Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 145 (8 milliseconds)
English
Persian
to snap
یکدفعه عصبانی شدن و داد زدن
Other Matches
Better face in danger once than to be always in da.
<proverb>
مرگ یکدفعه شیون یکدفعه.
jitter
عصبانی شدن عصبانی بودن
enmasse
یکدفعه
She shot up last year .
پارسال یکدفعه قد کشید
All of a sudden , he turned up in Europe .
یکدفعه سر از اروپا درآورد
The guy vanished into thin air .
طرف یکدفعه غیبش زد
I've got the munchies.
یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
to snap at someone
یکدفعه سر کسی
[با عصبانیت]
داد زدن
to have the munchies for something
یکدفعه هوس چیزی
[غذایی]
را کردن
I bought the bicycle on impulse .
یکدفعه زد بکله ام واین دوچرخه راخریدم
to go cold turkey
یکدفعه اعتیادی را ترک کردن
[روانشناسی]
[پزشکی]
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
to quit something cold turkey
چیزی را یکدفعه ترک کردن
[مانند سیگار یا الکل]
The doctors cannot understand why I am suddenly so well again.
پزشکان نمیتونن تشخیص بدهند که چرا حال من یکدفعه خوب شد.
wreakful
عصبانی
short tempered
عصبانی
huffish
عصبانی
out of temper
عصبانی
red hot
عصبانی
twittery
عصبانی
wrathful
عصبانی
uptight
<idiom>
عصبانی
wrathful
[literary]
<adj.>
عصبانی
pissed off
[vulgar]
<adj.>
عصبانی
mad
[coll.]
[very angry]
<adj.>
عصبانی
ireful
[literary]
<adj.>
عصبانی
irate
<adj.>
عصبانی
indignant
<adj.>
عصبانی
angry
<adj.>
عصبانی
pissed
[at]
[American E]
<adj.>
عصبانی
[از]
pissed off
[at]
[American E]
<adj.>
عصبانی
[از]
angry
[with]
<adj.>
عصبانی
[از]
mad
[at]
<adj.>
عصبانی
[از]
furious
<adj.>
عصبانی
wrathy
[colloquial]
<adj.>
عصبانی
nervy
عصبانی
maniac
عصبانی
huffy
عصبانی
pins and needles
عصبانی
frenetic
عصبانی
pelting
عصبانی
wroth
[chiefly literary]
<adj.>
عصبانی
waxy
عصبانی
frantic
عصبانی
mad
عصبانی
maddest
عصبانی
huffier
عصبانی
huffiest
عصبانی
maniacs
عصبانی
feisty
عصبانی
frenetical
عصبانی
jumpy
عصبانی
horn mad
عصبانی
high strung
عصبانی
choleric
عصبانی
neurotic
ادم عصبانی
get someone's blood up
<idiom>
عصبانی کردن
outrageous
عصبانی کننده
wear on
عصبانی کردن
furious
عصبانی متلاطم
nervousness
حالت عصبانی
irritated
عصبانی کردن
irritates
عصبانی کردن
enraging
عصبانی کردن
funk
عصبانی کردن
enrages
عصبانی کردن
enraged
عصبانی کردن
enrage
عصبانی کردن
irritate
عصبانی کردن
blood
عصبانی کردن
see red
عصبانی شدن
provocative
عصبانی کننده
the needle
حالت عصبانی
get one's dander up
<idiom>
عصبانی شدن
the fidgets
حالت عصبانی
hit the roof
<idiom>
عصبانی شدن
madly
با حال عصبانی
steam up
عصبانی کردن
wear on
<idiom>
عصبانی شدن
worked up
<idiom>
عصبانی ،نگران
to get on one's nerve
عصبانی کردن
hit the ceiling
<idiom>
عصبانی شدن
in a wrought up state
درحال عصبانی
mad as a hornet
<idiom>
خیلی عصبانی
nervously
بطور عصبانی
outraging
سخت عصبانی شدن
outrages
سخت عصبانی شدن
to get on somebody's nerves
کسی را عصبانی کردن
give someone a piece of your mind
<idiom>
عصبانی شدن از کسی
get on one's nerves
<idiom>
عصبانی کردن شخص
get (someone's) goat
<idiom>
عصبانی کردن شخص
foam at the mouth
<idiom>
خیلی عصبانی شدن
flare up
<idiom>
یک مرتبه عصبانی شدن
fit to be tied
<idiom>
خیلی عصبانی وناامید
down on (someone)
<idiom>
از چیزی عصبانی بودن
blow up
ترکاندن عصبانی کردن
outraged
سخت عصبانی شدن
He sounds angry.
او عصبانی به نظر میرسد.
blow-up
ترکاندن عصبانی کردن
in one's hair
<idiom>
عصبانی کردن شخصی
amok
شخص عصبانی و دیوانه
neuropathic
وابسته بناخوشی عصبانی
crabs
جرزدن عصبانی کردن
rub some one the wrong way
کسی را عصبانی کردن
outrage
سخت عصبانی شدن
crab
جرزدن عصبانی کردن
neuropathist
متخصص ناخوشیهای عصبانی
piss off
<idiom>
عصبانی کردن کسی
blow-ups
ترکاندن عصبانی کردن
drive someone up a wall
<idiom>
از کوره در رفتن ،عصبانی شدن
nervous
عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
madden
عصبانی کردن دیوانه شدن
He got angry and banged the table.
عصبانی شد وزد روی میز
maddened
عصبانی کردن دیوانه شدن
He is outrageous!
او
[مرد]
آدم را عصبانی می کند!
maddens
عصبانی کردن دیوانه شدن
nervous wreck
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
This is a red rag for me.
این من را واقعا عصبانی میکند.
make one's blood boil
<idiom>
کسی را خیلی عصبانی کردن
Don't let it get to you.
نگذار این تو را عصبانی بکند.
bag of nerves
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
bundle of nerves
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
to get mad at somebody
[something]
از دست کسی
[چیزی]
عصبانی شدن
to be mad at somebody
[something]
از دست کسی
[چیزی]
عصبانی بودن
Whatever did he say to make you so angry .
مگر چه گفت که اینقدر عصبانی شدی ؟
go into orbit
<idiom>
از کوره در رفتن ،خیلی عصبانی شدن
There were some angry looks in the crowd .
قیافه ها ؟ عصبانی دربین جمعیت دیده می شد
sorehead
شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
to piss off the wrong people
<idiom>
آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
I was absolutely infuriated.
کارد میزدی خونم در نمی آمد
[بی نهایت عصبانی بودم]
crabs
عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
crab
عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
inflame
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
flusters
دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustering
دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustered
دست پاچه کردن عصبانی کردن
fluster
دست پاچه کردن عصبانی کردن
to get annoyed
[at]
آزرده شدن
[عصبانی شدن]
[در باره]
to rile
آزردن
[دمق کردن]
[عصبانی کردن]
mad
عصبانی کردن دیوانه کردن
maddest
عصبانی کردن دیوانه کردن
to get riled
[to feel riled]
آزرده شدن
[عصبانی شدن]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com