English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 98 (6 milliseconds)
English Persian
He is a bully . he is a rough guy . آدم گردن کلفتی است
Other Matches
bully درگیری بر سر تصاحب توپ اغاز استفاده از گوی بین دوحریف
bully قلدری کردن
bully تحکیم کردن
bully گردن کلفت گوشت
bully پهلوان پنبه
bully قلدر
To act as a bully . گردن کلفتی کردن
bully boys آدم خشن و زورگو
penalty bully شروع بازی پس ازخطای پنالتی
bully boy آدم خشن و زورگو
To bully . To make unreasonable remarks. زور گفتن ( حرف زور زدن )
To behave as a bully . To act in a threatening manner. شاخ وشانه کشیدن
rough ناصاف
rough <adj.> پر دست انداز
rough d. الماس بی تراش
to rough it سخت گذراندن
to rough it بسختی تن دردادن
rough up <idiom> حمله وصدمه جسمانی
rough پست و بلند
rough درشت ناهموار
rough سخت
rough زبر
rough خشن
rough بهم زدن
rough درشت
rough دست مالی کردن
rough ناهنجار
rough زمخت ناهموار
rough زمخت کردن
rough دشوار
rough wrought اجمالادرست شده
rough surface رویه زبر
rough usage دست مالی
rough spoken شدیداللحن
rough spoken درشت سخن
rough rider سوارکاریکه میتوانداسبهای سوغانی نشده راسوارشود
rough rice شلتوک
rough log دفترچه وقایع ناو
rough legged دارای پاهای پردار مودرچهارقلم
rough hew قالب کردن
rough hew درشت بریدن طرح کردن
rough wrought طرح شده تنهادرمراحل نخستین درست شده
the rough and the smooth اسایش وسختی
rough waller چینه کش
rough guess <idiom> تخمین تقریبی
rough and tumble <idiom> با خشونت تمام جنگیدن
rough and ready <idiom> زبروخشن ولی موثر
rough and tumble بیقاعده
rough and tumble شلم شوربا
rough and ready خشن
We had a very rough time. نه ما خیلی سخت گذشت
rough and ready سریع العمل
rough coat نخستین اندود
very rough sea sea heavy
to have a rough time بد گذراندن
to cut up rough کینه جویی یا کج خویی کردن
ti is true in the rough بطورکلی درست است
rough hew ناصاف بریدن
rough sea دریای خراب
rough estimate براورد تقریبی
rough footed دارای پاهای پردار
rough-hewn طرح شده زمخت
over rough and smooth در زمین ناهموار وهموار در پستی وبلندی
it is rough on the inside توی ان زبراست
it is rough on the inside از تو زبر است
i saw the report in the rough من پیش نویس این گزارش رادیدم
cut up rough داد و بیداد راه انداختن
cut up rough متغیر شدن
rough-hewn نتراشیده ونخراشیده
rough-hewn درشت
rough-hewn ناصاف
rough hewn نتراشیده ونخراشیده
rough hewn درشت
rough hewn طرح شده زمخت
rough hewn ناصاف
rough boundary جدار زبر
rough breathing نام این نشان
rough breathing که دردستوریونانی تلفظ شدن حرف اول را می رساند
rough draw سر دستی طرح کردن
rough draw طرح کردن
rough country سرزمین ناهموار
rough country تپه ماهور
rough coating ناتمام
rough coating اجمالا درست شده ناقص
rough coating گل مال شده
rough and tumble بی نظم و ترتیب
rough cast اندوده به شن واهک
rough coating اندوده به شن واهک
rough cast گل مال شده
rough cast ناتمام
rough cast اجمالادرست شده ناقص
to rough a horse's shoes میخ مخصوص بنعل اسب زدن برای اینکه از سرخوردن ان جلوگیری شود
rough or foul copy چرک نویس
rough cast glass شیشه خام
rough handling of a thing گذاشت وبرداشت چیزی به تندی چنانکه خراب شودیا اززیبائی ولطافت بیفتد
Harsh ( rough) manners . رفتار خشک وخشن
A rough (crude)estimate. حساب سر انگشتی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com