Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 194 (10 milliseconds)
English
Persian
May his soull live in peace.
روحش شاد باشد
Other Matches
peace
ارامش
peace
صلح
peace
دوستی
to be at peace
در اشتی بودن
peace be upon her
علیهاالسلام
peace be upon him
علیه السلام
peace be upon them
علیهم السلام
peace be with you
سلام برشما باد
peace
اشتی صلح
peace
سلامتی
to keep the peace
اشتی رابرقرار داشتن
to keep the peace
از جنگ دوری کردن
peace
صلح وصفا
peace-keeping
نیروی برقرارکننده صلح
hold one's peace
<idiom>
سکوت کردن
peace negotiation
مذاکرات صلح
olies f.peace
زیتون کنایه ازاشتی است
make peace
صلح کردن
peace time
زمان صلح
Peace Corps
سپاه صلح
peace dividend
ازبین رفتن بودجه دفاعی دراواخر سال ۱۹۸۰
With peace of mind.
با آرامش خیال وخاطر
peace-loving
دوستدارصلح
peace breaker
اشوبگر
peace breaker
اشوب کن
peace breaker
ارامش بهم زن
peace treaty
معاهده صلح
peace pipe
پیپ یا چپق صلح
peace pact
میثاق دوستی میثاق تحریم جنگ
peace pact
قرارداد صلح صلح نامه
peace pact
پیمان صلح
peace time
در زمان صلح
peace officer
ضابط صلحیه
peace officer
امین صلح
peace of mind
اسودگی خاطر
peace negotiations
مذاکرات صلح
peace force
نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد
peace court
صلحیه
peace court
دادگاه بخش
peace conference
کنفرانس صلح
social peace
ارامش اجتماعی
Justice of the Peace
قاضی صلحیه
Justices of the Peace
قاضی صلحیه
Justices of the Peace
رئیس دادگاه بخش
Justices of the Peace
امین صلح
peace offering
پیشنهاد صلح
Justice of the Peace
امین صلح
cinclusion of peace
عقد صلح
Justice of the Peace
رئیس دادگاه بخش
Justice of the Peace
امین صلح دادرس دادگاه بخش
breach of peace
اخلال در نظم عمومی
breach of the peace
بهم زدن ارامش عمومی
breaches of the peace
بهم زدن ارامش عمومی
armed peace
صلح مسلح
peace offerings
پیشنهاد صلح
guardians of the peace
ضابطین عدلیه
armed peace
حالتی که دولتهابدون درگیری نظامی خود رابرای جنگ احتمالی اماده می کنند
Justices of the Peace
امین صلح دادرس دادگاه بخش
peace to his departed spirit
روانش شاد باد
peace keeping forces
نیروهای بازدارنده و حافظ صلح سازمان ملل
peace time establishment
جدول استعداد مجاز زمان صلح
peace time complement
استعداد مجاز زمان صلح
to make peace between two men
دو کس را با هم اشتی دادن
international peace force
نیروهای حافظ صلح سازمان ملل
to knit peace between nations
ملت هاراباهم اشتی دادن صلح درمیان ملل منعقدکردن
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
He closed the door against the peace agreement.
تمام درها را بروی موافقتنامه صلح بست
These talks are crucial
[critical]
to the future of the peace process.
این مذاکرات برای آینده روند صلح بسیار مهم
[حیاتی]
هستند.
live
فشنگ جنگی
where do you live
کجا زندگی می کنید یا منزل دارید
live
به سر بردن
to live in
پیش استاد یا کارفرمای خودغذا خوردن
live
تیراندازی جنگی
live
مهمات جنگی
live
: زندگی کردن زیستن
live
زنده بودن
live
:زنده
live
سرزنده
live
موثر
live
دایر
live
زنده
live
زنده کردن
live
برقدار
live
تحت پتانسیل
live down
باخاطرات زنده ماندن
to live through something
طاقت چیزی را داشتن
to live through something
چیزی را تحمل کردن
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
to live through something
تاب چیزی را آوردن
live down
<idiom>
جبران خطاواشتباه
live it up
<idiom>
روز خوبی راداشته باشید
live on
بازهم زنده بودن
live on
بزندگی ادامه دادن
live
جریان دار
live-in
زیست کننده در محل کار
live-in
سرخانه
live wires
سیم برقدار
to live outside Tehran
در حومه تهران زندگی کردن
to live in luxury
خوش گذرانی کردن
live wire
آدم پر حرارت و با پشتکار
live wire
سیم زنده
to live in privacy
تنهازیستن
live wire
سیم برقدار
to live in reproach
بخواری یا مذلت زیستن
to live out
[British E]
در بیرون از شهر زندگی کردن
we eat that we may live
میخوریم برای اینکه زنده باشیم
to live to oneself
تنها زندگی کردن
to live outside Tehran
بیرون از تهران زندگی کردن
live wires
سیم زنده
Where dose she live ?
کجا زندگی می کند ؟
He did not live long enough to …
آنقدر عمر نکرد که ...
To live in affluence .
درنازونعمت زندگه کردن
How many people live here ?
چند نفر دراین خانه می نشینند ؟
To live off ones capital .
ازمایه خوردن
to live out of town
در بیرون از شهر زندگی کردن
How can you know the value of water -you who live .
<proverb>
تو قدر آب چه دانى که در کنار فراتى .
live wires
آدم پر حرارت و با پشتکار
to live in poverty
[want]
در تنگدستی زندگی کردن
live out of a suitcase
<idiom>
تنها بایک چمدان زندگی کردن
to live in luxury
درنعمت زیستن
does your father live
ایا پدر شما زنده است
live forever
ابرون ریشه دار
live in a small way
با قناعت زندگی کردن
live in a small way
بدون سر و صدا زندگی کردن
live lining
ماهیگیری در رودخانه که نخ و قلاب با جریان اب حرکت می کنند
live load
بارزنده
live load
سربار
live load
بار زنده
live load
بار رونده
live load
بارموثر
live oak
بلوط ویرجینیا
live forever
ابرون گس
live forever
زندگی ابدی
live bag
توری که ماهی را در زیر اب زنده نگهمیدارد
live ball
توپ زنده
live ball
توپ در جریان
it is impossible to live there
نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
it is impossible to live there
در انجا میسرنیست
live ammunition
مهمات جنگی
live bearing
زنده زا
live box
جعبه یا قلمی که در اب اویزان میکنند تا موجودات ابزی را زنده نگاهدارند
live data
داده موثر
live exercise
تمرین رزمی حقیقی
live exercise
تمرین با تیر جنگی
live fire
تیراندازی با تیر جنگی تیراندازی با فشنگ جنگی
live out the night
شب را بسر بردن
live out the night
شب را صبح کردن
to live in luxury
با تجمل زندگی کردن
live up to one's income
به اندازه درامد خود خرج کردن
live up to one's principles
موافق مرام خود رفتار کردن
long live
زنده باد
long live
پاینده باد
live vessel
شناوه با خدمه
to die or to live
مردن یازیستن
live steam
بخار زنده
to live beyond one's means
بیش از حدود استطاعت خودخرج کردن
to live en pension
شبانه روزی شدن درمهمانخانه شبانه روزی زندگی کردن
to live extempore
دست بدهن بودن یازندگی کردن
to live extempore
کردی خوردی زندگی کردن
to live fast
خوش گذرانی کردن
to live fast
ولخرجی کردن
to live in cloves
روی تشک پرقو زندگی کردن
live stock
مواشی وگاووگوسفندی که برای کشتاریافروش پرورش شود احشام
live round
تیر جنگی
live stock
چارپایان اهلی
to live in a small way
با هزینه کم و بی سر وصدازندگی کردن
live round
گلوله جنگی
The doctors dont think she wI'll live.
پزشکان امیدی به زنده ماندن اوندارند
to live at hack and manger
درفراوانی زیستن
(live off the) fat of the land
<idiom>
بهترین از هرچیز را داشتند
live copy paste
کپی الصاق مستقیم
To live in a fools paradise .
گول خوشیهای خیالی وزود گذر را خوردن
I live in the apartment(flat) below.
درآپارتمان زیری زندگه می کنم
I live a very regular life .
زندگی خیلی منظمی دارم
We live in the Machine Age .
ما درعصر ماشین زندگه می کنیم
live load reduction
کاستن از بار زنده
To live a long life .
عمر طولانی (زیاد ) کردن
To live a seeluded life.
درگوشه تنهائی بسر بردن
to live like cat and dog
دائما با هم جنگ و دعوا داشتن
[زن و شوهر]
to live a long life
عمر دراز کردن
To live from hand to mouth .
دست به دهن زندگه کردن
live high off the hog
<idiom>
خیلی تجملاتی زندگی کردن
to live like animals
[in a place]
مانند حیوان زندگی کردن
[اصطلاح تحقیر کننده ]
to live like animals
[in a place]
در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن
[اصطلاح تحقیر کننده ]
live from hand to mouth
<idiom>
پول بخور نمیر داشتن
to live at the expense of society
روی دوش جامعه زندگی
to live at the expense of society
بار دیگران شدن
Most home helps prefer to live out.
بسیاری از کارگران خانگی ترجیح می دهند بیرون از خانه زندگی کنند .
By trying to live like a king one ends by drawing .
<proverb>
آخر شاه منشى کاه کشى است .
My name is "Oliver Pit" and live in Berlin.
اسم من الیور پیت هست و در برلین زندگی میکنم.
They live abroad for the greater part of the year.
آنها بخش بیشتری از سال را در خارج زندگی می کنند.
To live on borrowed money . To play for time .
این کلاه آن کلاه کردن ( کلاه کلاه کردن )
people who live in glass houses should not throw stones
<idiom>
هرچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم ب"سند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com