Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English
Persian
I always make a point of being on time . I always try to be punctual .
همیشه مقید هستم که سر وقت بیایم
Other Matches
To be punctual . To be on time .
سر وقت آمدن ( بودن )
to make a point
نکتهای را ثابت کردن
make a point of
<idiom>
باکنایه حرف زدن
to make a point of
اهمیت دادن
to make a point of
ضروری دانستن
make time
<idiom>
بیشترین مسافت را درکمترین وقت رفتن
make time
فرصت کردن
There is no point in it . It doest make sense . It is meaningless.
معنی ندارد ! ( مورد و مناسبت ندارد )
punctual
دقیق
punctual
خوش قول
punctual
بموقع
punctual
ثابت در یک نقطه
punctual
معنی دار
punctual
نیشدار صریح
punctual
اداب دان
punctual
لایتجزی نکته دار
punctual
باذکرجزئیات دقیق
punctual
مشروح
punctual
معین
punctual
وقت شناس
punctual payment
پرداخت در سر وعده
to make friends
[to make connections]
رابطه پیدا کردن
[با مردم برای هدفی]
To make money. To make ones pile.
پول درآوردن ( ساختن )
point to point network
شبکه نقطه به نقطه
point-to-point connection
اتصال نقطه به نقطه
point to point line
خط نقطه به نقطه
I'll let you know when the time comes ( in due time ) .
وقتش که شد خبر میکنم
0.42
[zero point four two]
[zero point forty-two]
[forty-two hundreths]
صفر ممیز چهار دو
[ریاضی]
point to point
پروتکلی که اتصال شبکه آسنکرون
point
جهت
point
موضوع
point
ماده اصل
point
نکته
point
نقطه
point
متوجه ساختن
point
سر
point
نوک
point
درجه امتیاز بازی
point
نوک گذاشتن
point
نوکدار کردن
point
گوشه دارکردن
point
تیزکردن
point
خاطر نشان کردن
point
پایان
point
مرحله قله
point
نشان دادن
point
هدف
point to point
را پشتیبانی میکند و برای تامین ارسال داده بین کامپیوتر کاربر و سرور راه دور روی اینترنت با استفاده از پروتکل شبکه ICPIFP به کار می رود
point
مسیر
point to point
نقطه به نقطه
point
نقط های در برنامه یا تابع که مجددا وارد میشود
way point
ایستگاههای هوایی ایستگاههای اصلی عملیات هوانوردی
point four
رهبری این گونه ممالک را به دست گیرد
point four
چهارمین ماده از مواد اصلی نطق افتتاحیه ترومن رئیس جمهور امریکادر ژانویه 9491 در کنگره که در ان پیشنهاد شده بود که ایالات متحده امریکا به وسیله تامین کمکها و مساعدتهای فنی در کشورهای توسعه نیافته جهان
point four
اصل چهار
zero point
نقطه صفر
on the point of going
در شرف رفتن
to point to something
به چیزی اشاره کردن
to point to something
به چیزی متوجه کردن
to let it get to that point
اجازه دادن که به آنجا
[موقعیتی]
برسد
not to point
بیرون از موضوع
not to point
پرت بیجا
One point for you.
یک درجه امتیاز
[ بازی]
برای تو.
off to a point
باریک شده نوک پیدامیکند
zero point
نقطه مرکزی گلوله اتشین اتمی در لحظه انفجار
point
درصد
point
نقط های که تقسیم بین بیتهای عدد کامل و بخش کسری آنرا از عدد دودویی نشان میدهد
point
مرکز راس حد
point
محل
point
دماغه
point
نقطه نوک
point
نقطه گذاری کردن
point
حد
point
محل شروع چیزی
point
نقط های در تخته مدار یا در نرم افزار که به مهندس امکان بررسی سیگنال یا داده را میدهد
point
نقط ه
to the point
بجا
to the point
مربوط بموضوع
try for point
تلاش برای کسب امتیاز
point
پوینت
point
محل یا موقعیت
point
نشان میدهد
point
که تقسیم بین واحد کامل و بخش کسری آنها
point
جهت مرحله
point
محل مرکز
point
مقصود
point
رسد نوک
point
راس
point
امتیاز
point
اشاره کردن
point
هدف گیری کردن
point
نشانه روی کردن
point
اصل
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
point
سب زدن به دایرههای مختلف هدف از 01 به پایین
point to point
1-اتصال مستقیم بین دو وسیله . 2-شبکه ارتباطی که در آن هر گره مستقیما به سایر گره ها وصل هستند
point
قطبهای باطری یاپلاتین
point
به سمت متوجه کردن
point
نقطه گذاری کردن ممیز
point
باریک کردن
in point
مناسب
in point
بجا
in point
در خور
beside the point
<idiom>
مسائل حاشیهای
come to the point
<idiom>
به نکتهاصلی رسیدن
point out
<idiom>
توضیح دادن
not to the point
خارج از موضوع
point
ممیز
[در کسر اعشاری]
[ریاضی]
three point
فن 3 امتیازی کشتی
far point
برد بینایی
The point is that…
چیزی که هست
let point
امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
the point is
اصل مطلب این است
off the point
بطور نامربوط
point
نمره درس پوان
off the point
بطور بی ربط
off the point
بدون اینکه وابستگی داشته باشد
to come to a point
بنوک رسیدن
near point
نقطه نزدیک
to come to a point
باریک شدن
Now he gets the point!
<idiom>
دوزاریش حالا افتاد!
[اصطلاح]
make for
<idiom>
به پیش رفتن
make of something
<idiom>
تفسیر کردن
make it up to someone
<idiom>
انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
make-up
ترتیب گریم
make up
<idiom>
دوباره دوست شدن بعداز مشاجره ودعوا
make up for something
<idiom>
جبران خطا یا اشتباه
make-up
صفحه بندی
make way
<idiom>
به گوشهای رفتن
it will make against us
برای مازیان خواهد داشت بزیان ما تمام خواهد شد
make much of
مهم دانستن
make much of
حساب بردن از
make much of
استفاده زیاد کردن از
make little of
بحساب نیاوردن
make little of
ناچیزشمردن
make little of
چندان سودی نبردن از
make do
چاره موقتی
make-up
ترکیب
make-up
ساخت
As you make your bed so you must lie on it
<idiom>
هر کسی که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه
make up
<idiom>
استقرار وسایل تزئین وآرایش
make up
<idiom>
بازیافتن ،برگرداندن
make up
<idiom>
اختراعکردن
make a go of
<idiom>
موفقشدن
i can make nothing of it
از ان سر در نمیاورم
on the make
<idiom>
سود بردن ازپول یا سکس و...
make do with something
<idiom>
جانشین چیزی به جای چیزدیگر
i can make nothing of it
هیچ انرا نمیفهم
make out
<idiom>
باعث اعتماد،اثبات شخص
make out
<idiom>
تشخیص دادن
make out
<idiom>
فهمیدن
make out
<idiom>
انجام دادن
make one's own way
<idiom>
باورداشتن خود
make away with
<idiom>
بردن
make up
<idiom>
درستکردن
make over
<idiom>
بی تفاوت جلوه دادن
make the most of
<idiom>
بیشترین سود را بردن
I cant make it out.
من که از این مطا لب چیز ؟ نمی فهمم
make the best of
<idiom>
دربدترین شرایط بهترین را انجام دادن
make something up
<idiom>
اختراع کردن
make something out
<idiom>
ازپیش بردن برای دیدن یا خواندن چیزی
make believe
<idiom>
وانمود کردن
make something do
با چیزی بسر بردن
to make he
پیش رفتن
I can't make anything of it.
من این را اصلا نمی فهمم
[درک نمی کنم]
.
make up
جعل کردن
make up
جبران کردن
make up
درست کردن
make up
ترکیب کردن
make up
گریم
make-up
داستان ساختگی
make up
ارایش
make up
در
make-up
ساخت
[سازمانی یا سیستمی]
What do you make of this
[it]
?
نظر شما در باره این چه است؟
make way
پیش رفتن
make up to
خسارت کسی را جبران کردن
make up for
جبران کردن
make up
تکمیل کردن
make up
توالت
make at
حمله کردن
make up
بزک
will you make one
ایا شما به عده ما خواهیدپیوست
whose make is it
ساخت کیست کار کیست
what d. does it make?
چه فرق میکند
make up
گریم کردن
to make of something
در باره چیزی نظر
[عقیده]
داشتن
make-up
ترکیب
[سازمانی یا سیستمی]
make-up
آرایش
[سازمانی یا سیستمی]
to make something
چیزی را درست کردن
make one's will
وصیت کردن
make a will
وصیت کردن
make over
انتقال دادن دوباره ساختن
make over
واگذارکردن
make out
تنظیم کردن
make out
معنی چیزی را پیدا کردن سردراوردن از
make off
گریختن
make off
در رفتن
make off
باعجله ترک کردن
make off
ناگهان ترک کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com