Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English
Persian
Count the money to see if it is right.
پو ؟ را بشما ؟ ببین درست است
Search result with all words
To count the money .
پول شمردن
Other Matches
Anyone can count the seeds in an apple, but only Gold can count the number of apples in a seed.
هر کسی نمی تواند تعداد دانه های داخل یک سیب را بشمارد اما فقط خدا می تواند تعداد سیب های نهفته در یک دانه را بشمارد
Money for jam . Money for old rope .
پول یا مفتی
Protection money. Racket money.
باج سبیل
money begets money
<idiom>
پول پول می آورد
count down
از بالا به پایین شمردن شمارش معکوس
count by ones
یکی یکی بشمارید
count off
شمارش به ترتیب شماره بترتیب شماره " بشمار "
count out
ناک اوت
count
کنت
count
شمار
count
شمردن
count
حساب کردن
to count down
دادن
Count me out .
دور مرا خط بکش ( من یکی که نیستم )
take the count
بلند شدن پس از شماره 01
count
شمارش
count
ایجاد جمع کل از تعداد موضوعات
count
تعداد جریانهای ضربهای شمردن
count
تعداد ایمپولز
count
تداد میلههای افتاده با گوی اول بولینگ بعد ازکسب استرایک
count
حساب امتیازهای یک ضربه بیلیارد ناتوانی درانداختن تمام میلههای بولینگ
count
تعداد امتیاز توپزن
count
فرض کردن
I'm going to count to three.
<idiom>
تا سه میشمارم.
to count down
شمردن
to count out
یکی یکی شمردن وبیرون دادن
count out
<idiom>
بیرون نگهداشتن
Count me in!
روی من حساب کن!
Count me in!
من حاضرم برای اشتراک!
to count
[as]
به شمار رفتن
to count
[as]
به حساب رفتن
to count
[as]
معتبر بودن
count
پنداشتن
to count
بشماره مردم یا سپاهی لشگر نگاه کردن
count on
<idiom>
بستگی داشتن به
to count
طرفدار شمردن
re count
دوباره شمردن
re count
از سرشمردن
He cant count yet.
هنوز شمردن بلد نیست
to count up
جمع زدن
to count up
حساب کردن
count palatine
قلمرو
If you count the children too.
اگر بچه ها راهم حساب کنید ( بشمارید )
count palatine
قلمرو خود امتیازات شاهانه داشت
quick count
کوتاه کردن علامتهای قراردادی بوسیله مهاجم میانی در خط تجمع بمنظورغافلگیر کردن تیم مدافع
He has lost count.
حساب از دستش دررفته
record count
شمار مدارک
record count
شمارش رکوردها
To count up to ten .
تا ده شمردن
to count for lost
از دست رفته بحساب آوردن
frequency count
شمار بسامد
Every day that you go unheeded, you need to count on that day
هر روز که بیفتید، باید در آن روز حساب کنید
background count
عکس العمل تشعشع
count nouns
اسم شمردنی
word count
واژه شماری
head count
شمارش مردم
knot count
رجشمار
[گره زرعی]
[تعداد گره در طول مشخصی از فرش]
thread count
[تعداد رشته نخ تار یا پود در یک طول مشخص]
yarn count
نمره نخ
head count
سرشماری
count out of the house
مذاکرات را به علت فقدان حدنصاب قطع کردن
head count
تعداد مردم شمرده شده
count noun
اسم شمردنی
blood count
شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
long count
شمردن تا 01 در ناک اوت
mandatory eight count
شمردن تا 8 در ناک اوت
pollen count
درصد گردههای گیاهی در هوا
head count
جمع افراد
I did it unwittingly. I lost count.
از دستم دررفت
Dont count (bank)on me.
روی من حساب نکنید
count one's chickens before they're hatched
<idiom>
روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
reference count technique
تکنیک شمارش ارجاعات
Can count on the fingers of one hand
<idiom>
رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست
[اتفاق نادر و به دفعات محدود]
Don't count your chickens before they are hatched.
<proverb>
جوجه رو آخر پاییز می شمارند.
The deal is off. Forget it . That doesnt count .
مالیده !(مالیده است ؟ بهم خورده ؟ لغو شده )
Dont count your chickens before they are hatched.
جوجه ها راآخر پائیز می شمارند
Don't count your chickens before they're hatched.
<proverb>
جوجه رو آخر پاییز می شمارند.
After all that money is of no use.
تازه آن پول هم بدردت نمی خورد.
value for money
قدرت خرید پول
He is in the money.
پول پارومی کند ( خیلی ثروتمند است )
he is f. of money
پول فراوان دارد
f. money
پول فراوان
be in the money
<idiom>
در پول غلت خوردن
his money is more than can
پولیش بیش
even money
مبلغ مساوی در شرط بندی
his money is more than can
ازانست که بتوان شمرد
value of money
ارزش پول
i have no money about me
با خود هیچ پولی ندارم
value for money
ارزش پول
money
پول
money on d.
پول سپرده
money on d.
وجه امانعی
be in the money
<idiom>
پول پارو کردن
we are want of money
ما نیازمند پول هستیم به پول احتیاج داریم
money
مسکوک ثروت
near with one's money
خسیس
money
اسکناس
take in (money)
<idiom>
رسیدن
near money
شبه پول
money
جایزه نقدی
money
سکه
supply of money
عرضه پول
sound money
پول سالم
sound money
پول قوی
soft money
پول ضعیف
smart money
غرامت پولی که دولت بسربازان وملوانان زخمی ومصدوم میدهد
table money
فوق العادهای که بابت هزینه مهمان داری به افسران ارشد داده میشود
mortgage money
پول رهنی
mortgage money
پول قرضی
quasi money
شبه پول
neutrality of money
خنثی بودن پول
neutrality of money
بدون تاثیربودن پول
to change money
خردکردن یامبادله کردن پول
oceans of money
یک دنیا پول
odd money
یک اسکناس 01 ریالی
time money
وام مدت دار
tight money
سیاست پولی انقباضی
tight money
کنترل پولی
onother's money
پول دیگری
onother's money
پول شخصی دیگر
scant of money
بی پول
passage money
کرایه
passage money
کرایه مسافر
passage money
خوراک
requistion for money
پول
possession money
حق الاجرا
possession money
حق النسبی
possession money
حق الحفظ دستمزدی که در برای اجرای حکم تملیک یا صیانت ملک تملیک شده از طریق اجرای حکم به مامور اجراداده میشود
prize money
پولی که از فروش غنیمت دریایی بدست می اید
promotion money
دستمزدی که به موسسین شرکت برای خدماتشان پرداخت میشود
purchase money
در CL ثمن
purchase money
قیمت جنس
requistion for money
درخواست
raise money
فراهم کردن پول
raise money
جمع اوری کردن پول
ready money
پول فراهم شده
ready money
پول نقد
retention money
مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
retention money
پول گرویی
smart money
مطلع
quantity of money
مقدار پول
smart money
خسارت
smart money
پاداش زیان
passage money
غذا
passage money
راه
passage money
تاکردن
short of money
کم پول
scant of money
کم پول
salvage money
جایزه نجات کشتی یا محموله
passage money
معاش کردن
penury of money
کمیابی پول
role of money
نقش پول
penury of money
قحط پول
ready money
پول موجود
money well spent
<idiom>
پولی که هدر نرفته
have money to burn
<idiom>
بی پروا خرج کردن
have money to burn
<idiom>
پول از پارو بالا رفتن
time is money
<idiom>
وقت طلاست
save money
به دقت خرج کردن
save money
پس انداز کردن
money sink
<idiom>
گودال پول
[کیسه پول سوراخدار]
My money request to him
طلب من از او
[مرد]
Changing money
تبدیل پول و ارز
Time is money.
<proverb>
وقت طلاست .
He is a money -bags.
<proverb>
مالامال از پول است .
money to burn
<idiom>
بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
put one's money on something
<idiom>
بر سر چیزی شرط بستن
money for jam
<idiom>
پول باد آورده
money for jam
<idiom>
پول بی دردسر
to be rolling in money
<idiom>
تو پول غلت زدن
[اصطلاح]
I'm not made of money!
<idiom>
من که پولدار نیستم!
[اصطلاح روزمره]
Money peters out.
پول کم کم تمام می شود.
You will need to spend some money on it.
تو باید برایش پول خرج بکنی.
borrowed money
پول قرض گرفته شده
to scrape up
[money]
چیزی را به مرور زمان کم کم جمع کردن
[پول]
money can't buy everything
<idiom>
پول خوشبختی نمی آورد
pin money
<idiom>
پول خرده خرجی
do not coin money
<idiom>
پول چاپ نکردن
[پول چاپ نمی کنم]
rake in the money
<idiom>
ایجاد تعجب
for love or money
<idiom>
به هر شکلی
Money is no object at all .
پول اصلا" مطرح نیست
wildcat money
پول بدون پشتوانه
I am running out of money .
پول من تمام شد.
[من دیگر پول ندارم.]
volume of money
حجم پول
velocity of money
سرعت پول
veil of money
نظریهای که براساس ان پول فقط بعنوان پوشش برای کالاها و خدمات بحساب می اید
veil of money
حجاب پول
trust money
پول امانی
token money
پول فرعی
to take eggs for money
کردن
to take eggs for money
را با دربرابر
to take eggs for money
خر مهره
to stink of money
خر پول بودن
to stake money on something
سرچیزی شرط بندی کردن پول روی چیزی گروگذاشتن
to have a run for one's money
از هزینه یا کوشش خود بهرهای بردن
to guzzle away one's money
پول خودرادرمیگساری ازدست دادن
appearance money
پولی که به افراد مشهور برای حضور در محافل پرداخت میشود
danger money
مزدوحقالزحمهانجام کاریخطرناک
gate money
پولبلیطورودیه
We divided the money among ourselves .
پول را بین خودمان قسمت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com