English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 302 (7 milliseconds)
English Persian
vision یا نشان دادن
visions یا نشان دادن
Search result with all words
dump نشان دادن متن یا گرافیک روی صفحه نمایش بر روی چاپگر
marker علامت روی زمین گلف برای نشان دادن محل گویی که با دست برداشته شده
marker دو علامت در ابتدا و انتهای بخشی از داده یا متن برای نشان دادن بلاک خاص که قابل حرکت یا حذف یا کپی به عنوان سیگنال واحد باشد
markers علامت روی زمین گلف برای نشان دادن محل گویی که با دست برداشته شده
markers دو علامت در ابتدا و انتهای بخشی از داده یا متن برای نشان دادن بلاک خاص که قابل حرکت یا حذف یا کپی به عنوان سیگنال واحد باشد
simulate تقلید نشان دادن وانمود کردن
simulates تقلید نشان دادن وانمود کردن
simulating تقلید نشان دادن وانمود کردن
stop بیت ارسالی در اتباطات اسنکرون برای نشان دادن انتهای یک حرف
stopped بیت ارسالی در اتباطات اسنکرون برای نشان دادن انتهای یک حرف
stopping بیت ارسالی در اتباطات اسنکرون برای نشان دادن انتهای یک حرف
stops بیت ارسالی در اتباطات اسنکرون برای نشان دادن انتهای یک حرف
prompt پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است
prompted پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است
prompts پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است
project فاهر کردن نشان دادن
projected فاهر کردن نشان دادن
projects فاهر کردن نشان دادن
colour صفحه نمایشی که امکانی برای نشان دادن اطلاعات رنگی دارد
colours صفحه نمایشی که امکانی برای نشان دادن اطلاعات رنگی دارد
map رسم یا نشان دادن روش ابتدایی صفحه کلید
maps رسم یا نشان دادن روش ابتدایی صفحه کلید
digit عدد اضافی درمتن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
digits عدد اضافی درمتن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
measure اندازه نشان دادن
show نشان دادن
showed نشان دادن
shows نشان دادن
ante نشان دادن
blip علامت کوچک روی نوار یا فیلم برای نشان دادن موقعیت
blips علامت کوچک روی نوار یا فیلم برای نشان دادن موقعیت
images نقش کردن تصویر کردن نشان دادن تصویر
reference نشانه چاپ شده برای نشان دادن وجه و یک یادداشت یا عدم وجود مرجع در متن
references نشانه چاپ شده برای نشان دادن وجه و یک یادداشت یا عدم وجود مرجع در متن
sample نمونه برداشتن نمونه نشان دادن
sampled نمونه برداشتن نمونه نشان دادن
register نشان دادن
registering نشان دادن
registers نشان دادن
flag یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flag 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flags 1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
telltale نوار فلزی یا چوبی روی دیوار جلو اسکواش نوارپارچه وصل به بادبان برای نشان دادن سمت باد
return کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
returned کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
returning کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
returns کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
sector سوراخ در لبه دیسک برای نشان دادن محل اولین شیار
sectors سوراخ در لبه دیسک برای نشان دادن محل اولین شیار
check رقم اضافی در متن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
checked رقم اضافی در متن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
checks رقم اضافی در متن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
mock-up مدل محصول جدید برای آزمایش یا نشان دادن به مشتریان موجود
mock-ups مدل محصول جدید برای آزمایش یا نشان دادن به مشتریان موجود
picture سینما با عکس نشان دادن
pictured سینما با عکس نشان دادن
pictures سینما با عکس نشان دادن
picturing سینما با عکس نشان دادن
index نشان دادن بصورت الفبایی
indexed نشان دادن بصورت الفبایی
indexes نشان دادن بصورت الفبایی
hyphen برای نشان دادن وقفه یاتردید یا لکنت زبان دررمان ها بکار میرود مثل ah-ah و غیره
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens برای نشان دادن وقفه یاتردید یا لکنت زبان دررمان ها بکار میرود مثل ah-ah و غیره
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
emblem با علایم نشان دادن
emblems با علایم نشان دادن
force خشونت نشان دادن
forces خشونت نشان دادن
forcing خشونت نشان دادن
flash روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
clock ساعتی که برای نشان دادن زمان از اعداد استفاده میکند
clocks ساعتی که برای نشان دادن زمان از اعداد استفاده میکند
auto توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
autos توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
marshal به ترتیب نشان دادن
marshaled به ترتیب نشان دادن
marshaling به ترتیب نشان دادن
marshalled به ترتیب نشان دادن
marshals به ترتیب نشان دادن
demarcation نشان دادن اختلاف بین دو محیط
feature نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featured نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
features نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featuring نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
chart بر روی نقشه نشان دادن
charted بر روی نقشه نشان دادن
charting بر روی نقشه نشان دادن
charts بر روی نقشه نشان دادن
earmark نشان کردن اختصاص دادن
earmarks نشان کردن اختصاص دادن
belie خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belied خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belies خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belying خیانت کردن به عوضی نشان دادن
evince نشان دادن
evinced نشان دادن
Other Matches
ground resolution قدرت نشان دادن قسمتهای کوچک زمین نشان دادن جزئیات زمین
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
introduced نشان دادن
evinces نشان دادن
point نشان دادن
evincing نشان دادن
introduce نشان دادن
to show up نشان دادن
exerting نشان دادن
exerted نشان دادن
exert نشان دادن
run نشان دادن
actuate نشان دادن
runs نشان دادن
to put forth نشان دادن
exerts نشان دادن
indicates نشان دادن
adumbrate نشان دادن
indicate نشان دادن
indicated نشان دادن
demonstrating نشان دادن
introduces نشان دادن
introducing نشان دادن
showŠetc نشان دادن
demonstrated نشان دادن
demonstrate نشان دادن
imbody نشان دادن
demonstrates نشان دادن
foreshown از پیش نشان دادن
cough up <idiom> بی تمایلی نشان دادن
decorating نشان یامدال دادن به
displaying نشان دادن اطلاعات
To assert oneself . To display ones merit . خودی را نشان دادن
responds واکنش نشان دادن
to hang back بیمیلی نشان دادن
by show of hands با نشان دادن دست
playoff نشان دادن فیلم
playoffs نشان دادن فیلم
for crying out loud <idiom> نشان دادن عصبانیت
decorates نشان یامدال دادن به
louts نفهمی نشان دادن
rubricate قرمز نشان دادن
emote هیجان نشان دادن
to play fast and loose بی ثباتی نشان دادن
lout نفهمی نشان دادن
rubricize قرمز نشان دادن
display نشان دادن اطلاعات
displayed نشان دادن اطلاعات
decorate نشان یامدال دادن به
displays نشان دادن اطلاعات
adumbration نشان دادن خلاصه
graphs با نمودار نشان دادن
image نشان دادن تصویر
graph با نمودار نشان دادن
hang back بی میلی نشان دادن
squirms ناراحتی نشان دادن
squirming ناراحتی نشان دادن
squirmed ناراحتی نشان دادن
squirm ناراحتی نشان دادن
impassibly بی نشان دادن عاطفه
pragmatize واقعی نشان دادن
showdowns نمونه نشان دادن
reacts واکنش نشان دادن
reacting واکنش نشان دادن
reacted واکنش نشان دادن
react واکنش نشان دادن
to be illustrative of با عکس نشان دادن
keep at something پشتکار نشان دادن
pretypify قبلا نشان دادن
showdown نمونه نشان دادن
respond واکنش نشان دادن
exemplifying بانمونه نشان دادن
televised با تلویزیون نشان دادن
responded واکنش نشان دادن
blazed باتصویر نشان دادن
televise با تلویزیون نشان دادن
prefiguring از پیش نشان دادن
blaze باتصویر نشان دادن
prefigures از پیش نشان دادن
prefigure از پیش نشان دادن
blazes باتصویر نشان دادن
televises با تلویزیون نشان دادن
exemplify بانمونه نشان دادن
exemplifies بانمونه نشان دادن
televising با تلویزیون نشان دادن
exemplified بانمونه نشان دادن
prefigured از پیش نشان دادن
react عکس العمل نشان دادن
dogmatize تعصب مذهبی نشان دادن
representations عمل نشان دادن چیزی
overreacted بیخود واکنش نشان دادن
represent بیان کردن نشان دادن
overreacting بیخود واکنش نشان دادن
represented بیان کردن نشان دادن
reacted عکس العمل نشان دادن
represents بیان کردن نشان دادن
overreacts بیخود واکنش نشان دادن
reacting عکس العمل نشان دادن
reacts عکس العمل نشان دادن
representation عمل نشان دادن چیزی
overreact بیخود واکنش نشان دادن
to screen a scene در روی پرده نشان دادن
show one round همه جا را به کسی نشان دادن
historicize بعنوان تاریخ نشان دادن
impassibly بی نشان دادن احساس درد
to render homage تکریم و وفاداری نشان دادن
to pay homage تکریم و وفاداری نشان دادن
to do homage تکریم و وفاداری نشان دادن
to keep one's temper متین بودن نشان دادن
to give a warm welcome روی خوش نشان دادن به
emblematize بطور کنایه نشان دادن
to set out نشان دادن تعیین کردن
examples بامثال ونمونه نشان دادن
turtledove عزیز محبت نشان دادن
rogues رذالت و پستی نشان دادن
lay down the law <idiom> راه را به کسی نشان دادن
wear one's heart on one's sleeve <idiom> نشان دادن تمام احساسات
turtledoves عزیز محبت نشان دادن
you don't say <idiom> نشان دادن تعجب ازشنیدهها
phew برای نشان دادن بی تابی
phew برای نشان دادن بیزاری
to jump at something [colloquial] به چیزی واکنش نشان دادن
rogue رذالت و پستی نشان دادن
chronogram نشان دادن سنوات تاریخی
example بامثال ونمونه نشان دادن
displays نشان دادن ابراز کردن
To show ones mettle . غیرت خود را نشان دادن
displaying نشان دادن ابراز کردن
displayed نشان دادن ابراز کردن
give someone the green light چراغ سبز نشان دادن
carry the torch <idiom> نشان دادن وفاداری به کسی
give in <idiom> راه را به کسی نشان دادن
display نشان دادن ابراز کردن
give way ضعف نشان دادن پایین امدن
to put it on پیش از اندازه واقعی نشان دادن
to lose one's temper متین بودن خونسردی نشان دادن
foreshow از پیش نشان دادن تخمین زدن
randomize بصورت امار تصادفی نشان دادن
you said it/you can say that again <idiom> نشان دادن موفقیت با نظریه دیگران
demonstratively با اقامه دلیل ازراه نشان دادن
demonstrated نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstrates نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrates نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstrating نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrating نشان دادن نحوه کار چیزی
do a job on <idiom> بیفایده وزشت نشان دادن چیزی
debunk توخالی بودن چیزی را نشان دادن
brazenly بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
brazen بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
demonstrated نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrate نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstrate نشان دادن تظاهر به عمل کردن
to give publicity to بعموم نشان دادن یا معرفی کردن
to pay homage to somebody به کسی تکریم و وفاداری نشان دادن
to render homage to somebody به کسی تکریم و وفاداری نشان دادن
outbrave شجاعت بیشتری ازدیگران نشان دادن
impassively بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
to do homage to somebody به کسی تکریم و وفاداری نشان دادن
to stay on the ball <idiom> تند ملتفت شدن و واکنش نشان دادن
to show one out راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
demo عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
right on <idiom> نشان دادن موافقت (درست است بله)
show one out راه بیرون رفتن را به کسی نشان دادن
to point a moral اصل اخلاقی را نشان دادن یابکار بردن
demonstrations عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
cerebrate فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
To be patient with someone . درمورد کسی صبر وشکیبائی نشان دادن
DFD نمودار نشان دادن حرکت داده در سیستم
demonstration عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
grid ticks علایم مخصوص نشان دادن چندشبکهای بودن نقشه
to greenwash نشان دادن که انگاری نگران محیط زیست باشند
show one's (true) colors <idiom> نشان دادن چیزی که شخص واقعا دوست دارد
hitchhike سرجاده ایستادن وباشست جهت خود را نشان دادن
verger متصدی نشان دادن محل جلوس مردم در کلیسا
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
have it in for someone <idiom> نشان دادن سوء قصدوسوء نیت یا متنفربودن ازکسی
to go backpacking سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن
to hitch سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن
PRN نشانهای در Dos-Ms برای نشان دادن پورت چاپگر استاندارد
target offset methode روش نشان دادن هدفها روی نقشه ها یا طرحهای عملیاتی
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
to show one round کسیرا دور گرداندن وجاهای تماشایی راباو نشان دادن
to roll one's eyes <idiom> نشان دادن بی میلی [بی علاقگی] به انجام کاری [اصطلاح مجازی]
object lessons درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
object lesson درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
numeric حرفی که در برخی حالت برای نشان دادن یک عدد است .
nil pointer نشانه گر برای نشان دادن انتهای لیست زنجیره موضوعات
accuracy کل تعداد بیتهایی که برای نشان دادن یک عدد در کامپیوتر به کار می رود
Good grief! <idiom> این کلمه برای نشان دادن تعجب (چه خوب چه بد)استفاده میشود
cartoon design نقشه شطرنجی فرش برای نشان دادن محل گره زدن
ablegate مامور مخصوص پاپ درکشورهای بیگانه برای دادن نشان و خلعت
insertion point نشانگری که برای نشان دادن محل تایپ متن در یک نوشته استفاده میشود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com