English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
cross file یک درمیان در دو جهت قراردادن
Other Matches
betwixt درمیان
twixt درمیان
altern یک درمیان
between درمیان
amidst درمیان
alternate یک درمیان
alternated یک درمیان
alternates یک درمیان
tween درمیان
midst درمیان
amid درمیان
in between درمیان
every other d. یک روز درمیان
enclose درمیان گذاشتن
d. about یک روز درمیان
double space یک خط درمیان نوشتن
encloses درمیان گذاشتن
interlucent درمیان درخشنده
every other day یک روز درمیان
enclosing درمیان گذاشتن
interjecting درمیان انداختن
interjects درمیان انداختن
affiliate درمیان خودپذیرفتن
affiliated درمیان خودپذیرفتن
affiliates درمیان خودپذیرفتن
affiliating درمیان خودپذیرفتن
among درمیان درزمرهء
interjected درمیان انداختن
amid ships درمیان کشتی
amidships درمیان کشتی
Every three days . سه روز درمیان
Every other day . On alternate days . یکروز درمیان
triple space دو خط درمیان کردن
interject درمیان انداختن
Among the people . درمیان مردم
to stand across the road درمیان جاده ایستادن
mediate درمیان واقع شدن
medially چنانکه درمیان باشد
mediating درمیان واقع شدن
mediates درمیان واقع شدن
alternates یک درمیان امدن متناوب
adopt درمیان خود پذیرفتن
adopting درمیان خود پذیرفتن
mediated درمیان واقع شدن
alternate یک درمیان امدن متناوب
across ازاین سو بان سو درمیان
alternated یک درمیان امدن متناوب
adopts درمیان خود پذیرفتن
midship واقع درمیان کشتی
mediating واقع درمیان غیر مستقیم
break-ins درمیان صحبت کسی دویدن
break-in درمیان صحبت کسی دویدن
break in درمیان صحبت کسی دویدن
intermediate درمیان اینده مداخله کننده
in- :درمیان گذاشتن جمع کردن
epenthesis الحاق حرفی درمیان کلمه
in :درمیان گذاشتن جمع کردن
pierglass اینه قدی درمیان دوپنجره
storage interleaving درمیان انباره جای دادن
mediate واقع درمیان غیر مستقیم
interscholastic واقع شونده درمیان اموزشگاه ها
mediates واقع درمیان غیر مستقیم
epizootic منتشر شونده درمیان جانوران
mediated واقع درمیان غیر مستقیم
to put in درمیان اوردن نقل قول کردن
ruderal روینده درمیان مواد پوسیده وفاسد
bass viol ویالن بزرگ بم که درمیان زانوهاگذاشته شود
to run the gauntlet درمیان دوردیف ازمردم گرفتارشدن وازدوسوازاردیدن
to get in a word edgeways سخنی درمیان حرف ادم پرگوپراندان
endobiotic زیست کننده درمیان بافتهای میزبان خود
intra پیشوند بمعنی در داخل ودرتوی و در درون و درمیان
triggerman ادمکش سریع العمل درمیان جماعت اوباش
extensiontable میزی که میتوان دوطرف انراکشیدوقسمتی درمیان ان گذاشت
intervale پارچهای از زمین پست درمیان تپههای یا در کناررودها
intercurrent مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
pyrenran وابسته به کوهای PYRENEES درمیان فرانسه و اسپانی
quadrages imal وابسته به چله روزه وپرهیزکه درمیان نصارامعمول است
intercurreace مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
to knit peace between nations ملت هاراباهم اشتی دادن صلح درمیان ملل منعقدکردن
canoness زنی که درمیان جامعه مذهبی یادانشکدهای با سایراهل ان زندگی کند
gophers کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
gofer کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
gofers کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
bran pie فرف بزرگ پراز سبوس که اسباب بازیهایی درمیان ان پنهان می کنند
water plate بشقابی که ته ان دو طبقه وبرای انست که اب گرم درمیان ان بریزند...نگاه دارند
posed قراردادن
pose قراردادن
posing قراردادن
setting up قراردادن
poses قراردادن
set قراردادن
sets قراردادن
put-upon طعمه قراردادن
sabbattize سبت قراردادن
marginalised در حاشیه قراردادن
vise در پرس قراردادن
to hold responsible مسئول قراردادن
laps رویهم قراردادن
to aim ones gun at هدف قراردادن
put upon طعمه قراردادن
marginalises در حاشیه قراردادن
marginalising در حاشیه قراردادن
marginalize در حاشیه قراردادن
marginalized در حاشیه قراردادن
marginalizes در حاشیه قراردادن
marginalizing در حاشیه قراردادن
banter مورداستهزاء قراردادن
garland درحلقه گل قراردادن
garlands درحلقه گل قراردادن
kennels درلانه قراردادن
kennel درلانه قراردادن
to lay it on with a trowel نهادن قراردادن
to lay it on thick قراردادن کارگذاشتن
carry (something) out <idiom> گماردن ،قراردادن
subordinates تابع قراردادن
compact تنگ هم قراردادن
compacted تنگ هم قراردادن
compacting تنگ هم قراردادن
compacts تنگ هم قراردادن
enclose در جوف قراردادن
encloses در جوف قراردادن
enclosing در جوف قراردادن
positioned قراردادن یاگرفتن
position قراردادن یاگرفتن
overlays رویهم قراردادن
overlay رویهم قراردادن
sampled نمونه قراردادن
overlaying رویهم قراردادن
cradle درگهواره قراردادن
subordinating تابع قراردادن
sample نمونه قراردادن
plants در زمین قراردادن
plant در زمین قراردادن
cradles درگهواره قراردادن
grace موردلطف قراردادن
graced موردلطف قراردادن
subordinate تابع قراردادن
graces موردلطف قراردادن
cradled درگهواره قراردادن
gracing موردلطف قراردادن
subordinated تابع قراردادن
exhibiting درمعرض نمایش قراردادن
exhibits درمعرض نمایش قراردادن
to turn to account مورداستفاده قراردادن سودبردن از
puts قراردادن تحمیل کردن بر
lofts در زیر شیروانی قراردادن
loft در زیر شیروانی قراردادن
putting قراردادن تحمیل کردن بر
paddocks در حصار قراردادن غوک
paddock در حصار قراردادن غوک
fix تعیین کردن قراردادن
fixes تعیین کردن قراردادن
to take into consideration مورد رسیدگی قراردادن
solarize درمعرض افتاب قراردادن
to box up درجای تنگ قراردادن
to boycott anation ملتی را تحریم قراردادن
scrutinizes مورد مداقه قراردادن
oppugn مورد بحث قراردادن
eclipsing تحت الشعاع قراردادن
eclipses تحت الشعاع قراردادن
eclipsed تحت الشعاع قراردادن
to pick to piece سخت موردانتقادوعیبجویی قراردادن
to pull the strings دیگران را الت قراردادن
to rangeoneself قراردادن سروسامان گرفتن
eclipse تحت الشعاع قراردادن
to put to use مورد استفاده قراردادن
to run the hazard خودرادرمعرض مخاطره قراردادن
aline دریک رشته قراردادن
make for مورد حمله قراردادن
impressed : تحت تاثیر قراردادن
impugn مورد اعتراض قراردادن
impugned مورد اعتراض قراردادن
impugns مورد اعتراض قراردادن
impugning مورد اعتراض قراردادن
criticized مورد انتقاد قراردادن
scrutinizing مورد مداقه قراردادن
scrutinized مورد مداقه قراردادن
goof around خود را مسخره قراردادن
fool around خود را مسخره قراردادن
criticizing مورد انتقاد قراردادن
criticizes مورد انتقاد قراردادن
scrutinised مورد مداقه قراردادن
scrutinises مورد مداقه قراردادن
scrutinising مورد مداقه قراردادن
scrutinize مورد مداقه قراردادن
criticize مورد انتقاد قراردادن
criticising مورد انتقاد قراردادن
provide دردسترس قراردادن دراختیارقراردادن
impressing : تحت تاثیر قراردادن
commission زیر امر قراردادن
commissioning زیر امر قراردادن
commissions زیر امر قراردادن
stage قراردادن اتومبیل در خط اغاز
stages قراردادن اتومبیل در خط اغاز
impresses : تحت تاثیر قراردادن
To take into consideration. To consider. مورد توجه قراردادن
put قراردادن تحمیل کردن بر
impress : تحت تاثیر قراردادن
exhibit درمعرض نمایش قراردادن
admire مورد شگفت قراردادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com