English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
It makes ones hair stand on end . موبرتن آدم راست می شود
Other Matches
hair stand on end <idiom> سیخ شدن موها ازترس
make one's hair stand on end <idiom> ترسیدن
He who makes no mistakes makes nothing . <proverb> آن کس اشتباه نمى کند که کارى انجام نمى دهد .
makes سرشت
makes نظیر
makes شبیه
makes تهیه کردن طرح کردن
makes ساختمان ساخت
makes واداریامجبور کردن
makes تاسیس کردن
makes باعث شدن
makes خلق کردن
makes تصنیف کردن
makes درست کردن
makes بوجود اوردن
makes ساختن
makes قرار دادن
makes باعث شدن وادار یا مجبورکردن
That makes it even. این به آن در
What makes you ask that ? Why do you ask ? چطور مگه؟
What makes you ask that ? Why do you ask ? چطور مگه ؟
makes ساخت ترکیب
makes درست کردن ساختن اماده کردن
makes طرح کردن
makes حالت
makes پیمودن
makes گاییدن
makes رسیدن به ساخت
makes ترکیب
She fabricates them. she makes them up . اینها را از خودش می سازد ( درمی آورد)
he makes most noise او از همه بیشتر صدا یا
This is more like it. Now this makes sense. حالااین شد یک چیزی
to makes suit در خواست کردن
Many a little makes a mickle . قطره قطره جمع گرددوانگهی دریا شود
he makes most noise میکند
the person who makes مکره
one of the makes lawful محلل
He makes faces. او دهن کجی میکند.
see in the past makes saw فعل see در گذشته sawمیشود
the person who makes to another force to inorder therat a something do
it makes a t. difference تفاوت خیلی زیادی نمیکند
he makes rings round them دست انهارا از پشت می بند د
practice makes perfect <proverb> کار نیکو کردن از پر کردن است
Now you are talking. That makes sense. حالااین شد یک حرف حسابی
practice makes perfect کار نیکو کردن از پر کردن است
practice makes perfect کارکن تا استاد شوی
What one loses on the swings one makes up on the r. <proverb> آنچه کسى در بازى تاب از دست مى دهد روى بازى چرخ و فلک بدست مى آورد .
It makes me sick just thinking about it! وقتی که بهش فکر می کنم می خواهم بالا بیاورم!
he makes occasional mistakes گاه گاهی اشتباه میکند
he makes a living with hispen بانویسندگی گذران میکند
haste makes waste تعجیل موجب تعطیل است
It makes my stomach turn [over] . <idiom> دلم را به هم میزند. [اصطلاح روزمره]
haste makes waste ادم دست پاچه که کارادوبارمیکند
A still tongue makes a wise head. <proverb> لب بر سخن بستن ,فرزانگى آورد .
Smoking makes you ill and it is also expensive. سیگار کشیدن شما را بیمار می کند و این همچنین گران است.
Training makes the memory absorb more. آموزش [ورزش حافظه] باعث می شود که حافظه بیشترجذب کند.
To break a habit makes one ill. <proverb> ترک عادت موجب مرض است .
He makes a hundred jugs of which not one has a han. <proverb> صد کوزه بسازد یکى دسته ندارد .
Absence makes the heart grow fonder. <proverb> جدایى و دورى , باعث افزایش علاقه و دوستى مى شود.
Sea [mountain] air makes you hungry. هوای دریایی [کوهستانی] گشنگی می آورد.
A happy heart makes a blooming visage. <proverb> قلب شاد,چهره را بشاش مى سازد .
In the long run fatty food makes your arteries clog up. در دراز مدت مواد غذایی پر چربی باعث گرفتگی رگها می شوند .
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
hair موی سر
hair زلف
against the hair ازبیراهه
to keep ones hair on دست پاچه نشدن
let down one's hair <idiom> تمدد اعصاب کردن
hair مو
She had let her hair down . موهایش را ریخته بود روی شانه اش
to keep one's hair on خون سردبودن
out of one's hair <idiom> ازشر کسی راحت شدن
hair گیسو
to keep one's hair on دست پاچه نشدن
to let down one's hair غفلت کردن از خود
to let down one's hair کنترل از دست دادن
to a hair بادقتی هرچه تمامتر
hair [الیاف نازکتر از پشم مو یا کرک بز و شتر، تفاوت آن با پشم در داشتن ساختار سلولی است که کیسه های هوای موجود باعث ایجاد درخشندگی بیشتر آن می گردد.]
to a hair موبمو
keep one's hair on خونسردبودن
keep one's hair on دست پاچه نشدن
he did not turn a hair هیچ خستگی وانمودنکرد
hair line طناب مویی
hair follicle پیاز مو
hair esthesiometer بساوایی سنج مویی
hair pulling مو کنش
hair line خط سربالایی دراخرحروف
hair crack شکاف خوردگی ترک خوردگی
to powder the hair پودر به مد یا بسرزدن
disheveled hair موی ژولیده
disheveled hair زلف پریشان
to part the hair فرق گذاشتن موی را از هم باز کردن
to part the hair فرق باز کردن
part the hair فرق بازکردن
he did not turn a hair خم به ابرویش نیاورد
hair pencil قلم مو
hair cells یاختههای مویی
hair compass پرگار سوزنی
hair crack ترک موئی
hair crack ترک مویی
hair pulling کندن مو
hair raiser مهیج
hair raiser موی برتن سیخ کننده
hair worm کرم رشته
hair stroke خط نازک بالا یا پایین حروف نوشته یا چاپی
hair stroke نازک کاری درخوشنویسی
hair trigger ماشه دوم تفنگ
hair trigger باسانی حرکت کننده
matted hair موی کرک شده
split hair موشکافی
pubic hair موی زهار
hair spring فنر رقاصک
hair splitting موشکاف
hair splitting موشکافی
hair worm کرم پیوک
hair space فضای باریکی درچاپ
hair seal خوک پرموی بی گوش
hair shirt پیراهن مویی که برای ریاضت میپوشند
hair sieve الک مویی
hair space باریکه
hair splitter ادم مو شکاف
tangled hair موی ژولیده یادرهم وبرهم
hair worm کرم مویی
goat hair موی بز [الیاف نازک و پشمی بز که بیشتر در قسمت های ظریف و تزئینی بافت بدلیل ظرافت آن بکار می رود. بهترین نوع آن مربوط به بز کشمیری هندوستان است که از لحاظ ظرافت و لطافت سبیه ابریشم است.]
mane hair موی یال
My hair is falling out. موهای سرم دارند میریزند.
I'd like some hair gel. من کمی ژل مو میخواهم.
It is exact to hair. مو نمی زند ( کاملا"یکسان است )
some hair gel کمی ژل مو
To part ones hair . فرق سر باز کردن
My hair is falling. موهایم دارد می ریزد
hair loss ریزش مو [پزشکی]
loss of hair ریزش مو [پزشکی]
hair tint رنگ مو
to part one's hair فرق سر خود را باز کردن
loss of hair آلوپسی [پزشکی]
hair raising مهیج
hair raising ترسناک
hair-raising مهیج
hair-raising ترسناک
hair loss آلوپسی [پزشکی]
To dye ones hair. موها را خاموش کردن
My hair is growing. موهایم دارد بلند می شود
hair clip گلسر
hair dryer سشوار
hair brush ماهوت پاک کن
camels hair پارچه پشم شتر
camels hair کرک یاپشم شتر
camel hair پارچهکلفتو پشمی
camel's hair کرک یا پشم شتر پارچه پشم شتر
hair shaft ساقهمو
hair grip سنجاقسر
hair bulb ساقهمو
wavy hair گیسوی مجعد
hair roller بیگودی
hair's breadth آنچهبهفاهراتفاقنیفتادهاست
cross hair تار موی وسط دوربین
cross hair خط داخل دوربین
to put up ones hair مویاگیس خودرازنانه درست کردن
hair-grip تل - گلسر
wavy hair موی فردار
one's hair stands on end موی تن ادم راست میشود
My hair stood on end . مو بر بدنم راست شد ( از وحشت وغیره )
hair colour [British] رنگ مو
einnow not thy hair زلف بربادمده
hair of golden wire گیسوان طلایی
He (his hair) turned grey. مویش خاکستری شد
You have cut my hair very short . سرم را ( موهایم را ) خیلی کوتاه کردید
Comb ( brush ) your hair . موهایت را شانه کن
I found a hair in the soup . توی سوپ یک موبود (پیدا کردم )
To get in somebodys hair . To irritate someone. موی دماغ کسی شدن
hair pin bend مارپیچ
cross hair reticule تار چلیپا
I'd like a shampoo for greasy hair. من یک شامپو برای موهای چرب میخواهم.
hair roller pin سوزنبیگودی
root-hair zone بخشموییریشه
hair pin bend مارپیچ کوهستان
I'd like a shampoo for dry hair. من یک شامپو برای موهای خشک میخواهم.
I'd like a shampoo for normal hair. من یک شامپو برای موهای معمولی میخواهم.
Thick ( sparse , thin ) hair . موی پرپشت ( کم پشت )
Straight hair (road,line). موی ( جاده و خط ) صاف
Not to turn a hair. Not to bat an eyelid. خم به ابرو نیاوردن
To spilt hair . To make a fine distinction . مورااز ماست کشیدن ( مو شکافی کردن )
semi-permanent hair color [American] رنگ مو
early to bed early to rise makes a man healthy wealthy and wise <proverb> سحرخیز باش تا کامروا باشی
to take one's stand جا گرفتن
stand مقاومت کردن
stand علامت یادبود
stand سطح معمولی اب دریا
stand ایستگاه
to stand out دوام یاایستادگی کردن
to stand out برجسته بودن
stand water slack
stand دفاع مداوم
to stand up with رقصیدن با
stand قسما ساکن دستگاه مقام نوردکاری
to stand up for پشتی یا حمایت کردن از طرفداری کردن از
to stand up وایستادن برخاستن
stand in شرکت کردن
stand بستهای فولادی کورهای بلند
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com