English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
He is trying to prove himself all the time. او [مرد] همیشه می خواهد نشان بدهد از پس کار بر می آید.
Other Matches
prove ثابت کردن
to prove an a اثبات اینکه شخص هنگام وقوع جرم دران محل نبوده
prove اثبات کردن
prove استدلال کردن به اثبات رسانیدن
prove در امدن
Can you prove it to me? آیا می توانی آنرا به من ثابت کنی ؟
to prove a will درستی و اعتباروصیت نامهای را محقق نمودن
in order to prove برای اثبات
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
It wI'll prove to be to your disadvantage. بضررت تمام خواهد شد
prove opplicable مصداق پیدا کردن
First prove that you are a brother , then claim th. <proverb> اول برادریت را ثابت کن بعد ادعاى ارث کن .
to prove my vow i give my hand برای اینکه شما را از درستی قول خود مطمئن سازم به شما دست میدهم
I'll let you know when the time comes ( in due time ) . وقتش که شد خبر میکنم
from time to time <idiom> گاهگاهی
down time مرگ
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
down time زمان بیکاری
At the same time . درعین حال
What time is it?What time do you have? ساعت چند است
Our time is up . وقت تمام است
for the time being <idiom> برای مدتی
down time زمان تلف
down time وقفه
down time زمان تلفن شده
down time مدت از کار افتادگی
down time زمان توقف
One by one . One at a time . یک یک ( یکی یکی )
Once upon a time . یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
about time <idiom> زودتراز اینها
all the time <idiom> به طور مکرر
do time <idiom> مدتی درزندان بودن
have a time <idiom> به مشکل بر خوردن
have a time <idiom> زمان خوبی داشتن
keep time <idiom> زمان صحیح رانشان دادن
take your time عجله نکن
time will tell در آینده معلوم می شود
behind time بی موقع
behind time دیر
It's time وقتش رسیده که
at the same time در عین حال
at the same time ضمنا"
at a specified time در وقت معین یا معلوم
against time رکوردگیری
against time تایم گیری
There is still time before I go. هنوز وقت هست تا اینکه من راه بیفتم.
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
There is yet time. هنوز وقت هست.
keep time <idiom> نگهداری میزان و وزن
at the same time در ان واحد
on time <idiom> سرساعت
take off (time) <idiom> سرکار حاضر نشدن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
time after time <idiom> مکررا
time out <idiom> پایان وقت
in no time <idiom> سریعا ،بزودی
in time <idiom> قبل از ساعت مقرر
some other time دفعه دیگر [وقت دیگر]
at another time در زمان دیگری
some time یک وقتی
once upon a time روزگاری
once upon a time روزی
on time مدت دار
old time قدیمی
off time مرخصی
off time وقت ازاد
mean time ساعت متوسط
mean time زمان متوسط
many a time بارها
many a time چندین بار
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
to keep time موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
to know the time of d هوشیاربودن
to know the time of d اگاه بودن
once upon a time یکی بودیکی نبود
one at a time یکی یکی
some time مدتی
some time or other یک وقتی
she is near her time وقت زاییدنش نزدیک است
some time or other یک روزی
specified time وقت معین
there is a time for everything هرکاری وقتی
there is a time for everything دارد
time and again چندین بار
time and again بکرات
time in ادامه بازی پس از توقف
time is up وقت گذشت
out of time بیجا
out of time بیگاه
out of time بیموقع
just in time روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
just in time درست بموقع
from time to time گاه گاهی
one-time پیشین
one-time قبلی
one-time سابق
from this time forth ازاین ببعد
from this time forth زین سپس
from this time forth ازاین پس
for the time being عجالت
four-four time چهارهچهارم
three-four time نت
f. time روزهای تعطیل دادگاه
two-two time نتدودوم
in the time to come در
since that time. thereafter. ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
from time to time هرچندوقت یکبار
all-time بالا یا پایینترین حد
it is time i was going وقت رفتن من رسیده است
in time بجا
in time بموقع
in the time to come اینده
in the mean time ضمنا
in no time خیلی زود
two time دو حرکت ساده
up time زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
i time time Instruction
what time is it? چه ساعتی است
what is the time? چه ساعتی است
what is the time? وقت چیست
all-time همیشگی
all-time بیسابقه
even time دویدن 001 یارد معادل 5/19متر در01 ثانیه
any time <adv.> همیشه
for the first [last] time برای اولین [آخرین] بار
time ثیر قرار میدهد
time عهد
time زمانی که طول می کشد تا دیسک چرخان پس از قط ع برق می ایستد
time آزمایشی که خرابی کابل را با ارسال سیگنال روی کابل و اندازه گیری زمان برگشتن آن می سنجند
time زمان بین شروع و خاتمه عمل معمولاگ بین آدرس دهی محلی ازحافظه و دریافت داده
time زمانی که جمع کننده عمل جمع را انجام میدهد
time فرصت مجال
time گاه
time ایجاد پشتیبان خودکار پس از یک مدت زمانی یا در یک زمان مشخص در هر روز
time سیگنالهایی که به درستی ارسال داده را همان می کنند
time وقت
time زمان
at any time <adv.> درهمه اوقات
time انتخاب صحیح فرکانس ساعت سیستم برای امکان رودن به رسانههای کندتر و..
any time <adv.> درهمه اوقات
What have you been up to this time? حالا دیگر چه کار کردی ؟ [کاری خطا یا فضولی]
time زمانی که به صورت ساعت , دقیقه , ثانیه و... بیان شود
time اندازه گیری زمان یک عملیات
time روزگار
time مدت
time وقت معین کردن
time متقارن ساختن
time مرورزمان را ثبت کردن
time زمانی موقعی
time ساعتی
time ایام
time TIفرمان E
time مدروز
time فرصت
time تایم
time هنگام
time 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
time زمانه
time [s] <adv.> دفعه
at any time <adv.> همیشه
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time [s] <adv.> بار
time زمانی که پیام ها باید پیش از پردازش یا ارسال صبر کنند
time دفعه وقت چیزی رامعین کردن
at any time <adv.> هر بار
time سیگنال ساعت که تمام قط عات سیستم را همان میکند
time تا نتیجه در صفحه فاهر شود.2-سرعتی که سیستم به درخواستی پاسخ میدهد
time وقت قرار دادن برای
time به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time out مهلت
time روش ترکیب چندین سیگنال به یک سیگنال ترکیبی سریع , هر سیگنال ورودی الگوبرداری میشود و نتیجه ارسال میشود , گیرنده سیگنال را مجدداگ می سازد
time 1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
time فرصت موقع
time مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
any time <adv.> هر بار
time out ساعت غیبت کارگر
time out معتبر نبودن پس از یک دوره زمانی
time out وقفه فاصله
time خیر زمانی مشخصی ایجاد کند
time out ایست
time out تایم
time schedule برنامه زمانی
time sampling نمونه گیری زمانی
time saver صرفه جویی کننده در وقت
to rime away one's time وقت خود را به قافیه سازی
time resolution جزییات زمان اجرای عملیات نشان دادن جزییات اجرای زمانی عملیات
time preference ترجیح زمانی
time preference ارجحیت زمانی
time priority اولویت زمانی
time priority تقدم زمانی
time quantum ذره زمانی
time preference رجحان زمانی
to rime away one's time گذراندن
to serve time زندانی بودن
to serve time در زندان بسربردن
to sleep away one's time بخواب گذراندن
to take time by the forelock فرصت راغنیمت شمردن فرصت
to take time by the forelock را ازدست ندادن
to time a race وقت مسابقهای را نگاه داشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com