English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English Persian
I feel cold. سردم است
Search result with all words
to feel cold از سرما یخ زدن
to feel cold احساس سردی کردن
Other Matches
I dont feel well. I feel under the weather. حالش طوری نیست که بتواند کار کند
cold spell or cold snap <idiom> یک جعبه هوای سرد
to feel for another برای دیگری متاثرشدن
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
How are you?How do you feel? آب وهوای اروپ؟ به حالم سا زگاز نیست
feel احساس کردن
feel لمس کردن محسوس شدن
feel out <idiom> صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
feel sorry for <idiom> افسوس خوردن
we feel گرسنه مان هست
i feel گرسنه هستم
I feel sorry for her. دلم برای دخترک می سوزد
to feel sure یقین بودن
to feel sure خاطر جمع بودن
I feel it is appropriate ... به نظر من بهتر است که ...
to feel like something احساس که شبیه به چیزی باشد کردن [مثال پارچه]
i feel گرسنه ام هست
get the feel of <idiom> عادت کردن یا آوختن چیزی
feel the pinch <idiom> در تنگنای مالی قرار گرفتن
feel the pinch <idiom> دچار بی پولی شدن
where do you feel the pain کجایتان درد میکند در کجااحساس درد میکنید
feel awkward خجالت کشیدن [در مهمانی]
feel embarrassed خجالت کشیدن [در مهمانی]
to feel strange گیج بودن
to feel humbled احساس شکسته نفسی کردن
to feel strange خود را غریب دیدن
to feel strange ناراحت بودن
I feel nauseated. حالت تهوع دارم.
to feel secure مطمئن بودن
to feel secure مطمئن شدن
i do not feel like working حال
What do you feel like having today? امروز تو به چه اشتها داری؟
to not feel hungry [to not like having anything] اصلا اشتها نداشتن
to feel humbled احساس فروتنی کردن
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
I feel like a fifth wheel. من حس می کنم [اینجا] اضافی هستم.
to feel queer بی حال بودن
I feel like throwing up. <idiom> دارم بالا میارم.
to feel any one's pulse کمان کردن
to feel any one's pulse لمس کردن
to feel any one's pulse دست زدن
to feel sick قی کردن
to feel any one's pulse حس کردن احساس کردن دریافتن
to feel after any thing جستجو کردن
I feel warm . گرمم شده
I feel pity (sorry) for her. دلم بحالش می سوزد
To feel attached to someone . به کسی دل بستن
I feel sleepy. خوابم می آید
to feel queer گیج بودن
i feel sleepy خواب الود هستم
I feel strongly about this. جدی می گویم.
i do not feel like working کار کردن ندارم
to feel sick حال تهوع داشتن
to feel women up دستمالی کردن زنها [منفی]
to feel women up عشقبازی کردن با زنها [بدون رضایت زن]
i feel sleepy خوابم میاید
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
To feel lonely (lonesme). احساس تنهائی کردن
To feel on top of the world. با دم خود گردو شکستن
I feel morally bound to … از نظر اخلاقی خود را مقید می دانم که ...
to feel [a bit] peckish کمی حس گرسنگی کردن
feel like a million dollars <idiom> احساس خوبی داشتن
to feel a pang of jealousy ناگهانی احساس حسادت کردن
i sort of feel sick مثل اینکه حالم دارد بهم میخورد
i sort of feel sick یک جوری میشوم
ido not feel my legs نیروی ایستادن یا راه رفتن ندارم
I feel relieved because of that issue! خیال من را از این بابت راحت کردی!
to feel on top of the world تو آسمون ها بودن [نشان دهنده خوشحالی]
feel a bit under the weather <idiom> [یک کم احساس مریضی کردن]
i feel wather you and I'm sorry about what happened before معنیش به فارسی
i feel wather and you I'm sorry about what happened before معنیش به فارسی چی میشه
I feel faint with hunger. از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
If you don't feel like it, (you can) just stop. اگر حوصله این کار را نداری خوب دست بردار ازش.
to look [feel] like a million dollars بسیار زیبا [به نظر آمدن] بودن [اصطلاح روزمره]
to feel a pang of guilt ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
I dont feel like work today. جویای حال ( احوال ) کسی شدن
To sound someone out . To feel someones pulse . مزه دهان کسی را فهمیدن
I feel pins and needles in my foot. پایم خواب رفته
to keep cold دست پاچه نشدن
keep cold دست پاچه نشدن
it is cold سرد است
i f. cold سردم است
keep cold خونسردی خود را حفظ کردن
cold روشن کردن یک کامپیوتر
cold خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
out cold <idiom> به کما رفتن
out in the cold <idiom> تنها
cold اجزای اجرا میدهد ولی دادههای فرار را از دست می دهند
cold روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold نه گرم
cold بدون آماده بودن
It's too cold. آن خیلی سرد است.
I have a cold. من سرما خورده ام. [پزشکی]
cold زکام سردشدن یا کردن
cold سرماخوردگی
cold سرما
to stop cold something چیزی را فوری کاملا متوقف کردن
asphalt cold اسفالت سرد
to go through cold turkey <idiom> رنج و درد کشیدن در حین ترک اعتیاد [به ویژه هروئین]
to get cold feet نامطمئن شدن
cold turkey ترک اعتیاد
to go cold turkey یکدفعه اعتیادی را ترک کردن [روانشناسی] [پزشکی]
cold turkey بوقلمون سرد [آشپزی]
cold turkey ترک اعتیاد بلامقدمه
to catch cold زکام شدن
The food is cold. غذا سرد است.
cold turkey بدون آمادگی
cold turkey بلامقدمه
cold turkey به طور صریح و بیپرده
cold turkey بیرو دربایستی
cold air هوایخنک
cold coolant مخزنخنککننده
cold fish غیر احساساتی
stone-cold بسیارسرد
get cold feet <idiom> درآخرین لحظات ترسیدن
cold turkey <idiom> ترک کردن اعتیاد بدون دارو
catch a cold <idiom> سرما خوردن
I was shivering all over with cold . از سرما مثل بید می لرزیدم
cold turkey بدون تهیه وتدارک
cold turkey خمار
cold turkey محروم
cold cuts گوشت پخته سرد
some cold water مقداری آب سرد
to grow cold سردشدن
to shiver with cold از سرمالرزیدن
He is sky -cold. <proverb> آدم آسمان جلى است .
we were perished with cold از سرما مردیم
in cold blood <idiom> خیلی خونسرد
cold frame سرما دورکن
cold frames سرما دورکن
cold storage سردخانه
cold sweat عرق سرد
cold sweat سردخو
To kI'll someone in cold blood. درنهایت خونسردی خون کسی را ریختن ( کشتن )
cold mix امیخته سرد
cold fault نقص کامپیوتر که به محض روشن کردن اشکار میشود
cold extrusion فشردگی سرد
cold extrusion تراکم سرد
cold extrude فشردگی سرد
cold extrude تراکم سرد
cold draw در حالت سرد کشیدن سردکشی
cold die حدیده سرد
cold cracking ترک خوردگی فلز سرد
cold chisel قلم سردکار
cold cathode کاتد سرد
cold brittleness شکنندگی سرد
cold brittleness شکستگی سرد
cold boot راه اندازی سرد
cold boot روشن کردن کامپیوتر و بارکردن سیستم عامل به درون ان
cold body منبع سرد
cold blooded بی عاطفه
cold form در حالت سرد شکل دادن
cold forming حالت دهی در حالت سرد
cold livered خون سرد
cold livered بی عاطفه
cold link پیوند دستی
cold link پیوند سرد
cold light نور سرد
cold is merely privative گرما نیست
cold is merely privative سرما چیزی جز عدم
cold infusion اب
cold infusion خیسانده
cold heartedness بیرحمی
cold heartedness بی عاطفگی
cold heartedly ازروی بی عاطفگی
cold heartedly باخون سردی
cold hearted بی عاطفه
cold glue چسب سرد
cold galvanize گالوانیزه کردن در حالت سرد
cold blooded خونسرد
cold bloodedness خون سردی
cold blood خون سردی
common cold زکام
common cold گریپ نزله
common cold سرماخوردگی
cold fronts پیشان هوای سرد
cold fronts جبهه هوای سرد
cold front پیشان هوای سرد
cold front جبهه هوای سرد
cold-blooded خون سرد
cold war عموما" به مبارزات تبلیغاتی بلوکهای شرق و غرب علیه یکدیگربخصوص بعد از جنگ جهانی دوم اطلاق میشود
cold war جنگ تبلیغاتی وروانی
cold war جنگ تبلیغاتی ومطبوعاتی
cold war جنگ سرد
ice-cold مثل یخ
ice-cold فوق العاده سرد
ice cold مثل یخ
cold cream یکجور مرهم
cold cuts گوشت سرد با پنیر یخ زده کالباس واغذیه مشابه
cold bath ابتنی با اب سرد
catch cold زکام شدن
catch cold سرما خوردن
blow cold هوای سرد دمیدن
cold sores تاول تبخالی
cold sore تاول تبخالی
cold snaps یخ بندان بی مقدمه
cold snap یخ بندان بی مقدمه
cold-shoulders بی اعتنایی کردن به
cold-shoulders خونسرد
cold-shouldering بی اعتنایی کردن به
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com