Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 146 (8 milliseconds)
English
Persian
I feel faint with hunger.
از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
Other Matches
I dont feel well. I feel under the weather.
حالش طوری نیست که بتواند کار کند
faint
تیره
faint
کمرنگ
faint
ضعف کردن ضعیف
faint
خفیف
faint
ناپیدا
faint
غشی
faint
از حال رفتن
faint
ضعیف
faint
غش کردن
faint
ضعف کردن
faint
غش
faint
کم نور
faint heartedness
ترسوئی
faint heart
ادم بزدل
faint heartedly
از روی بزدلی
faint hearted
بزدل
faint heartedness
فتور
faint hearted
ترسو
faint-hearted
بزدل
The patient went off in a faint
بیمار غش کرد ( از حال رفت )
faint-hearted
ترسو
faint heartedness
بزدلی
hunger
[for something]
هوس
[چیزی را]
کردن
hunger for
اشتیاق به چیزی
hunger for
ارزوی چیزی
many d. of hunger
بسیاری از گرسنگی می میرند
hunger
اشتیاق
hunger
گرسنگی
hunger
قحطی گرسنه کردن
hunger
گرسنگی دادن گرسنه شدن
hunger
اشتیاق داشتن
hunger-striker
اعتصاب غذا کننده
[زن ]
[مرد]
under the stimulus of hunger
بر اثرگرسنگی
under the stimulus of hunger
از فشار گرسنگی
hunger pain
درد گرسنگی
[پزشکی]
hunger osteopathy
بیماری استخوانی ناشی از گرسنگی
Hunger is the best sauce.
<proverb>
گشنگی بهترین خوشمزه کننده غذا است.
[ضرب المثل ]
hunger cloth
پرده روی صلیب ومجسمه ها
[دوران پرهیز وروزه کاتولیک ها]
hunger striker
کسیکهدراعتصابغذاباشد
hunger for data
میل شدید به داده ها
He fainted from hunger.
از گرسنگی غش کردوافتاد
to suffer from hunger
گرسنه ماندن
hunger strike
اعتصاب غذا
to go on a hunger strike
اعتصاب غذا کردن
hunger strike
اعتصاب غذای زندانیان وغیره اعتصاب غذا
ravenous hunger
گرسنگی زیاد
patience of hunger
طاقت گرسنگی
patience of hunger
تاب گرسنگی
land hunger
از برای بدست اوردن یاملک حرص ملاکی
sensation of hunger
احساس گرسنگی
hunger pangs
دردهای گرسنگی
hunger drive
سائق گرسنگی
hunger strikes
اعتصاب غذای زندانیان وغیره اعتصاب غذا
ravenous hunger
حرص
a pang of hunger
احساس ناگهانی گرسنگی
to die of hunger
[thirst]
از گرسنگی
[تشنگی]
مردن
We suffered hunger for a few days .
چند روز گرسنگی کشیدیم
Hunger begets crime.
گرسنگی سبب جرم و جنایت میشود.
iam not patient of hunger
من نمیتوانم تاب گرسنگی رابیاورم
ghrelin
[hunger hormone]
گرلین
[هورمون اشتها آور]
[بیوشیمی]
He warned he would go on a termless hunger strike.
او
[مرد]
هشدار داد که اعتصاب غذای بی مدتی خواهد کرد.
The soldiers died from illness and hunger.
سربازان از گرسنگی و بیماری مردند.
They must hunger in frost, that will not work in heat.
<proverb>
آنهایی که در تابستان کار نمى کنند بایستى در زمستان گرسنه بمانند.
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
to feel like something
احساس که شبیه به چیزی باشد کردن
[مثال پارچه]
i feel
گرسنه هستم
I feel sorry for her.
دلم برای دخترک می سوزد
I feel it is appropriate ...
به نظر من بهتر است که ...
to feel for another
برای دیگری متاثرشدن
How are you?How do you feel?
آب وهوای اروپ؟ به حالم سا زگاز نیست
we feel
گرسنه مان هست
to feel sure
خاطر جمع بودن
to feel sure
یقین بودن
i feel
گرسنه ام هست
feel out
<idiom>
صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
feel sorry for
<idiom>
افسوس خوردن
feel
احساس کردن
get the feel of
<idiom>
عادت کردن یا آوختن چیزی
feel
لمس کردن محسوس شدن
to not feel hungry
[to not like having anything]
اصلا اشتها نداشتن
to feel humbled
احساس فروتنی کردن
What do you feel like having today?
امروز تو به چه اشتها داری؟
I feel like throwing up.
<idiom>
دارم بالا میارم.
to feel sick
قی کردن
i do not feel like working
کار کردن ندارم
i do not feel like working
حال
I feel nauseated.
حالت تهوع دارم.
to feel humbled
احساس شکسته نفسی کردن
to feel women up
دستمالی کردن زنها
[منفی]
to feel women up
عشقبازی کردن با زنها
[بدون رضایت زن]
to feel fear
احساس ترس کردن
[داشتن]
I feel strongly about this.
جدی می گویم.
feel the pinch
<idiom>
در تنگنای مالی قرار گرفتن
feel the pinch
<idiom>
دچار بی پولی شدن
to feel cold
از سرما یخ زدن
to feel cold
احساس سردی کردن
feel embarrassed
خجالت کشیدن
[در مهمانی]
feel awkward
خجالت کشیدن
[در مهمانی]
i feel sleepy
خوابم میاید
I feel like a fifth wheel.
من حس می کنم
[اینجا]
اضافی هستم.
to feel any one's pulse
لمس کردن
to feel any one's pulse
کمان کردن
to feel queer
بی حال بودن
to feel queer
گیج بودن
to feel secure
مطمئن شدن
to feel secure
مطمئن بودن
to feel strange
ناراحت بودن
to feel strange
گیج بودن
where do you feel the pain
کجایتان درد میکند در کجااحساس درد میکنید
I feel sleepy.
خوابم می آید
to feel strange
خود را غریب دیدن
I feel cold.
سردم است
I feel pity (sorry) for her.
دلم بحالش می سوزد
I feel warm .
گرمم شده
To feel attached to someone .
به کسی دل بستن
to feel any one's pulse
حس کردن احساس کردن دریافتن
i feel sleepy
خواب الود هستم
Do you feel hungry?
شما احساس گرسنگی می کنید؟
to feel sick
حال تهوع داشتن
to feel after any thing
جستجو کردن
to feel any one's pulse
دست زدن
to feel
[a bit]
peckish
کمی حس گرسنگی کردن
feel a bit under the weather
<idiom>
[یک کم احساس مریضی کردن]
feel like a million dollars
<idiom>
احساس خوبی داشتن
I feel morally bound to …
از نظر اخلاقی خود را مقید می دانم که ...
If you don't feel like it, (you can) just stop.
اگر حوصله این کار را نداری خوب دست بردار ازش.
I feel relieved because of that issue!
خیال من را از این بابت راحت کردی!
to feel on top of the world
تو آسمون ها بودن
[نشان دهنده خوشحالی]
i sort of feel sick
مثل اینکه حالم دارد بهم میخورد
i feel wather you and I'm sorry about what happened before
معنیش به فارسی
to feel a pang of jealousy
ناگهانی احساس حسادت کردن
To feel on top of the world.
با دم خود گردو شکستن
to feel a pang of guilt
ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
To feel lonely (lonesme).
احساس تنهائی کردن
to look
[feel]
like a million dollars
بسیار زیبا
[به نظر آمدن]
بودن
[اصطلاح روزمره]
ido not feel my legs
نیروی ایستادن یا راه رفتن ندارم
i sort of feel sick
یک جوری میشوم
i feel wather and you I'm sorry about what happened before
معنیش به فارسی چی میشه
I feel pins and needles in my foot.
پایم خواب رفته
I dont feel like work today.
جویای حال ( احوال ) کسی شدن
To sound someone out . To feel someones pulse .
مزه دهان کسی را فهمیدن
hunger for power
[craving for power]
میل شدید به قدرت
Please be (feel ) at home . Please make yourself at home .
اینجا را منزل خودتان بدانید ( راحت باشید و تعارف نکنید )
to get riled
[to feel riled]
آزرده شدن
[عصبانی شدن]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com