English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
Call a doctor quickly. فورا پزشک خبر کنید.
Other Matches
Call an ambulance quickly. فورا یک آمبولانس خبر کنید.
And you are supposed to be a doctor ! some doctor ( physician ) you are ! مثلا" ناسلامتی شما یک دکتری !
quickly بدون مصرف زمان زیادی
quickly بسرعت
quickly تند
Come as quickly as possible. تا آنجا که می شود زود بیا
Go and come back soon (quickly). برو وزود برگرد
I wanted to go camping but the others quickly ruled out that idea. من می خواستم به کمپینگ بروم اما دیگران سریع ردش کردند.
Impress on (instruct) her to return quickly . urge her to come back soon . به اوبسپارید که زود مراجعت کند
doctor of d. حکیم الهی
saw doctor ماشینی که با ان دندانههای اره رادرست می کنند
doctor-to-be پزشک آینده
to go to this doctor and that پیش این طبیب وان طبیب رفتن
to go to this doctor and that این حکیم وان حکیم کردن
doctor of d. دکتردرعالم دین
doctor طبابت کردن
We sent for the doctor. برای ما این دکتر را صدا کردند.
He has been to see the doctor. او [مرد] نزد دکتر بود.
doctor درجه دکتری دادن به
doctor پزشک دکتر
what [some] people would call [may call] <adj.> کذایی
what [some] people would call [may call] <adj.> که چنین نامیده شده
what [some] people would call [may call] <adj.> باصطلاح
doctor to the company پزشک شرکت
after death the doctor <proverb> نوشدارو بعد از مرگ سهراب
He's not suited for a doctor. او [مرد] برای یک پزشک مناسب نیست.
certificate of a doctor گواهی پزشک
just what the doctor ordered <idiom>
unless otherwise prescibed [by the doctor] مگر اینکه [پزشک] نسخه دیگری نوشته
attendance of a doctor حضور پزشک روی رینگ بوکس
a fake doctor پزشک قلابی
certificate of a doctor تصدیق طبیب
Fetch a doctor at once. زود یک دکتر پیدا کن بیاور
family doctor پزشک خانواده
the doctor bled me دکتراز من خون گرفت
doctor in charge دکتر پاسخگو [در بیمارستان]
witch doctor ساحر
school doctor استاد دانشگاه یا اموزشگاه الهیات در قرنهای میانه
witch doctor جادو گر و طبیب
Go and fetch a doctor! برو یک دکتر بیاور!
flying doctor پزشکسیار
woman doctor پزشک زن حکیم خانم طبیبه
herb doctor پزشکی که با داروی گیاهی به مداوا میپردازد
spin doctor متخصصروابطاجتماعی
mad doctor پزشک دیوانگان
An apple a day keeps the doctor away. <proverb> با خوردن یک سیب هر روز نیازی به دکتر نیست. [چونکه آدم دیگر بیمار نمی شود]
the doctor ordered an ointment پزشک مرهم تجویز کرد
The doctor is a busy man . دکتر سرش شلوغ است
An apple a day keeps the doctor away. <proverb> غذای خوب طبیب را فراری می دهد.
Ask your doctor or pharmacist about any health risks and possible side effects. در مورد هر خطرات سلامتی و عوارض جانبی احتمالی از دکتر یا داروساز خود بپرسید.
call out اعلام خطر
call out اعلام خطر کردن
call for مستلزم بودن
to call in صداکردن
call up <idiom> تلفن کردن
on call <idiom> آماده برای ترک خدمت
call on <idiom> صدا زدن کسی
to call out بلندصداکردن
to call out دادزدن
through call مکالمه مستقیم
to call توجه کسیراجلب کردن
to call off منحرف یامنصرف کردن
to call into being بوجوداوردن
to call into being هستی دادن
to call for خواستن
to call for a احتیاج بدقت داشتن
to call from within ازتویا اندرون صدا کردن
to call in خواستن
to call in مطالبه کردن
to call together فراهم اوردن
to call together جمع کردن
call on <idiom> سرزدن به کسی
call off <idiom> کنسل کردن
call for someone <idiom> آمدن وبردن کسی
first call شیپور جمع
To call someone. کسی را صدا زدن ؟( صداکردن )
on call بنا به درخواست
If anyone should call , let me know. اگر کسی تلفن زد مرا خبر کن
next call تماسخواب
on call اتشهای طبق درخواست
to call up بخاطراوردن یاداوردن
to call up احضارکردن
to call up خواستن
to call in دعوت کردن
call off فرمان نظامی برای شمارش قدم یا شمارش شمارش بشمار
call-up تقاضا برای نمایش اطلاعات ذخیره شده
to call somebody to [for] something پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
at call عندالمطالبه
at call به محض درخواست عندالمطالبه
at call فورا
at his call بر حسب اخطار یا احضار او
at or within call اماده فرمان
call up شیپور احضار بخاطر اوردن
call off خاتمه دادن
call up دستور ارسال گزارش
call off بر هم زدن
call up احضار برای فعالیتهای نظامی
to call نام دادن
call up تذکر دادن جمع کردن
call-up تذکر دادن جمع کردن
call-up شیپور احضار بخاطر اوردن
call-up دستور ارسال گزارش
to be on-call در آماده باش برای ترک درخدمت بودن
call-up احضار برای فعالیتهای نظامی
call up تقاضا برای نمایش اطلاعات ذخیره شده
call up درخواست شناسایی شبکه درخواست اعلام شناسایی درشبکه حاضر و غایب کردن ایستگاههای بی سیم
to call somebody to [for] something از کسی برای چیزی درخواست کردن
to call نامیدن
call صدا زدن
call for ایجاب کردن
call off منحرف کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
call for some one پی کسی فرستادن
to call for anyone پی کسی فرستادن
to call something your own چیزی را از خود دانستن [شاعرانه]
call in تو خواندنی
call in تو خوانی
call forth بکار انداختن
call off صرفنظر کردن
call down ملامت کردن تحقیر کردن
call up صدا زدن
at call اماده فرمان
call-up درخواست شناسایی شبکه درخواست اعلام شناسایی درشبکه حاضر و غایب کردن ایستگاههای بی سیم
call by name فراخوانی با نام
call by value فراخوانی با ارزش
call down سرزنش کردن
to call to witness بگواهی خواندن
to call to arms اعلام دست به اسلحه کردن
to call to witness بشهادت طلبیدن
to call in evidence بشهادت طلبیدن
to call to witness استشهادکردن از
to call to remembrance بخاطر اوردن
to call to remembrance بیاداوردن
to call on god بخدادعاکردن
to call somebody back کسی را فراخواندن
to call in question تردیدکردن در
to call into requisition بمصادره یاسخره گرفتن
to call the rolls حاضروغایب کردن
to call somebody back کسی را معزول کردن
to call in evidence استشهادکردن از
to call somebody back کسی را احضار کردن
to call to account بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
to call to mind بیاداوردن
to call to mind بخاطراوردن
to call into requisition باز گرفتن
call box اتاقک تلفن
call someone names بد دهنی کردن
call someone names دشنام دادن
call meter کنتور مکالمات تلفنی
call on to the carpet <idiom> مورد مواخذه قرارگرفتن
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
call the shots <idiom> سفارش دادن
Please call the police. لطفا پلیس را خبر کنید.
I'd like to have a place of my own [to call my own] . من منزل خودم را می خواهم داشته باشم.
to call somebody through [via] [over] Skype به کسی با [بوسیله] سکایپ زنگ زدن
to call the roll حاضر غایب کردن [نام افراد در گروهی را بلند خواندن]
call-up order دستور به خدمت [سربازی]
call of nature <idiom> احتیاج به دستشویی داشتند
call it quits <idiom> متوقف کردن تمام کار
at someone's beck and call <idiom> همیشه آماده پذیرایی
call box کابین تلفن
call box کیوسک تلفن
call box تلفن صحرایی
call boxes اتاقک تلفن
call boxes کابین تلفن
call boxes کیوسک تلفن
call boxes تلفن صحرایی
curtain call کف زدن حضار
curtain call بازگشت هنرپیشگان به صحنه
clarion call احساساتعمومیدربارهچیزی
on-call service آماده برای ترک در خدمت [اصطلاح رسمی]
phone call تماستلفنی
To call the roll. Roll-call. حاضر غایب کردن
To visit someone . To call on someone. بدیدن کسی رفتن
To call on ( visit ) someone . سر وقت کسی رفتن
You can call me at ... [phone no.] <idiom> شما می توانید با من با شماره ... تماس بگیرید.
chargeable call مکالمه قابل پرداخت
call price ارزش اسمی
call over the coals سرزنش کردن
call option خیارمشتری در مورد کم کردن ثمن
call option خرید به شرط خیار
call one's shot مشخص کردن هدف
call mission درخواست پشتیبانی فوری هوایی ماموریت هوایی طبق درخواست
call instruction دستورالعمل فراخوانی
call in question تردید کردن در
call in evidence گواهی خواستن از
call for tender برای مزایده یا مناقصه فراخواندن
call for help to god دعا
call for fire درخواست اتش کردن
call for fire درخواست اتش
call for ..... under the credit درخواست کردن ..... تحت اعتبار
call by result فراخوانی با نتیجه
call processing فراخوان پردازی
call statement حکم فرا خوانی
call to witness به شهادت طلبیدن
call to witness گواهی خواستن از
call to witness گواه گرفتن
call to quarters شیپور احضار
call to prayer اقامه قبل از نماز
call to prayer اذان
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com