Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
He gave me a square deal .
بامن منصفانه معامله کرد
Other Matches
She gave me a raw deal .
بامن بد معامله کرد
square deal
تقلب نکردن
square deal
باشرف بودن رک وراست
I gave him a piece of my mind . I told him off. I gave him a good dressing down .
اورا شستم وگذاشتم کنار ( پر خاش )
gave
قسمت سوم فعل give
i gave him some others
چندتای دیگر به او دادم
he gave me a piece of a
مشورای بمن داد
i gave up the idea
از ان خیال منصرف شدم
i gave up the idea
ازان خیال صرف نظر کردم
He was frightened and gave in.
ترسید وجا زد
he gave me a piece of a
پندی بمن داد
he gave me a sign to go
اشاره کرد که بروم
he gave an a of the battle
گزارش ان جنگ راشرح داد
she gave me a kiss
برروی من بوسه داد
He gave us to understand that he would help us.
او
[مرد]
وعده داد که به ما کمک خواهد کرد.
she gave me a kiss
مرابوسید
she gave me a kiss
مرابوسه زد
She gave us quite a decent dinner.
یک شام خیلی حسابی به ماداد
He gave the inemy no respite .
به دشمن مهلت نداد
You gave me the wrong key .
کلیدی که به من دادی عوضی بود
The girl got panicky and gave herself away .
دخترک دستپاچه شد وخودش را لو داد
She gave me a significant ( knowing ) look .
نگاه پر معنی یی به من کرد
They gave him a sound thrashing .
اورا کتک مفصلی زدند
i gave the beggar one rial
یک ریال به ان گدا دادم
they gave him a fine sendoff
ایین بدرود راباوی بجااوردندبرایش دعای خیرکردند
i gave it a slight press
انرا کمی فشار دادم
They gave me permission by way of an exception ...
آنها به من استثنأ اجازه دادند ...
he gave us permission to stay
اجازه داد که بمانیم
It gave me a great glee. I was delighted .
دلم خنک شد
She gave me her phone number , but I'll be blessed if I can remember it !
شماره تلفن خودش را به من داد ولی مگریادم می آید !
Did you get anything out of this deal ?
دراین معامله چیزی گیرت آمد ؟
new deal
روش سیاسی جدیدی که از دوران روزولت اعمال ان از طرف دولت ایالات متحده امریکا شروع شد
new deal
سیاست جدید
new deal
برنامه توسعه اقتصادی فرانکلین روزولت پس از سالهای بعداز بحران بزرگ درامریکا که دران کمک به کشاورزی بازنشستگی وبیمه بیکاری و غیره گنجانیده شده است
new deal
برنامه روزولت
deal
اقدام کردن
deal with
اقدام کردن
new deal
نیودیل
new deal
<idiom>
تغییر کامل ،شروع تازه ،شانس دیگر
deal with
رسیدگی کردن
new deal
قرار جدید
deal
مقدار
deal
معامله کردن
deal
قراردادی که در آن روی چنیدن موضوع همزمان توافق میشود
deal
سازماندهی کردن
deal
توافق تجاری
deal
چوب کاج
deal
معامله داد و ستد
deal
اندازه مقدار بررسی
to deal
کارت دادن
[ورق بازی]
deal
اندازه
deal
قدر
no deal
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
deal
حد معامله کردن
deal
سر و کارداشتن با
deal
توزیع کردن
deal
سر و کار داشتن
to deal in futures
معامله پیش کردن
fair deal
سیاست منصفانه
to deal in futures
معامله سلف کردن
to deal in futures
کالایاسهام پیش فروختن
big deal
بیاهمیتوفاقدجذابیت
package deal
معامله کلی معامله چکی
fair deal
روش منصفانه
deal lift
بلند کردن وزنه تا کمر وپایین بردن
Agreed . that is a deal .
قبول ( قبوله )
To deal the cards .
ورق دادن
package deal
معامله یکجا
good deal
<idiom>
قیمت ارزان باکیفیتی بالا
package deal
مقاطعه در بست و خرید یکجا
wheel and deal
<idiom>
deal in futures
معامله سلف کردن
raw deal
<idiom>
آخر خط ،پایان هستی
Did you make any profit in this deal ?
آیا دراین معامله استفاده ای داشتید ؟
A lucrative affair
[deal]
لقمه چرب ونرم
[کار یا معامله پردرآمد]
mosaic parquet deal
راهروی اجر فرش
I clinched a lucrative deal.
معامله چربی ( شیرینی ) انچام دادم
To clinch (close)the deal.
معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
to deal out
[card game]
کارت دادن
[ورق بازی]
I took a great deal of trouble over it.
روی اینکار خیلی زحمت کشیدم
plea deal
[between Prosecution and Defense]
توافق مدافعه
[بین دادستان و وکیل دفاع]
I made a lot of profit in the deal .
دراین معامله فایده زیادی بردم
To clinch(close,finalize)a deal.
معامله یی را جوش دادن
The deal is off. Forget it . That doesnt count .
مالیده !(مالیده است ؟ بهم خورده ؟ لغو شده )
He has suffered a great deal at the hands of his wife .
از دست زنش خیلی کشیده
Don pulled the rug out from under me in my deal with Bill Franklin.
دان معامله من و بیل فرانکلین را به هم زد.
Clinch the deal while the concerned party is stI'll keen
تا طرف گرم است معامله را انجام بدهید
four-square
بیشیله پیله
four-square
رک و راست
four-square
چهارگوش
four-square
چهار گوشهی کامل
try square
گونیای فلزی
square one
<idiom>
درآغاز
square away
<idiom>
برنامه ریزی کردن
four-square
کاملا مربع
t square
خطکش چلیپایی
three square
بشکل مثلث
three square
دارای سه ضلع مساوی
t square
خطکش مخصوص ترسیم خطوط موازی
square out
ضربه از خارج محدوده میلههای کریکت
three square
سوهان اهنگری دارای مقطع مثلث شکل
square
منظم حسابی
to square up
خود را آماده کردن
[برای دعوی یا حمله]
four-square
مصممانه
four-square
رک
four-square
با صراحت
four-square
به طور صریح
four-square
پراراده
four-square
مصمم
four-square
استوار
four-square
پابرجا
four-square
قرص
four-square
محکم
four-square
صریح
four-square
بیرودربایستی
four-square
صادق
four-square
راستگو
square
گونیا
square
برابر
square
عادلانه
square
منصف
square
جذر میدان
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
square
مساوی
all square
مساوی
square
مجذور
square
مربع توان دوم
square
راست حسینی
square in
پاس با دویدن دریافت کننده توپ به جلو و تغییر مسیر به کنار و به موازات خط تجمع
square
چهارگوش کردن مربع کردن
square
چهار گوش
square
مرتب کردن کلاه
square
مربع
square
به یک طرف میله وعمود به ان
square
واریز کردن
square
جوردراوردن
square
خانه شطرنج
square
بتوان دوم بردن مجذور کردن
out of square
خارج از چهار گوش بطور نامنظم یا نادرست
square
گوشه دار
square
تیغه پارو از حالت افقی به حالت عمودی برای دخول در اب مربع
mean square
یک مربع حسابی
square
وفق دادن
square
چارگوش
by the square
مطابق نمونه
by the square
درست
on the square
بدون کجی
on the square
بدرستی
on the square
بانصاف
out of square
کج
by the square
بدقت
carpenters try square
گونیای درودگری
mean square deviation
اختلاف
set square
گونیا
square bracket
براکت
square bracket
کروشه
square meal
غذایمقوی
betwixt square
گونیا
square brackets
قلابهای گوشه دار
magic square
چار گوشی که خانههای شطرنجی دارد
flight square
خانه فرار شطرنج
bevel square
گونیا
color square
مربع رنگ نما
back square
گونیای فلزی که در کارگاههااستفاده میشود
chi square
مربع خی
The Ferdowsi Square .
میدان فردوسی
square root
ریشه دوم
square root
جذر
square deals
تقلب نکردن
to be back to square one
<idiom>
دوباره به سر
[آغاز]
کار رسیدن
to be back to square one
<idiom>
دوباره به اول داستان رسیدن
I cannot square it with my conscience to ...
من این را نمی توانم به وجدانم وفق بدهم ...
square bracket
قلاب
square radian
استرادیان
[یکای زاویه فضایی ]
[ریاضی]
square roots
جذر
square roots
ریشه دوم
fair and square
<idiom>
راست وبی پرده
square deals
باشرف بودن رک وراست
square matrix
ماتریس مربعی
[ریاضی]
square number
مربع کامل
[ریاضی]
square design
طرح خشتی
[طرح مربع شکل]
[این طرح را به دربهای چوبی شبکه ای قدیم نسبت می دهند و بیشتر مربوط به شهرکرد یا چهارمحال می باشد گرچه در مناطق دیگر نیز بافته می شود.]
cross-in-square
[کلیسای معمول در رم شرقی با چهار گوشه و میدان و چهار طاق گهواره ای]
hollow square
[گچ بری هرمی رومی]
square means second p
مجذوریعنی توان دوم
square wave
موج مربع
square wave
باس ای که عمودی حرکت میکند. به طرف بالا سپس سطح خود را تغییر میدهد وعمودی پایین می آید. بازیابی داده از پایگاه داده ها به کار می رود
square wood
بریدن الوار
square wood
چارتراش کردن الوار
steel square
گونیای فولادی
t mitre the square
گونیا را فارسی کردن
t mitre the square
گوشه نودزینه را نیم کردن
square lattice
شبکه مربعی
square knot
گره مربع
square knot
گره مربر
square knot
گره مرکب از دونیم کره
square inch
اینچ مربع
three square file
سوهان سه گوش
square foot
فوت مربع
square dome
چهار طاقی
to play square
راست وحسینی بازی کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com