Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
My hand is bruised.
دستم ضرب دیده است
Other Matches
bruised
ضربت دیدن
bruised
کوفته شدن
bruised
کوبیدن
bruised
کوفتگی
bruised
کبود کردن
bruised
کبودشدن
bruised
خون مردگی
bruised
کبودشدگی تباره
bruised
زدن ساییدن
The apples are bruised .
سیبها لک زده ( لکه دارند )
He fell off his bike and bruised his knee.
او
[مرد]
از دوچرخه افتاد و زانویش کوفته
[کبود]
شد.
Hand to hand fighting
جنگ تن به تن
to shuffle from hand to hand
دست بدست کردن
pass from hand to hand
ترتب ایادی
on hand
<idiom>
حاضر
off hand
فی البداهه
on hand
<idiom>
قابل دسترس
in hand
در دست اقدام
hand down
پشت درپشت چیزی رارساندن
hand it to (someone)
<idiom>
به کسی اعتبار دادن
hand-me-down
<idiom>
بدش به من
hand out
<idiom>
از چیزهایی مشابه به هم دادن
hand-out
<idiom>
پاداش ،معمولا از طرف دولت
have a hand in
<idiom>
مسئول کاری شدن
hand-out
<idiom>
hand over
<idiom>
in hand
در جریان
in hand
گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
on hand
<idiom>
دردسترس
on the other hand
<idiom>
درمقابل
second hand
<idiom>
دست دوم
on the other hand
از سوی دیگر
on one hand
ازیک طرف
hand down
بتواتر رساندن
four in hand
گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
for ones own hand
بابت خود شخص
for ones own hand
به خاطر خود شخص
first hand
نخستین بازی کن
on one hand
ازطرفی
on one hand
ازیکسو
to hand somebody something
به کسی چیزی دادن
on the other hand
ازطرف دیگر
one hand
گرفتن توپ با یک دست
first hand
دست اول
try one's hand
<idiom>
بیتجربه بودن
in hand
<idiom>
زیرنظر
an old hand at something
<idiom>
کارکشته
off hand
سر ضرب
be off hand with someone
<idiom>
سر سنگین بودن
have a hand in something
<idiom>
در کاری دست داشتن
out of hand
فورا
out of hand
غیر قابل جلوگیری
hand in hand
دست بدست
hand over
تحویل دادن
hand over
تسلیم کردن
hand out
حریف دریافت کننده سرویس
hand out
خراب کردن سرویس اسکواش
hand out
خطای سرویس
to hand over
واگذارکردن
hand on
پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
hand on
تسلیم کردن
hand off
رد کردن توپ به یار
hand off
کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand over
فرستادن
to take in hand
دردست گرفتن
to take in hand
بعهده گرفتن
under hand
درنهان به پنهانی
near at hand
دم دست
under the hand of
به امضای
under the hand of hand
به امضای .....
hand over
تفویض کردن
hand over
به قبض دادن
hand off
رد کردن توپ
hand saw
اره دستی
hand saw
اره قد کن
off hand
بدون آمادگی
She has become rather off hand.
سایه اش سنگین شده
hand in
سمت زمین سرویس اسکواش
hand in
سمت زمین سرویس
To be an old hand at something.
درکاری سابقه وتجربه داشتن
from hand to hand
<idiom>
از یک شخص به یک شخص دیگری
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
right hand
دست راست
hand down
<idiom>
وصیت کردن
hand in
<idiom>
به کسی چیزی دادن
take a hand at
شرکت کردن در
hand in hand
دست دردست یکدیگر
to hand over
تحویل دادن
to hand out
از پنجره اویزان کردن
to hand down
بدوره بعدانتقال دادن
to hand down
بارث گذاشتن
to hand
دردسترس
to get ones hand in
تسلط پیداکردن در
to get ones hand in
دست یافتن به
to come to hand
رسیدن
to come to hand
بدست امدن
He must have a hand in it.
حتما" دراینکار دست دارد
hand down
به ارث گذاشتن
hand me down
ارزان
hand to hand
نزدیک
second-hand
ثانیه شمار
second-hand
مستعمل
second-hand
نیمدار
hand
عقربه
[ساعت ...]
right-hand
واقع در دست راست
hand
سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
hand
سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
hand
دستخط
hand to hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand
دردسترس
hand me down
لباس ارزان ودوخته
hand-to-hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand-to-hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand
دست به یقه
hand-to-hand
دردسترس
hand-to-hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand
نزدیک
hand to hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand to hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand to hand
دست به یقه
hand
امضا
hand
بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand
وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand
طرف
hand
دخالت کمک
hand
شرکت
hand
خط
hand
دسته دستخط
hand
عقربه
hand
دست
little hand
عقربه کوچک
[ساعت]
near at hand
نزدیک
hand
پهلو
hand
پیمان
hand
تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand
میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand
خطای دست
hand
دست به دست کردن
hand
یاری دادن
hand
کمک
hand
نفر
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand
دادن
near at hand
در دسترس
hand-me-down
لباس ارزان ودوخته
second-hand
<adj.>
کارکرده
at second hand
از قول دیگری
at hand
نزدیک
at first hand
در وهله نخست
at first hand
مستقیما
on the other hand
<adv.>
از سوی دیگر
first-hand
اصلی
first-hand
مستقیم
off-hand
پاس کوتاه روی سر
at hand
دم دست
old hand
ادم با سابقه و مجرب
at second hand
بطور غیرمستقیم
at the hand of
بدست
on hand
در دست
on hand
وسایل موجود درانبار
Do you need a hand?
میتونم کمکت کنم؟
Do you need a hand?
کمک میخوای؟
better hand
تقدم
better hand
پیشی
on hand
موجود
at the hand of
بوسیله
second hand
عاریه
second hand
نیم دار
off hand
بی مطالعه
on the other hand
<adv.>
درمقابل
on the other hand
<adv.>
به ترتیب دیگر
off hand
بی تهیه
on the one hand
<adv.>
یکی انکه
on the other hand
<adv.>
ازطرف دیگر
on the other hand
<adv.>
طور دیگر
second hand
کار کردن
on the one hand
<adv.>
در یک طرف
hand-me-down
ارزان
second hand
مستعمل دست دوم
under hand stoping
رگه شیب دار
note of hand
قبض عندالمطالبه
subject in hand
مانحن فیه
right hand rule
قاعده راست گرد
section hand
کارگرعضو دسته معینی ازکارگران راه اهن
offer one's hand
پیشنهادعروسی دادن
running hand
خط شکسته
second hand stores
سمساری
to put ones hand to anything
بکاری مبادرت کردن
to make a hand of anything
از چیزی سودبردن
to make a hand of anything
درکاری کامیاب شدن
running hand
خط مسلسل
to put in hand
بجریان انداختن
to put in hand
دایرکردن اقدام کردن
to put ones hand to anything
دست بکاری زدن
to oil one's hand
به کسی رشوه دادن
out of hand serve
سرویس پایین دست
to hand in ones checks
مردن
put in hand
شروع کردن
to get the upper hand
غالب شدن
to get the upper hand
برتری جستن تفوق پیدا کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com