Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 104 (7 milliseconds)
English
Persian
If you count the children too.
اگر بچه ها راهم حساب کنید ( بشمارید )
Other Matches
Anyone can count the seeds in an apple, but only Gold can count the number of apples in a seed.
هر کسی نمی تواند تعداد دانه های داخل یک سیب را بشمارد اما فقط خدا می تواند تعداد سیب های نهفته در یک دانه را بشمارد
children
بچه ها
children
کودکها
children
طفل ها
None of the boys ( children ) came .
هیچ کدام از بچه هانیامدند
exceptional children
کودکان استثنایی
disturbed children
کودکان پریشان
slide
[for children]
سورتمه
[سرسره ]
[در برف]
disadvantaged children
کودکان محروم
institutionalized children
کودکان پناهگاهی
twin children
دو بچه دوقولو یا همزاد
to watch children
مواظب بچه ها بودن
suitable for children
د رخور بچه ها
suitable for children
مناسب برای بچه ها
children's home
محلنگهداریبچههاییکهپدرومادر خوبوشایستهایندارند
Keep an eye on the children.
چشمت به بچه ها با شد ( مراقب آنهاباش )
Some children are afraid of the dark.
بعضی بچه ها از تاریکی می ترسند.
children's apperception test
سی ا تی
Some parent spoil their children .
برخی پدر ومادرها بچه هایشان را لوس بار می آورند
school age children
کودکان واجب التعلیم
A mothers love for her children.
عشق مادر نسبت به فرزندانش
Mentally retarded children.
کودکان عقب افتاده ( از لحاظ رشد فکری )
children's apperception test
ازمون اندریافت کودکان
Our children have all left home now, but
[except]
[bar]
one.
همه بچه های ما خانه را ترک کردند به غیر از یکی.
We are thirty people not counting the children .
بدون شمرن بچه ها سی نفر هستیم
Line up the children in order of height.
بچه ها رابترتیب قد بخط کنید
Children start school at the age of 7.
بچه از سن 7 سالگی؟ مدرسه راشروع می کند
What followed was the usual recital of the wife and children he had to support.
سپس داستان منتج شد به بهانه مرسوم زن و بچه ها که او
[مرد]
باید از آنها حمایت بکند.
Guilt for poorly behaved children usually lies with the parents.
بد رفتاری کودکان معمولا اشتباه از پدر و مادر است.
to count
[as]
معتبر بودن
to count up
حساب کردن
to count
[as]
به شمار رفتن
Count me in!
من حاضرم برای اشتراک!
Count me out .
دور مرا خط بکش ( من یکی که نیستم )
Count me in!
روی من حساب کن!
to count
[as]
به حساب رفتن
count on
<idiom>
بستگی داشتن به
I'm going to count to three.
<idiom>
تا سه میشمارم.
count out
<idiom>
بیرون نگهداشتن
He cant count yet.
هنوز شمردن بلد نیست
to count out
یکی یکی شمردن وبیرون دادن
to count down
دادن
count
تداد میلههای افتاده با گوی اول بولینگ بعد ازکسب استرایک
count
تعداد ایمپولز
count
تعداد جریانهای ضربهای شمردن
count
ایجاد جمع کل از تعداد موضوعات
re count
از سرشمردن
count
شمارش
re count
دوباره شمردن
count by ones
یکی یکی بشمارید
count down
از بالا به پایین شمردن شمارش معکوس
count off
شمارش به ترتیب شماره بترتیب شماره " بشمار "
take the count
بلند شدن پس از شماره 01
to count up
جمع زدن
count out
ناک اوت
count
کنت
count
شمار
count
شمردن
count
حساب کردن
count
پنداشتن
count
فرض کردن
to count down
شمردن
count
تعداد امتیاز توپزن
count
حساب امتیازهای یک ضربه بیلیارد ناتوانی درانداختن تمام میلههای بولینگ
to count
طرفدار شمردن
to count
بشماره مردم یا سپاهی لشگر نگاه کردن
Every day that you go unheeded, you need to count on that day
هر روز که بیفتید، باید در آن روز حساب کنید
to count for lost
از دست رفته بحساب آوردن
thread count
[تعداد رشته نخ تار یا پود در یک طول مشخص]
background count
عکس العمل تشعشع
blood count
شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
knot count
رجشمار
[گره زرعی]
[تعداد گره در طول مشخصی از فرش]
yarn count
نمره نخ
pollen count
درصد گردههای گیاهی در هوا
count out of the house
مذاکرات را به علت فقدان حدنصاب قطع کردن
count palatine
قلمرو خود امتیازات شاهانه داشت
To count the money .
پول شمردن
record count
شمار مدارک
record count
شمارش رکوردها
Count the money to see if it is right.
پو ؟ را بشما ؟ ببین درست است
He has lost count.
حساب از دستش دررفته
head count
جمع افراد
head count
تعداد مردم شمرده شده
head count
سرشماری
head count
شمارش مردم
count nouns
اسم شمردنی
count noun
اسم شمردنی
word count
واژه شماری
To count up to ten .
تا ده شمردن
quick count
کوتاه کردن علامتهای قراردادی بوسیله مهاجم میانی در خط تجمع بمنظورغافلگیر کردن تیم مدافع
mandatory eight count
شمردن تا 8 در ناک اوت
long count
شمردن تا 01 در ناک اوت
count palatine
قلمرو
frequency count
شمار بسامد
Can count on the fingers of one hand
<idiom>
رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست
[اتفاق نادر و به دفعات محدود]
Dont count (bank)on me.
روی من حساب نکنید
reference count technique
تکنیک شمارش ارجاعات
I did it unwittingly. I lost count.
از دستم دررفت
count one's chickens before they're hatched
<idiom>
روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
Don't count your chickens before they are hatched.
<proverb>
جوجه رو آخر پاییز می شمارند.
Don't count your chickens before they're hatched.
<proverb>
جوجه رو آخر پاییز می شمارند.
The deal is off. Forget it . That doesnt count .
مالیده !(مالیده است ؟ بهم خورده ؟ لغو شده )
Dont count your chickens before they are hatched.
جوجه ها راآخر پائیز می شمارند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com