English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
I racked ( cudgeled ) my brain to find a solution . به مغزم فشارآوردم تا راه حلی پیدا کنم
Other Matches
We must find a basic solution. باید یک فکر اساسی کرد
To find a clear field . To find no rivals . میدان را خالی دیدن
To find a way out. To find a remedy. چاره پیدا کردن
racked به هم بستن
racked اشغال گیر
racked قطاع دندانه دار
racked میله دندانه دار
racked چهارنعل کوتاه
racked شکنجه کردن
racked خون مستاجررا در شیشه کردن
racked چارچوب
racked سیستم ای که حاوی تختههای مدار متحرک در یک فریم محافظ است
racked فریم محافظ فلزی برای تختههای مدار الکترونیکی و وسایل جانبی مثل دیسک درایو
racked طاقچه مقر
racked قفسه مهمات و وسایل
racked ردیف
racked میله رنده
racked بار بند
racked جاکلاهی
racked نوعی الت شکنجه مرکب از چند سیخ یا میله نوک تیز
racked شکنجه
racked چرخ دنده دار
racked عذاب دادن
racked رنج بردن
racked بشدت کشیدن
racked دندانه دار کردن
racked روی چنگک گذاردن لباس و غیره
racked طاقچه
racked قفسه
racked توری مشبک اشغال گیر
racked چنگک جا لباسی
racked with pain کشیدن معذب داشتن
racked with pain نسق کردن اندامهای
racked with pain شکنجه کردن
brain ذکاوت فهم
i have got him on my brain همیشه به اوفکر میکنم
d. of the brain ترزید دماغ
brain مخ
brain کله
brain مغز
brain هوش
brain مغز کسی را دراوردن بقتل رساندن
brain localization منطقه بندی مغز
brain potential الکتریسیته مغز
brain lesion ضایعه مغزی
brain injured اسیب دیده مغزی
brain injury اسیب مغزی
fore brain پیش مخ
brain damage اسیب مغزی
brain concussion ضربه مغزی
brain center مرکز مغزی
brain bucket کلاهخود
electronic brain مغز الکترونیکی
brain abscess ابسه مغزی
brain scan مغزنگاری
brain stem ساقه مغز
brain stimulation تحریک مغز
infundibuliform of the brain قیف مخ
mid brain پل دماغ
mid brain پل مخ
brain worker کارگر مغزی
brain work کارذهنی
feather brain ادم سبک مغز
brain work کار فکری
brain work کار مغزی
brain waves امواج مغزی
brain washing مغزشویی روشی که به وسیله ان و ازطریق اعمال تدابیر و اعمال مختلف افکار و اعتقادات فردرا زایل و اعتقادات دیگری راجایگزین ان می کنند
brain washing شستشوی مغزی
brain storming سیال سازی ذهن
brain abscess دمل مغزی
brain drain فرار مغزها
brain drain فرارمغزها
brain teaser سوالهوش
brain death مرگ مغزی
brain death از کار افتادن مغز و کلیهی فعالیتهای مغزی
brain worker کارگر ذهنی روشنفکر
Much as I raked my brain . هر چقدر به مغزم فشار آوردم
to batter one's brain مغز کسی را خرد کردن
split brain دوپاره مخ
addle brain ادم بی کله
addle brain ادم کودن
organic brain syndrome او بی اس
He is most suitable for brain work . خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
minimal brain damage کمترین اسیب مغزی موثر
a comparison of the brain to a computer مقایسه ای از مغز با کامپیوتر
higher brain centers مراکز عالی مغز
organic brain syndrome نشانگان اسیب مغزی
acute brain disorder اختلال مغزی حاد
acute brain syndrome نشانگان مغزی حاد
I find it's ... به نظر [عقیده] من این ...
find out دریافتن
find out پی بردن
find out کشف کردن
find out مکشوف کردن
find به دست آوردن
to find f.with عیب جستن از
i did not find a there کسی را در انجا نیافتم
to find f.with گلدکردن از
to find in فراهم کردن
find out <idiom> فهمیدن ،یادگرفتن
to find out دریافتن
to find in تهیه کردن
to find out ملتفت شدن فهمیدن
Can you find your way out? راهتان را به خارج می توانیدپیدا کنید ؟
to find out پیداکردن
to find out کشف کردن
find فرمان FIND
find پیدا کردن
find یافتن
find یافتن بوی شکار
find جستن تشخیص دادن
find کشف کردن پیدا کردن
find چیز یافته مکشوف
find یابش
find برنامه کمکی در ویندوز که در همه دیسکها دنبال یک فایل یا پوشه یا کامپیوتر مشخص می گردد
cn solution محلول گاز اشک اور
solution محلول
solution پاسخ یک مشکل
solution انحلال
solution حل
solution چاره سازی
solution حل محلول
solution شولش
solution راه حل
solution تادیه تسویه
cn solution گازاشک اور مایع
The human brain is a complex organ . مغز انسان عضو پیچیده یی است
site of the find چشمه [باستان شناسی]
to find oneself بودن
to find oneself نیازمندیهای خودرافراهم کردن
to find one work کار برای کسی پیدارکردن
to find fault with عیب جستن
site of the find منبع [باستان شناسی]
to find fault with گله کردن از
to find fault with از ملامت کردن
to always find something to gripe about همیشه چیزی برای گله زدن پیدا کردن
To find fault with something ( someone ) . از چیزی ( کسی ) عیب گرفتن
What find bath. عجب حمام خوبی است
Take things as you find them. <proverb> مسائل را همانگونه نه هستند بپذیر .
Can you find me a porter? آیا میتوانید برای من یک باربر پیدا کنید؟
Can you find me a babysitter? آیا میتوانید برای من یک پرستار بچه پیدا کنید؟
Help me find my keys. کمک کن کلیدهایم را پیدا کنم
To find fault. بهانه گرفتن
Sooner or later , he wI'll find out . دیر یا زود خواهد فهمید
find fault with <idiom> ایراد گرفتن
who seeks will find جوینده یابنده است
If I find the time . اگر وقت کنم ( کردم )
to find satisfactionin any one از کسی خوشنودیاراضی بودن
to find satisfactionin any one از کسی رضایت داشتن
if i find an opportunity اگر دست دهد
find touch بیرون فرستادن توپ نزدیک خط دروازه برای تجمع نزدیک
if i find an opportunity اگر فرصتی پیداکنم
if i find an opportunity اگر مجالی باشد
find and replace پیدا کردن و جایگزین نمودن
cutting solution محلول برش
corner solution راه حل گوشهای
optimal solution راه حل مطلوب
iterative solution راه حل تکراری
metastable solution محلول شبه پایدار
caustic solution محلول سوزاور
buffer solution محلول بافر
benedict's solution محلول بندیکت
normal solution محلول نرمال
optimal solution راه حل بهینه
heat of solution گرمای انحلال
[procedure of] solution راه حل
solution [process] راه حل
battery solution محلول باتری
exothermic solution انحلال گرماده
fehling solution محصول فهلینگ
ideal solution محلول ایده ال
exact solution حل دقیق
endothermic solution انحلال گرماگیر
solution gas گاز حل شده
danc solution نوعی محلول شیمیایی برای رفع الودگی عوامل تاول زا
graph solution حل ترسیمی
solution of continuity گسیختگی
antifreezing solution ضد یخ
saturated solution محلول سیر شده
shellac solution لاک الکل
soap solution اب صابون
soap solution محلول صابون
soda solution محلول جوش شیرین
soild solution محلول جامد
solution to a problem راه حل یک مسئله
solid solution محلول جامد
solid solution کریستال مخلوط
solution polymerization بسپارش محلولی
antifreezing solution محلول ضد یخ
solution of a problem حل یک مسئله
solution of battery الکترولیت باتری
acid solution محلول اسید
alkaline solution محلول قلیایی
stock solution محلول ذخیره
approximate solution حل تقریبی
unique solution راه حل یگانه
unique solution جواب منحصر بفرد
standard solution محلول استاندارد
supersaturated solution محلول ابر سیر شده
unique solution راه حل منحصر بفرد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com