English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
I am running out of money . پول من تمام شد. [من دیگر پول ندارم.]
Other Matches
Money for jam . Money for old rope . پول یا مفتی
Protection money. Racket money. باج سبیل
money begets money <idiom> پول پول می آورد
running در حرکت
running کارکرد
re-running نمایش مجدد
running مداوم
running f. جنگ وگریز
running off از خط بیرون افتادن
up and running اماده برای عملیات کامل
running جاری
running مناسب برای مسابقه دو
re-running برنامهی تکراری
he came running چون دوان دوان امد
re-running دوباره دویدن
Running <adj.> دویدن
to be in the running مجال برد داشتن
the sands are running out مدت ضرب الاجل نزدیک است بپایان برسد
Blood was running . خون جاری شد
concentric running حرکت دورانی
concentric running حرکت چرخشی
strainght running فرود در مسیر مستقیم بااسکیهای موازی
silent running دور ارام
clear for running طناب برای کشیدن ازاد است
running spare قطعات یدکی مورد نیاز واضافی قطعات اضافی همراه وسیله
running stitch کوک کوچک زیر و روی پارچه
running time زمان رانش
running title عنوان کوچک هر یک ازصفحات کتاب
running torque گشتاور پیچشی حرکت
running water اب روان
running mates متحد انتخاباتی
running with the ball با توپ دویدن
silent running سکوت زیردریایی
silent running حرکت زیردریایی با سکوت
continous running گردش دائمی
to make the running پیش قدم شدن
My nose is running. از بینی ام آب می آید
running costs پرداختروزانهپول
empty running کارکرد خالی
empty running کارکرد بی اثر
running commentary جزئیاتیکاتفاق
long-running آنچهمدتهادرحالاجراباشد
running rail ریلسیار
running shoe کفشدوندگی
hand running پی درپی
hand running بلاانقطاع
running mates نامزد معاونت ریاستجمهوری
He was running like a madman. عین دیوانه ها داشت می دوید
running surface سطحجاری
hand running متوالی
running mate اسب همگام
running mate نامزد معاونت ریاستجمهوری
running mate متحد انتخاباتی
running mates اسب همگام
running track لبهدرحالحرکت
running amok جنون آدم کشی [روان شناسی]
running free خلاص کار کردن
running fix نقطه انتقالی
running fix کشیدن سمت متوالی ناو تعیین متوالی سمت ناو اخراج اشعه متوالی برای تعیین ایستگاه
bleeding [running] رنگ پس دادن الیاف و نخ های رنگ شده پس از رنگرزی و بافته شدن فرش
running fire اتش مداوم
running fire اتش پی در پی
running end سر طناب
running days ایام هفته
running bowline گره دار
running fight جنگ و گریز
running board تخته رکاب اتومبیل
running aground به گل نشستن
running bourd رکاب
rum running حمل مشروب قاچاق
running down case دعوی علیه راننده وسیله نقلیه که در نتیجه تصادم باعث جرح یا خسارت شده است
running amok جنون آنی [روان شناسی]
running free بادبانی با باد پاشنه
running gear قسمت حرکت کننده ماشین
running knot گره بند
running sand ماسه بادی
gun-running واردکردن اسلحه درکشوری بطورقاچاق
running water اب جاری
running knot خفت
base running دویدن بسوی پایگاه
running lights فارهای شناور دریایی چراغهای راه دریایی
running noose کمند خفت دار
running part قسمت رونده
running rate اهنگ پاسخ
running sand ریگ روان
gun running واردکردن اسلحه درکشوری بطورقاچاق
running key [کلید جاری رمز یا دفترچه جاری کلید رمز]
running hand خط مسلسل
running rigs بکسلهای متحرک دریایی
running hand خط شکسته
running in parallel پردازش موازی
running head خط عنوان هرصفحه در متن
Its no joke running a factory . اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
person running amok فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
running bow line چشمی زدن به طناب
retrospective parallel running اجرای سیستم کامپیوتری جدید با داده قدیمی برای اینکه آیا درست کارمیکندیا خیر
Is there train running on time? آیا قطاری که به موقع رفت و برگشت کند دارید؟
He is running ( runs ) the factory . او کارخانه را می گرداند
pneumatic-tyred running wheel چرخشبادبایرچرخ
The car is now in perfect running order . اتوموبیل الان دیگه مرتب وخوب کارمی کند
he is f. of money پول فراوان دارد
i have no money about me با خود هیچ پولی ندارم
his money is more than can ازانست که بتوان شمرد
his money is more than can پولیش بیش
value for money قدرت خرید پول
value of money ارزش پول
we are want of money ما نیازمند پول هستیم به پول احتیاج داریم
near money شبه پول
money on d. وجه امانعی
money on d. پول سپرده
value for money ارزش پول
After all that money is of no use. تازه آن پول هم بدردت نمی خورد.
money جایزه نقدی
take in (money) <idiom> رسیدن
near with one's money خسیس
money مسکوک ثروت
money سکه
money اسکناس
money پول
be in the money <idiom> پول پارو کردن
He is in the money. پول پارومی کند ( خیلی ثروتمند است )
f. money پول فراوان
even money مبلغ مساوی در شرط بندی
be in the money <idiom> در پول غلت خوردن
money can't buy everything <idiom> پول خوشبختی نمی آورد
to scrape up [money] چیزی را به مرور زمان کم کم جمع کردن [پول]
money for jam <idiom> پول باد آورده
borrowed money پول قرض گرفته شده
You will need to spend some money on it. تو باید برایش پول خرج بکنی.
pin money <idiom> پول خرده خرجی
save money پس انداز کردن
money for jam <idiom> پول بی دردسر
save money به دقت خرج کردن
time is money <idiom> وقت طلاست
soft money پول ضعیف
have money to burn <idiom> پول از پارو بالا رفتن
have money to burn <idiom> بی پروا خرج کردن
money well spent <idiom> پولی که هدر نرفته
put one's money on something <idiom> بر سر چیزی شرط بستن
Money peters out. پول کم کم تمام می شود.
promotion money دستمزدی که به موسسین شرکت برای خدماتشان پرداخت میشود
prize money پولی که از فروش غنیمت دریایی بدست می اید
possession money حق الحفظ دستمزدی که در برای اجرای حکم تملیک یا صیانت ملک تملیک شده از طریق اجرای حکم به مامور اجراداده میشود
possession money حق النسبی
possession money حق الاجرا
penury of money قحط پول
penury of money کمیابی پول
passage money معاش کردن
passage money تاکردن
passage money کرایه
passage money راه
passage money غذا
passage money خوراک
purchase money در CL ثمن
purchase money قیمت جنس
quantity of money مقدار پول
role of money نقش پول
I'm not made of money! <idiom> من که پولدار نیستم! [اصطلاح روزمره]
to be rolling in money <idiom> تو پول غلت زدن [اصطلاح]
retention money پول گرویی
retention money مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
requistion for money پول
requistion for money درخواست
ready money پول فراهم شده
ready money پول موجود
ready money پول نقد
raise money جمع اوری کردن پول
raise money فراهم کردن پول
passage money کرایه مسافر
appearance money پولی که به افراد مشهور برای حضور در محافل پرداخت میشود
veil of money حجاب پول
Count the money to see if it is right. پو ؟ را بشما ؟ ببین درست است
To count the money . پول شمردن
To be wallowing in money . غرق درپول بودن
To put some money aside . پولی را کنا رگذاشتن ( ذخیره ساختن )
My only problem is money . تنها گرفتاریم پول است ( محتاج آن هستم )
Could you lend me some money ? می توانی یک قدری به من پول قرض بدهی ؟
trust money پول امانی
token money پول فرعی
to take eggs for money کردن
to take eggs for money را با دربرابر
to take eggs for money خر مهره
to stink of money خر پول بودن
to stake money on something سرچیزی شرط بندی کردن پول روی چیزی گروگذاشتن
veil of money نظریهای که براساس ان پول فقط بعنوان پوشش برای کالاها و خدمات بحساب می اید
velocity of money سرعت پول
danger money مزدوحقالزحمهانجام کاریخطرناک
gate money پولبلیطورودیه
To raise money. پول فراهم کردن
To be a money grubber. پول پرست بودن
To swindle money out of somebody. با تقلب پول از کسی گرفتن ( درآوردن )
I am pinched for money. دست وبالم تنگ است (تحت فشار مالی )
To touch someone for money. کسی راتیغ زدن ( ازاو پول گرفتن )
He is saving his money. پولهایش راجمع می کند
pocket money . پول تو جیبی ( مقرری روزانه ؟ هفتگه یا غیره )
He got the money from me by a trick. با حقه وکلک پول را از من گرفت
He owes me some money. از او پول می خواهم (طلب دارم )
wildcat money پول بدون پشتوانه
Take your money out of your pocket. پولت را از جیب دربیاور
volume of money حجم پول
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com