English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 177 (2 milliseconds)
English Persian
It was clear that she had lied . دروغش معلوم شد
Other Matches
It stickd out a mile. It is crystal clear . It is as clear as daylight. مثل روز روشن است ( پرواضح است )
lied موقتاماندن
lied خوابیدن
lied وضع
lied موقعیت چگونگی
lied نگهداشتن ناو بدون استفاده ازلنگر یا طناب مهار
lied زاویه نقطه وصل دسته چوب هاکی به تیغه زاویه نقطه وصل دسته به سر چوب گلف منطقه تجمع ماهیها
lied :دروغ گفتن
lied سخن نادرست گفتن
he lied to me بمن دروغ گفت
lied واقع شدن
lied ماندن
lied افتادن
lied دروغ
lied قرار گرفتن
lied : دراز کشیدن استراحت کردن
lied کذب
he lied to my face توی چشم من دروغ گفت
to clear off رهاشدن از
all clear شیپور رفع خطر هوایی رفع خطر
all clear خطر رفع شد
all clear سوت رفع خطر هوایی
all clear علامت رفع خطر
to clear away برچیدن
to be clear to somebody برای کسی مشخص بودن
clear itself صاف شدن
clear itself لا افتادن
see one's way clear to do something <idiom> احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
to clear up روشن کردن
to clear up واریختن
to clear off ردکردن
to clear away جمع کردن
clear up مرتب کردن
clear up بازشدن
clear way محوطه بالاکشیدن هواپیما محوطه کندن هواپیما از زمین
clear up <idiom> حل کردن یا توضیح دادن (مشکل)
to be clear to somebody برای کسی واضح بودن
clear out خالی کردن
clear out بیرون اوردن
clear-out خالی کردن
clear-out بیرون اوردن
to clear out خالی کردن
to clear out بیرون اوردن
in the clear <idiom> آزادانه عیبجویی کردن
in the clear <idiom> رها از هرچیزی که موجب حرکت یا دیدمشکل شود
clear way محوطه صعود
clear فهماندن
clear درست
clear ترخیص کردن
clear شفاف زدودن
clear جدا
clear واضح
clear مجاز کردن یک سخت افزاربرای استفاده
clear ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clear دور کردن توپ از دروازه ضربه بلند دور کردن توپ ازسبد
clear : روشن کردن
clear واضح کردن
clear بطور واضح
clear روشن
clear رفع خطر صاف
clear تبرئه کردن
clear پیام کشف روشن کردن
clear صاف کردن
clear پاک کردن
clear توضیح دادن
clear دفع توپ ازحوالی دروازه
clear دورکردن گوی از نزدیک دروازه
clear صریح
clear سیگنال RSC که یک خط یا وسیله آماده ارسال داده است
clear آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clear پاک کردن یا صفر کردن یک فایل کامپیوتری یا متغیر یا بخشی از حافظه
clear آنچه به سادگی فهمیده میشود
clear شفاف
clear روشن زدودن
clear کلید پاک کردن صفحه نمایش
clear تغییر محتوی یک خانه حافظه
clear :اشکار
clear نص
clear خالص کردن
clear روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clear از گمرک دراوردن
clear زلال
clear صاف صریح
to steer clear of بسلامت ردشدن از
clear key دکمهروشن
stand clear عقب توپ رفتن
search and clear جستجو و پاک کردن دشمن
It wI'll clear up by morning . تا صبح هواصاف خواهد شد
stand clear فرمان عقب توپ رو
stand clear جایی را ترک کردن
to clear land زمین راصاف کردن
master clear کلیدی روی بعضی ازکنسولهای کامپیوتری که ثباتهای عملیاتی را پاک کردن و انها را برای حالت جدید عملیات اماده میکند
clear sky آسمانصاف
clear space فضایباز
as clear as crystal <idiom> مثل اشک چشم [زلال]
steer clear دور ماندن
steer clear اجتناب کردن
clear picture تصویر واضح
clear picture تصویر شفاف
to make something clear چیزی را روشن کردن
steer clear of someone <idiom> اجتناب کردن
stand clear of something <idiom> ازچیزدور نگه داشتن
crystal clear واضح-مبرهن
With a clear conscience. با وجدان پاک
To clear away the the rubish. خاکروبه را جمع کردن
To clear ones throat. سینه ( گلوی ) خود را صاف کردن
Let him clear out . Let him go to blazes. بگذار گورش را گه کند
clear the air <idiom> برطرف کردن سوتفاهمات
clear the decks <idiom> همه جارا مرتب کردن
coast is clear <idiom> هیچ خطری تورا تهدید نمیکند
under arm clear ضربه بلند از پایین دست
a clear conscience وجدان پاک
cut clear ازاد بریدن
clear-sighted بصیر
clear cut صریح
clear cutting برش یکسره
clear felling برش یکسره
clear evidence دلیل واضح
clear proof بینه
clear proof دلیل واضح
clear eyed پاک نظر
clear eyed بصیر
clear for running طناب برای کشیدن ازاد است
clear from obligation بری الذمه
clear hawse زنجیرها ازادند
clear cut روشن
clear and hold منطقه را پاک و حفظ کنید
clear-sighted صاحب نظر
clear headed هوشیار
clear headed سرسبک
clear-headed هوشیار
clear-headed سرسبک
clear-cut روشن
clear-cut صریح
clear-cut درست تعریف شده
anchor clear لنگر ازاد است
clear verses ایات محکمات
clear-sighted روشن بین
clear ice یخ شفاف
clear one's ears متعادل کردن فشار نسبت به پرده گوشها هنگام شیرجه فشار متعادل در طرفین هنگام شیرجه در اب
clear text متن کشف
clear span دهانه ازاد
clear the air شک را بر طرف کردن
clear span دهانه موثر
clear starch خوب اهارزدن
clear text پیام کشف
clear text به صورت کشف
clear varnish لاک شفاف
clear sightedness بصیرت تیزنظری
clear voiced دارای صدای صاف
clear sighted بصیر
clear evidence بینه
clear varnish لاک روشن
clear the air شک را برطرف کردن
clear to send ترخیص به ارسال
clear timber چوب سالم
clear sighted روشن بین
clear sightedness روشن بینی
clear the bench استفاده از ذخیره ها
to make oneself clear <idiom> منظور را روشن کردن
clear air turbulence اشفتگی در اسمان فاقد ابر که معمولا در ارتفاعات بالا وهمراه با تغییر سرعت درنزدیکی مسیر خروج گازهامیباشد
line clear signal علامت ازاد
line clear signal سیگنال ازاد
clear varnish coat روکش لاکی براق
To clear the dining table. میز ( سفره ) را جمع کردن
stop/clear key وضوح
The sense of this word is not clear . معنی و مفهوم این کلمه روشن نیست
clear-entry key کلیدصفحههوشیار
My voice is not clear today. صدایم امروز صاف نیست
stop/clear key دکمهتوقف
net shot clear ضربه بلند از لب تور به انتهای زمین
clear and direct meaning of a text منطوق
The waters run clear of the mill . <proverb> آبها از آسیاب افتاد .
A clear conscience fears no accusation <proverb> آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است
She resolved to give him a wide berth in future. [She decided to steer clear of him in future.] او [زن] تصمیم گرفت در آینده ازاو [مرد] دوری کند.
To find a clear field . To find no rivals . میدان را خالی دیدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com