English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 172 (9 milliseconds)
English Persian
It is in the nature of things. این موضوع ذاتا اینطور است.
Search result with all words
nature [of things] سرشت [ماهیت] [خوی] [ذات] [طبیعت]
In the nature of things, young people often rebel against their parents. طبعا جوانان اغلب با پدر و مادر خود سرکشی می کنند. .
Other Matches
Things wI'll be looking up .Things wI'll be assuming a better shape (complexion). اوضاع صورت بهتری پیدا خواهد کرد
second nature طبیعت ثانوی
against nature غیر اخلاقی غیر طبیعی
against nature معجز نشان
in the course of nature بطریق عادی
in nature همه جا دارای وجود خارجی یا طبیعی
by nature بالطبیعه
by nature طبعا"
by nature طبیعتا
nature نوع
against nature مخالف طبیعت
nature طبیعت
nature ذات
nature گوهر
nature ماهیت خوی
nature افرینش
nature گونه
nature نوع خاصیت
nature سرشت
nature خمیره
nature طبیعت سرشت
nature طبع
nature فطرت
nature ماهیت
nature of the operation ماهیت عملیات
inanimate nature جهان جمادات
the nature of the case ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
attack on nature آسیبمحیطزیست
immovable by nature مال غیر منقول ذاتی
relieve nature ادرار کردن
i a the beauties of nature من از زیبائیهای طبیعت حظ کردم
hu man nature طبیعت انسانی
nature reserve اندوختگاه طبیعی
nature reserve اندوختگاه نیادی
original nature طبع اغازین
to relieve nature سر قدم رفتن
to relieve nature ادرار کردن
relieve nature سر قدم رفتن
nature trail مسیرعلامتگذاریشده
call of nature <idiom> احتیاج به دستشویی داشتند
Mother Nature طبیعت
they are cured by nature طبیعت انها را درمان میکند
Mother Nature طبیعت مهربان
he has a good nature خوش حالت است
human nature فطرت
contrary to nature بر خلاف طبیعت
freaks of nature غرائب طبیعت
four forces of nature چهار نیروی بنیادی طبیعت
debt of nature مرگ
human nature ماهیت آدم
ease nature سر قدم رفتن
diseases of this nature اینگونه ناخوشی ها
debt of nature اجل
contrary to nature بطور معجزه
gift of nature نعمت طبیعت
he has a good nature خوش طبع است
dame nature مادرطبیعت
he has a good nature خوشخو است
guardian by nature پدر
guardian by nature قیم طبیعی
to ease nature سر قدم رفتن
human nature طبیعت انسان
good nature خوش خلقی
good nature خوش خویی
gift of nature هدیه طبیعت
to answer the call of nature <idiom> به توالت رفتن [اصطلاح روزمره]
His request was in the nature of a command. خواهش اوحالت حکم ودستور را داشت
all nature looked green همه جا سبز بود
strict nature reserve اندوختگاه طبیعی بازداشته
His speech was in the nature of an apology. ماهیت سخنرانی او [مرد] عذرخواهی بود.
all nature looked green طبیعت سراسر سبز بود
goods of perishable nature اموال سریع الفساد
it occurs in nature as a gas در طبیعت بشکل گاز یافت میشود
nature nurture controversy مجادله سرشت- پرورش
sexual intercourse of doubful nature نزدیکی به شبهه
His sculptures blend into nature as if they belonged there. مجسمه های او به طبیعت طوری آمیخته میشوند انگاری که آنها به آنجا تعلق دارند.
His action is in the nature of sour grapes. اززور پسی اینکار رامی کند
The color harmony in nature is very interesting. هماهنگی رنگها درطبیعت بسیار جالب است
sexual intercourse of doubful nature وطی به شبهه
It is one of those things. گاهی پیش می آید ،دیگر چه می شود کرد
I must think things over. باید راجع به این چیز ها فکر کنم
see things <idiom> چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
the four last things مراحل چهارگانه
the four last things اخرت
the r. of all things برگشت همه چیزبحال کامل خودردر روزمعاد
take away your things اسباب خود را از اینجا ببرید
That's (just) the way things are. موقعیت حالا دیگه اینطوریه.
among other things میان چیزهای دیگر
things اشیا
things اموال
things were at the مغلوب کردن
things اسباب
to botch things up زیرورو کردن چیزی
to botch things up تباهی کردن
to botch things up بهم زدن چیزی
all things come to him who waits <proverb> بر اثر صبر نوبت ظفر آید
Things can't remain this way. <idiom> این اهانت است ! [اصطلاح روزمره]
to stir [things] up دعوا راه انداختن [اصطلاح روزمره]
of all [things or people] <adv.> مخصوصا [چیزی یا کسی]
to be congenial to somebody [things] برای کسی سازگار بودن [اشیا]
Things can't remain this way. <idiom> این گستاخی است ! [اصطلاح روزمره]
Things can't remain this way. <idiom> این جسارت است ! [اصطلاح روزمره]
to be congenial to somebody [things] برای کسی مطبوع بودن [اشیا]
bathing things لوازم شنا [حمام]
swimming things لباس شنا [حمام]
bathing things لباس شنا [حمام]
swimming things لوازم شنا [حمام]
to be congenial to somebody [things] برای کسی دلپذیر بودن [اشیا]
Things will turn out all right! همه چیز دوباره خوب میشود!
to keep things to oneself نگه داشتن [رازی]
to keep things to oneself حفظ کردن [رازی]
Take things as you find them. <proverb> مسائل را همانگونه نه هستند بپذیر .
outward things جهان برونی یا فاهر
outward things محیط
priceable things اموال یا اشیا قیمتی
things have come to a pretty کاربجای باریک رسیده است کارو بار خراب است
To fix things for someone. کار کسی را راه انداختن
things hired اعیان مستاجره
things in action اموال دینی
things in action اموالی که بالفعل در تصرف شخصی نیستند ولی نسبت به ان ها حقی دارد ومیتواند از طریق طرح دعوی ان ها را مطالبه کند
things in possession اموال عینی
things in possession اموالی که بالفعل در تصرف شخص هستند
keep an eye on things. مواظب جریان باش
other things being equal اگر شرایط دیگررابرابربگیریم
Keep an eye on things. هوای کاررا داشته باش
forbidden things منهیات
forbidden things مناهی
forbidden things نواهی ممنوعات
forbidden things محرمات
if things shape right درامدن
if things shape right از اب درامدن
if things shape well مایه امید واری بودن
Moderation in all things. <proverb> در همه چیز اعتدال داشته باش.
other things being equal اگر برای چیزهای دیگر نباشد
Things are going well for me these days . وضع من این روزها میزان است
get in the swing of things <idiom> به شرایط جدید عادت کردن
She is fond of sweet things. از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
It all depends on how things develop. بستگی دارد چه پیش بیاید
To make a distinction between two things. بین دوچیز امتیاز قایل شدن
To take things easy(lightly) کارها را آسان گرفتن
to make things hum کارها را دایر کردن یا درجنبش اوردن
things have come to a pretty pass کار بجای باریک رسیده است
to always look for things to find fault with همیشه دنبال یک ایرادی گشتن
to send things flying [بخاطر ضربه] به اطراف در هوا پراکنده شدن
to speak [things indicating something] بیان کردن [رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
If things changer one day then … اگر روزی ورق برگردد آنوقت ...
To put things straight(right). کارها را درست کردن
Such things just dont interest me. توی این خطها نیستم
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by halves. کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things halfway. کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
to set or put things straight چیزهایاکارهارادرست ومرتب کردن
free loan of non fungible things عاریه
We don't do things by half-measures. کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
Things are coming to a critical juncture . کارها دارد بجاهای با ریک می کشد
Surely things wI'll turn out well for him in the end. مطمئنا" عاقبت بخیر خواهد شد
Things are very slack (quiet) at the moment. فعلا" که کارها خوابیده
To spoilt things . To mess thing up . کارها را خراب کردن
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
worst amoung permitted things ابغض الحلال
To get things moving. To set the wheels in motion. کارها راراه انداختن
I am a great believer in using natural things for cleaning. من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
Three things to avoid:a crumbling wall, a biting . <proverb> از دیوار شکسته و سگ درنده و زن سلیطه یذر کنید .
see the world (things) through rose-colored glasses <idiom> فقط خوبیهای یکچیز را دیدن
Tune in tomorrow when we'll be exploring what things to look for in a bike computer. کانالتان را فردا [به این برنامه] تنظیم کنید وقتی که ما بررسی می کنیم به چه چیزهایی درکامپیوتر دوچرخه توجه کنیم.
To gain full control of the affairs . To have a tight grip on things. کارها را قبضه کردن
One must avoid three things: crumbling walls, vicious dogs, and harlots از سه چیز باید حذر کرد، دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion. کارها را بجریان انداختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com