English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
I drew blank every time . None of my tricks worked . هر نقشی زدم نگرفت ( ناموفق ماندم )
Other Matches
He was snubbed . He drew blank. دماغ سوخته شد ( خیط وبور )
None of your tricks. دست ازحقه بازی بردار
tricks فن و بندهای کشتی
hat tricks شاهکار
confidence tricks کلاهبرداری از راه جلب اعتماد
hat tricks شیرینکاری
hat tricks کار فوقالعاده
drew کشید
drew رفت
drew دریافت کرد ناتمام گذاشت
drew امد بیرون کشید
drew کشیده شد
Stop your little games (tricks). ازاین بازیها (حقه وکلکها )دست بردار
he drew to his end اجلش فرارسید
The editorial staff drew unflattering comparisons between the mayor and a dictator. هیات تحریریه مقایسه برخورنده ای بین این شهردار و دیکتاتوری کرد.
worked up ترغیب شده
worked کار کردن
worked کار
worked کوشش
worked استحکامات
worked up ازکار در امده
worked up تهییج شده
Everything worked out well. همه چیز جور در آمد ( وسایل کار فراهم شد )
to get worked up به کسی [چیزی] خو گرفتن [و بخاطرش احساساتی یا عصبی شدن]
worked شغل
worked وفیفه
worked زیست عمل
worked انتقال انرژی برابرحاصلضرب نیرو در جابجایی نقطه اثر ان
worked موثر واقع شدن عملی شدن کار
worked قطعه کار
worked فضای حافظه که اپراتور اشغال کرده است
It worked. آن کار کرد.
worked up <idiom> عصبانی ،نگران
worked عمل کردن
worked عملکرد
worked نوشتجات
worked اثارادبی یا هنری
worked کارخانه
worked موثر واقع شدن
worked عملی شدن
worked کارکردن
over worked man مهره شطرنج پر مسئولیت
worked [been successful] <past-p.> کار کرده
tarred worked قیر اندود کاری
gold worked steel فولاد اصلاح شده
The people wondered how the contraption worked. مردم در شگفت بودند که این ابتکار چگونه کار می کرد.
blank خالی
blank جای خالی
A blank look. نگاه بی حالت ( بی روح )
blank سفید فضای خالی
blank بریدن
blank کارنشده
blank خام
blank شاهد
blank دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
blank 1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
blank نوار یا دیسک مغناطیسی که دادهای روی آن ذخیره نشده است
blank خانه خالی در صفحه گسترده
blank فضایی در فرم که باید کامل شود
blank خالی یا بدون هر گونه نوشتاری در آن
blank کدی که یک جای خالی چاپ میکند
blank منگنه کردن
blank ننوشته
blank فاصله
blank جای سفیدوخالی جای ننوشته
blank نانوشته
blank سفید سفیدی
blank ورقه پوچ
blank ممانعت از امتیاز گیری حریف
blank مشقی
blank توخالی
blank سفید
blank بی اثر
blank قامه
blank حرکت دادن قایق بطوریکه مانع وزیدن بادروی بادبان سمت باد شود
blank ورقه سفید
I worked ten hours a day this week and my boss bit my head off for not doing my share of the work! من این هفته روزی ده ساعت کار کردم، اما رئیسم بخاطر کم کاری توبیخم کرد!
point-blank روبه نشان مستقیم
point-blank مقابل هدف
point blank رک
point blank روبه نشان مستقیم
blank cheques چک سفید
blank cheques سفید مهر
point blank مقابل هدف
blank endorsement فهر نویسی بدون ذکر نام حامل
blank space جای خالی
blank tape نوار نانوشته
circular blank پلاتین
blank holder ورق نگهدار
draw a blank <idiom> نتیجه عکس گرفتن
preference blank دستگاه کشف علایق وسرگرمیهای افراد
interest blank برگ رغبت سنج
blank cheque سفید مهر
blank check چک امضاء شده وسفید
blank file محل خالی در ارایش صف جمع
blank file جای خالی در صف
blank flange قطعه- ایکس
blank character کاراکتر تهی
blank character فاصله
blank character دخشه
blank cell سل خالی
blank catridge گلوله سلام
blank cartridge فشنگ بی گلوله
blank book کتابچه
blank experiment ازمایش مچ گیری
gear blank چرخ دنده کار نکرده
to draw blank نیافتن
blank check سندامضاء شده وبدون متن
blank check چک سفید
blank character دخشه فاصله
blank character کاراکتر جای خالی
blank check چک سفید امضاء شده
blank check چک امضاء شده بدون مبلغ
to draw blank گشتن وچیزی
blank credit اعتبار نامحدود
blank endorsement حواله سفید مهر که مقداروجه ان قیدنشده وقابل پرداخت به دارنده است
blank endorsement برات سفید مهر
blank book دفترسفید
blank cheque چک سفید
blank holder ورق یا صفحه نگهدار کشویی
endorsement in blank فهر نویسی به وسیله امضاء تنها
blank verse شعر بی قافیه پنج وزنی
blank ammunition مهمات مانوری
blank ammunition مهمات مشقی
blank verse شعرمنثور
blank verse شعر بی قافیه
blank bill براتی که در ان محل پرداخت قید نشده باشد
blank verse شعرسپید
point-blank رک
double-blank دوطرفسفید
blank signed cheque چک سفید امضاء
vocational interest blank پرسشنامه علائق شغلی
blank signed document سفید امضاء
point blank range فاصله از محل تیراندازی تاهدف فاصله تا هدف
Leave this space blank. این محل را خالی بگذارید ( چیزی در آن محل ننویسید )
abusing a blank signed document سوء استفاده از سفید امضاء
rotter incomplete sentences blank برگ جملههای ناتمام راتر
strong vocational interest blank رغبت سنج شغلی استرانگ
biographical information blank form فرم پر نشده بیوگرافی افراد
I'll let you know when the time comes ( in due time ) . وقتش که شد خبر میکنم
in time <idiom> قبل از ساعت مقرر
behind time بی موقع
behind time دیر
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
in no time <idiom> سریعا ،بزودی
some other time دفعه دیگر [وقت دیگر]
at another time در زمان دیگری
There is yet time. هنوز وقت هست.
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
time will tell در آینده معلوم می شود
It's time وقتش رسیده که
time out <idiom> پایان وقت
time after time <idiom> مکررا
just in time درست بموقع
i time time Instruction
many a time چندین بار
one-time پیشین
one-time قبلی
one-time سابق
many a time بارها
four-four time چهارهچهارم
three-four time نت
two-two time نتدودوم
from time to time هرچندوقت یکبار
from time to time گاه گاهی
from this time forth ازاین ببعد
from this time forth زین سپس
from this time forth ازاین پس
for the time being عجالت
mean time زمان متوسط
mean time ساعت متوسط
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
all-time بالا یا پایینترین حد
it is time i was going وقت رفتن من رسیده است
two time دو حرکت ساده
up time زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
to know the time of d اگاه بودن
to know the time of d هوشیاربودن
in time بجا
in time بموقع
in the time to come اینده
in the time to come در
in the mean time ضمنا
to keep time موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
in no time خیلی زود
what time is it? چه ساعتی است
what is the time? چه ساعتی است
what is the time? وقت چیست
all-time همیشگی
all-time بیسابقه
since that time. thereafter. ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
f. time روزهای تعطیل دادگاه
What time is it?What time do you have? ساعت چند است
down time زمان توقف
down time زمان بیکاری
down time وقفه
down time زمان تلفن شده
down time مدت از کار افتادگی
for the time being <idiom> برای مدتی
all the time <idiom> به طور مکرر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com