness box جایگاه شهود گواه جای
eye witness شاهد عینی
witnessed شاهد مدرک
witnesses شاهد مدرک
witness شاهد مدرک
eyewitness شاهد عینی
instances مثال شاهد
eye-witness شاهد عینی
eye witness شاهد عینی
challenging a witness جرح شاهد
expert witness شاهد خبره
witnessing شاهد مدرک
rebutting evidence شاهد معارض
ocular witness شاهد عینی
skilled witness شاهد متخصص
instance مثال شاهد
I swear by the almighty that… خدا شاهد است که ...
testator شاهد میراث گذار
The written statements of the witness. اظهارات کتبی شاهد
as God is my witness ... خدا شاهد است ...
To produce a witness. دردادگاه شاهد آوردن
nuncupation افهار مطلبی در پیش گواه بزبان گویی
oral evidence شهادت
hearsay evidence شهادت بر شهادت
witness شهادت
attestation شهادت
evidence شهادت
martyry شهادت
certification شهادت
testimonials شهادت
martyrdom شهادت
testimony شهادت
testimonies شهادت
testis شهادت
testimonial شهادت
witnessed شهادت
witnesses شهادت
witnessing شهادت
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
History is the best testimony. تاریخ بهترین شاهد است
I saw it for myself . I was an eye –witness خودم شاهد قضیه بودم
hearsay evidence شهادت سماعی
acknowledgment شهادت نامه
deponont شهادت دهنده
perjury شهادت کذب
forefinger انگشت شهادت
martyr به شهادت رساندن
martyrs به شهادت رساندن
forefingers انگشت شهادت
affidavit شهادت نامه
false testimony شهادت کذب
certificates شهادت نامه
the first or index finger انگشت شهادت
giving evidence اداء شهادت
parol evidence شهادت شفاهی
perpetuting testtimony حفظ شهادت
testable شهادت پذیر
oral evidence شهادت شفاهی
certificate شهادت نامه
call to witness به شهادت طلبیدن
passionary شهادت نامه
affidavy شهادت نامه استشهاد
affidavits شهادت نامه استشهاد
onlooker رهگذری که چیزی را تماشا می کند یا شاهد می شود
My clothes are a witness to my poverty. لباسی که بتن دارم شاهد فقر است
test شهادت گواهی بازرسی کردن
tested شهادت گواهی بازرسی کردن
tests شهادت گواهی بازرسی کردن
warrantable دارای ارزش برای شهادت
prevarication ساختن وکیل با طرف موکل افهارات دو پهلو و گمراه کننده شاهد
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
perjurer کسی که سوگند دروغ می خورد یا شهادت دروغ میدهد
purgation روش باستانی دادرسی در CL که به موجب ان متهم بایستی دوازده تن ازهمسایگان را به بیگناهی خود به شهادت می گرفت ویااز طریق رفتن در اب جوش یا اب یخ یا اتش بیگناهی خودرا ثابت می کرد
affidavits شهادت نامه قسم نامه
certificates رضایت نامه شهادت نامه
certificate رضایت نامه شهادت نامه
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com