English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
ibm personal computer IBکامپیوتر شخصی
Search result with all words
tandy model 000hl IBکامپیوتر شخصی سازگار باریزکامپیوتر XT
Other Matches
f.drss جامه شخصی که باتفتن شخصی دوخته درمجلس رقص بپوشند
subscriber 1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
subscribers 1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
some one شخصی
one شخصی
ones شخصی
personal شخصی
informal شخصی
private شخصی
civilians شخصی
personable شخصی
persona شخصی
personae شخصی
personas شخصی
civilian شخصی
privates شخصی
civil شخصی
on one's shoulders <idiom> مسئولیت شخصی
by end غرض شخصی
proenomen نام شخصی
personalty دارایی شخصی
personalty اموال شخصی
personal staff ستاد شخصی
personal service ابلاغ شخصی
under one's thumb <idiom> زیرنظر شخصی
who چه شخصی چه اشخاصی
under one's belt <idiom> میل شخصی
personal remarks انتقادات شخصی
ea state in severalty ملک شخصی
personal requirment احتیاجات شخصی
personal requirment حوائج شخصی
personal right حقوق شخصی
personal saving پس انداز شخصی
personal service خدمت شخصی
hire out <idiom> اجاره شخصی
personal computers کامپیوتر شخصی
personal pronoun ضمیر شخصی
somebody یک شخص شخصی
bomb scare اطلاعتلفنیازوجودبمبدرمکانیتوسط شخصی
self-interest نفع شخصی
oomph چاذبه شخصی
personal computer کامپیوتر شخصی
separate estate اموال شخصی زن
self will اراده شخصی
self intrest نفع شخصی
self interest غرض شخصی
self interest نفع شخصی
personal pronouns ضمائر شخصی
backcourt foul خطای شخصی
private property دارایی شخصی
A private car. اتوموبیل شخصی
whosoever هر شخصی که باشد
self employed کار شخصی
personal exemptions معافیتهای شخصی
personal identity هویت شخصی
whoso هر شخصی که باشد
self-employed کار شخصی
paraphernalia اموال شخصی زن
personal income درامد شخصی
personal influence نفوذ شخصی
personal computing محاسبات شخصی
personal affairs امور شخصی
personal action دعوی شخصی
personal constructs سازههای شخصی
personal error خطای شخصی
passanger car اتومبیل شخصی
particular good عین شخصی
personal effects لوازم شخصی
informal observations مشاهدات شخصی
personal ownership مالکیت شخصی
idiograph نشان شخصی
idols of the cave اوهام شخصی
personal property اموال شخصی
personal outlays هزینههای شخصی
personalized form letter فرم شخصی
private motive غرض شخصی
personal motive غرض شخصی
individual foul خطای شخصی
personal interest نفع شخصی
very own <adj.> خصوصی [شخصی]
personal property مایملک شخصی
ibm personal computer xt کامپیوتر شخصی ای بی ام مدل XT
ibm personal computer system/ کامپیوتر ای بی ام سیستم شخصی 2
personal property دارایی شخصی منقول
ibm personal computer at کامپیوتر شخصی ای بی ام مدل AT
personal chattels دارایی شخصی منقول
home use entry اعلامیه مصرف شخصی
individual income tax مالیات بر درامد شخصی
duffle bag کیسه لوازم شخصی
bunched income درامد خدمات شخصی
privy seal مهر شخصی پادشاه
bye end غرض شخصی قصدپنهان
onother's money پول شخصی دیگر
self intrested دربند نفع شخصی
self regard حفظ منافع شخصی
personal identification number شماره شناسایی شخصی
individualization of punshment شخصی کردن مجازاتها
personalize جنبه شخصی دادن به
pocket expenses هزینه مختصر شخصی
paraphernal وابسته به دارایی شخصی زن
personal income tax مالیات بر درامد شخصی
theatergoer شخصی که مکرر به تئاترمیرود
mannerisms اطوار واخلاق شخصی
turn (someone) on <idiom> به هیجان آوردن شخصی
leave alone <idiom> راحت گذاشتن (شخصی)
fill (someone) in <idiom> جزئیات را به شخصی گفتن
mend one's ways <idiom> اثبات عادت شخصی
pin شماره شناسایی شخصی
pinned شماره شناسایی شخصی
pinning شماره شناسایی شخصی
own شخصی مال خودم
unbeknown خارج از معلومات شخصی
unbeknownst خارج از معلومات شخصی
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
toe the line <idiom> انجام وفایف شخصی
put in one's two cents <idiom> به شخصی نظریه دادن
private property دارایی شخصی بلامعارض
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
self interested در بند نفع شخصی
self-interested در بند نفع شخصی
owned شخصی مال خودم
owning شخصی مال خودم
With my own capital . با سرمایه شخصی خودم
owns شخصی مال خودم
valour ارزش شخصی واجتماعی
in one's best interest به صلاح خود شخصی
valor ارزش شخصی واجتماعی
to hold in d. درتصرف شخصی داشتن
mannerism اطوار واخلاق شخصی
author شخصی که برنامه می نویسد
messages اطلاع تارسالی از شخصی به دیگری
message اطلاع تارسالی از شخصی به دیگری
personal computing استفاده ازیک کامپیوتر شخصی
It's for my personal use. برای استفاده شخصی است.
musical chairs <idiom> هر روز شخصی را سریککار گذاشتن
lightplane هواپیمای شخصی کوچک وسبک
operator شخصی که با کامپیوتر کار میکند
ibm pc compatible computer کامپیوتر شخصی سازگار باای بی ام
operators شخصی که با کامپیوتر کار میکند
personal information manager برنامه مدیریت اطلاعات شخصی
consulting شخصی که نصیحات تخصصی میدهد
callers شخصی که تقاضای تماس دارد
copy for private use نسخه برای استفاده شخصی
lowerclassman شخصی که از طبقه پایین است
caller شخصی که تقاضای تماس دارد
sender شخصی که پیام ارسال میکند
senders شخصی که پیام ارسال میکند
names کلمه فراخوانی شخصی یا چیزی
name کلمه فراخوانی شخصی یا چیزی
pc 00 IBریزکامپیوتر سازگار باکامپیوتر شخصی XT
personal disposable income درامد قابل تصرف شخصی
wear down <idiom> زوار شخصی ازخستگی در رفتن
vectra pc tm IBریزکامپیوتر سازگار باکامپیوتر شخصی AT
crackpot <idiom> شخصی خنثی وبی اهمیت
close to home <idiom> به احساسات شخصی نزدیک شدن
woodworth personal data sheet پرسشنامه اطلاعات شخصی وودورث
self revelation افشاء افکار واحساسات شخصی
chew out (someone) <idiom> به شدت سرزنش کردن (شخصی)
stentor شخصی که صدای بلندی دارد
accessor شخصی که به داده دسترسی دارد
lifeguards نجات غریق محافظ شخصی
lifeguard نجات غریق محافظ شخصی
To have selfish motives . to have an axe to grind. غرض شخصی ( خصوصی ) داشتن
chattel مال منقول دارایی شخصی
ex-directory شخصی که چنین شمارهای را دارد
ex gratia به خاطر میل یا علاقهی شخصی
self-help اعاشه از راه کار شخصی
self help اعاشه از راه کار شخصی
fair-weather friend <idiom> شخصی که تنها دوست است
get a grip of oneself <idiom> کنترل کردن احساسات شخصی
analysts شخصی مسئلهای را بررسی میکند
talk shop <idiom> درموردکار شخصی صحبت کردن
take to the cleaners <idiom> همه پولهای شخصی رابردن
take for <idiom> اشتباه شخصی برای چیزی
stand up and be counted <idiom> گفتن نظر شخصی درجمع
square peg in a round hole <idiom> شخصی که مناسب کاری نباشد
put one's own house in order <idiom> سروسامان دادن کار شخصی
disposable income درامد شخصی پس از مالیات و بیمه
analyst شخصی مسئلهای را بررسی میکند
pim برنامه مدیریت اطلاعات شخصی
let (someone) have it <idiom> شخصی را به سختی صدمه زدن
pin down <idiom> اجبار شخصی دربیان واقعیت
commercial type vehicle خودروی تجارتی خودروهای شخصی
commercial water movement حمل و نقل با کشتیهای شخصی
pull the rug out from under <idiom> بهم ریختن نقشه شخصی
crack the whip <idiom> باعث سخت کارکردن شخصی شدن
werwolf شخصی که تبدیل به گرگ شده باشد
clip someone's wings <idiom> محدود کردن فعالیت یاامکانات شخصی
make ends meet <idiom> باپول شخصی گذران روزگار کردن
Hear it on the grapevine <idiom> [شنیدن شایعه در مورد شخصی یا چیزی]
systems analysis شخصی که بررسیهای سیستم را انجام میدهد
butt of a joke هدف یا علت جوکی [مانند شخصی]
werewolves شخصی که تبدیل به گرگ شده باشد
operator شخصی که یک ماشین یا فرآیندی را اجرا میکند
spotlight شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlighted شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
edward's personal preference schedule مقیاس ادوارد برای رجحانهای شخصی
spotlighting شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlights شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
experts شخصی که درباره موضوعی بسیار می داند
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com