Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 122 (8 milliseconds)
English
Persian
He has a crush on that young girl . He is stuck on that young girl .
گلویش پیش دخترک گیر کرده
Other Matches
The blow made me giddy young girl .
دختر گیج وسر بهوایی است
girl
دختر
her next was a girl
بچه دومش دختر بود
girl
معشوقه
girl
دوشیزه کلفت
who is this girl ?
این دختر کیست
old girl
فارغالتحصیلمدرسهدخترانه
girl
دختربچه
call girl
فاحشه تلفنی
pinup girl
دختر زیبایی که عکسهایش به دیوار اویخته شود
girl friday
دستیار زن
girl friday
زن کار امد و لایق
bat girl
توپ جمع کن
land girl n
دختری که کارهای صحرایی میکرد
head girl
بچهسمبلونمونهمدرسه
girl scout
عضو پیشاهنگان دختر ایالات متحده آمریکا
bunny girl
زنیکهبالباسخرگوشیدرکابارهنوشیدنیسرو میکند
the girl guardians
بزرگترهای دختران
I cant figure that girl out .
از کارهای او چیزی نمی فهمم
shop girl
شاگرد پادو
shop girl
شاگرد دکان
girl scouts
پیشاهنگ دختر
nautch girl
رقاصه
girl scouts
عضو پیشاهنگان دختر ایالات متحده آمریکا
girl guide
دختر پیشاهنگ
cover girl
زن جوانی که عکسش روی جلد مجلات چاپ میشود
chorus girl
زن جوانی که دریک دسته کرمیخواند
girl guide
عضو پیشاهنگی دختران
girl guides
دختران یشاهنگ
cover girl
ستارهی روی جلد
unlucky girl
آدم بد شانس
girl scout
پیشاهنگ دختر
girl friday
معاون زن
to score with a girl
<idiom>
موفق شدن در تلاش نزدیکی کردن با دختری
[اصطلاح روزمره]
Young and old.
کوچک وبزرگ (همه و همگی )
young
تازه
young
نوین
with young
حامله
young
نوباوه نورسته
young and old
پیر و جوان
young
برنا
young
جوان
with young
ابستن
The girl got panicky and gave herself away .
دخترک دستپاچه شد وخودش را لو داد
The girl was penciling her eyebrows .
دخترک داشت ابروهایش را می کشید
young people
جوانان
young ice
یخ نازک
young ice
یخ تازه بسته
young people
دخترها و پسرهایی که بسن ازدواج رسیده اند
young smith
اسمیت جوان
young turk
افسر جوان افراطی
young's modulus
ضریب یانگ
young's modulus
مدول الاستیسیته
young's modulus
مدول یانگ
young smith
پسر مستراسمیت
young persons
نوجوان
young days
جوانی
young population
جمعیت جوان
young persons
جوان
to die young
جوان مردن
the night is yet young
تازه سرشب است
He is not young anymore.
او
[مرد]
دیگر جوان ن
[یست]
.
young lady
دوستدختر
young man
دوستپسر
She is self-centerd. she is an opinionated sort lf girl.
دختر خودرأیی است
have an old head on young shoulders
<idiom>
جوان ولی عقل بزرگترها را داشتن
Your sister is very young for her age .
خواهرت ماشاالله خوب مانده
The night is stI'll young.
تازه اول شب است
pope young round
مسابقه غیررسمی با 6 تیر ازمسافتهای 02 تا 08 متری با تیر و کمان
young helmholtz theory
نظریه یانگ- هلمهولتس
She doesnt like that young man.
از آن جوان خوشش نمی آید
Spare when you are young, and spend when you are old.
<proverb>
در جوانى پس انداز کن تا در پیرى خرج کنى (براى دگر روز چیزى بنه).
There is no fault in young men having desires.
<proverb>
آرزو به جوانان عیب نیست .
You cannot put old heads on young shoulders .
<proverb>
سر پیر نتوان بر شانه جوان بگذاشت .
young saints Šold devils
جوانان دین دار گاهی چون پابسن گذارند بی دین می شوند
To sThe night is stI'll young .
تازه سرشب است
In the nature of things, young people often rebel against their parents.
طبعا جوانان اغلب با پدر و مادر خود سرکشی می کنند. .
have a crush on
<idiom>
مجذوب کسی شدن
to crush into
بزورداخل شدن
crush
له شدن خردشدن
crush
چلاندن
crush
خردکردن
crush
شکستن
crush
مچاله کردن
crush
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
to crush out
پاک کردن
to crush out
محو کردن
crush
تصادف کردن
crush
سانحه هوایی
crush
شکست دادن پیروزشدن بر
crush
باصدا شکستن
crush
فشردن
to crush to death
له کردن وکشتن
crush hat
کلاه نمدی نرم که ازله شدن خراب نمیشود
rool crush
اثر تاخوردگی
[فرش هایی که درست عدل بندی نشده و یا مدت طولانی بصورت چهارلا در انبار باشد پس از مفروش شدن در زمین برآمدگی هایی در محل تا دارد که اگر به شکستگی منجر نشده باشد پس از مدتی اصلاح می شود.]
crush hat
کلاه بازیگرخانه
crush room
گردش گاه بازیگرخانه
to crush to death
درزیرپا
crush barrier
حصار
to crush to death
کشتن
to nip or crush in the bud
در نخستین مرحله رشد کشتن یا پایمال کردن
to crush a cup of wine
جام بادهای رانوشیدن یاسرکشیدن
to stuck out
بیرون کردن
stuck-up
خودبین خودستا
stuck-up
مغرور
stuck up
گستاخ
stuck up
خودبین خودستا
to stuck out
جلودادن
stuck on
<idiom>
دیوانه چیزی شدن ،عاشق چیزی شدن
stuck up
<idiom>
خود پسندی
stuck up
مغرور
stuck-up
گستاخ
to get stuck in mud
در گل گیر کردن
Our car was stuck in the
اتوموبیل ما در گه گیر کرده بود
I am stuck with it . I am landed with it .
بیخ ریشم مانده
thunder stuck
حیرت زده
thunder stuck
رعدزده
stuck with pins
سنجاق زده
stuck beacon
ایستگاه مرتباگ فریمهای اخطار می فرستد
A bone has stuck in my throat .
یک استخوان توی گلویم گیر کرده
The key stuck in the door lock .
کلید درقفل گیر کرد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com