English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
She talked tI'll she was blue in the face . آنقدر حرف زد که زبانش مودرآورد
Other Matches
blue in the face <idiom> آرام گرفتن
I kept saying it tI'll I was blue in the face. آنقدر گفتم با زبانم مودرآورد
talked مذاکره حرف زدن
talked صحبت کردن
She talked me into doing it. با حرف مرا قانع بانجام آن کرد
talked مبادله
talked صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talked گفتگو
talked صحبت
talked حرف
I won't be talked into it! من را نمیتوانی متقاعد کنی!
he talked in another strain لحن اوتغییریافته بود
he talked himself hoarse انقدرحرف زدکه صدایش گرفت
I won't be talked into it! من را نمیتوانید متقاعد کنید!
He talked in this connection (vein). دراین زمینه صحبت کرد
We talked until midnight. and then separated. تانیمه شب صحبت کردیم وبعد از هم جداشدیم
To bring two persons face to face . دونفر رابا هم روبروکردن
Her face wreathed in smile . Her face broke into a radiant smile . گل از گلش شکفت
out of the blue غیر منتظره
blue مستعد افسردگی دارای خلق گرفته
the blue اسمان
blue اسمان
the blue دریا
blue آبی
go off into the blue ناپدید شدن
go off into the blue آب شد و به زمین رفت
ox blue ابی سیرمایل به ارغوانی
blue نیلی
to look blue افسرده یابوربنظرامدن
blue اسمان نیلگون
out of the blue <idiom> غیرمتقربه
blue mussel صدفدوکفهایآبی
cobalt blue لاجورد
blue tit پرندهایکوچکبابالسرودم آبیوسینهزرددراروپا
blue cap صدفکبود
bromthymol blue ابی برم تیمول
bright blue لاجوردی
blue moon مدت طولانی
blue gun لوله پرتاب ابی
blue forces نیروهای ابی
blue forces نیروهای خودی
blue flag پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
blue eyed ابی چشم
blue eyed زاغ
blue devil دیو
blue devil ال
blue devil افسردگی
blue commander فرمانده نیروهای خودی فرمانده نیروهای ابی
blue-black آبیپررنگ
blue jay زاغ کبود
blue vitriol کات کبود
blue print تون پلات ابی
blue print فون ابی
blue print زمینه ابی
blue print رسم فنی
blue mud گل کبود
blue moon زمان دراز
blue liner مدافع
blue line خط دفاعی هاکی
blue key نقطه کمکی ابی برای تنظیم عکس در موقع فاهر کردن فیلم
blue shift جابجایی به سوی ابی
blue beam اشعهآبیکلاهکآبی
blue ball توپآبی
navy blue ابی سیر
slate blue رنگ ابی مایل به خاکستری
prussian blue ابی پروس
prussian blue نیل فرنگی
powder blue گردلاجوردفرنگی
powder blue نیل رخت شویی
peacock blue رنگ ابی طاووسی
peacock blue رنگ ابی مایل بسبز
paris blue جوهرابی روشن
paris blue یکجور نیل فرنگی
oxford blue ابی سیر مایل به ارغوانی
navy blue کبود
milori blue ابی میلوری
methyl blue ابی متیل
light blue کبود
king's blue رنگ ابی متوسط
intense blue ابی سیر
teal blue رنگ ابی مایل به خاکستری
sky blue اسمانی
sky blue نیلگونی
dark blue ابی سیر
dark blue سرمه ای
true-blue هوادار دو آتشه
true-blue پیرو متعصب
blue laws قوانینی که رقص و نمایش ومسابقات و حتی کار را در روز مقدس تحریم کند
blue laws قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
blue law قوانینی که رقص و نمایش ومسابقات و حتی کار را در روز مقدس تحریم کند
once in a blue moon گاه گاهی
blue law قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
prussian blue رنگدانه ابی رنگ اهن دار
to by blue muder دادزدن
to by blue muder فریاد کردن
to burn blue شعله یا نور ابی دادن
thymol blue ابی تیمول
thumb blue نیل گلولهای یاقالبی
steel blue رنگ ابی فولادی
sky blue رنگ ابی اسمان
indigo blue ابی ایندیگو
blue chip سهام مرغوب
blue chip ژتون ابی رنگ که ارزش زیادی دارد
blue blooded نجیب زاده
blue-blooded نجیب زاده
black and blue کبود و سیاه
blue-chip سهام مرغوب
blue [joke] <adj.> خشن [جوک]
acid blue ابی اسیدی
alkali blue ابی قلیا
once in the blue moon خیلی بندرت
a bolt from the blue از غیب
blue-collar کارگری
blue collar کارگری
blue jeans شلوارکاوبوی
blue-chip ژتون ابی رنگ که ارزش زیادی دارد
She comes here once in a blue moon . سالی ماهی یکبار می آید اینجا ( بسیار بندرت )
It tends to be blue . It is bluish. بیشتر برنگ آبی می زند
blue water دریای ازاد
blue jacket سرباز نیروی دریائی
once in a blue moon <idiom> به ندرت
royal blue رنگ ابی مایل بارغوانی روشن
blue jeans شلوار کار ابی رنگ
blue fox سگ روباه
a bolt from the blue مثل عجل معلق
blue bell گزارش جنایت
blue bell گزارش بدرفتاری
blue blood عضو طبقه اشراف
blue blood نجیب زاده اشراف زاده
blue book هرکتاب یانشریه رسمی دولتی
blue book هر کتاب یا سند مستندوقابل اعتماد
blue book کتاب ابی
blue book کتابی است که وزارت امور خارجه هرکشور هر چند سال یک مرتبه منتشر و مسائل سیاسی عنوان شده در طی ان چندسال را تجزیه و تحلیل وروشن میکند
blue brittle شکستگی ابی
blue brittleness شکنندگی ابی رنگ
blue bark تقاضای هزینه سفر و معاش حرکت
blue bark گزارش حرکت
big blue ابی بزرگ لقبی برای شرکت بین المللی ماشینهای تجاری
ice-blue آبیکمرنگ
electric-blue آبیروشن
big blue IB
blue anealing بازپخت ابی رنگ
big blue نام غیر رسمی IBM
blue baby طفلی مبتلا به یرقان ازرق
blue [joke] <adj.> زمخت [جوک]
the greenish hue of blue حالتی از رنگ ابی که به سبزی بزند
red, green, blue سیستم نمایش قوی که از سه سیگنال ورودی مجزا برای کنترل اشعههای قرمزوسبزوابی استفاده میکند
green with a blue tint سبز مایل به ابی
red, green, blue سه اشعه تصویردرتلویزیون رنگی
his coat was in blue velvet نیمتنه اش
to beat black and blue کوفته یاکبودکردن
They beat each other black and blue. همدیگر را خونین ومالین کردند
blue-eyed boy دراصطلاح"تافتهجدابافته"
blue yellow blindness رنگ کوری ابی- زرد
blue water school انانی که نیروی دریایی انگلیس راتنها نیروی کافی ان میدانند
blue or copper vitriol کات کبود
blue collar employees کارگران
blue or copper vitriol زاج کبود
his coat was in blue velvet مخمل ابی بود
white with blue stripes سفید با خطهای ابی سفید باراه راه ابی
blue beam magnet مغناطیس اشعه ابی
blue ribbon program برنامه کاملی که در ابتدا و بدون هر گونه خطا یا مشکل اجرا شود
blue chip personal computer IB که در کشور کره توسط شرکت HYUNDAI ساخته میشودکامپیوترهای شخصی ارزان سازگار با
red green blue monitor مانیتور قرمز- سبز- ابی
acid alizarian blue black ابی سیر الیزارین اسیدی
to drink till alls blue پاتیل شدن
To be between the devil and the deep blue sea. راه پس وپیش نداشتن
to drink till alls blue بحدمستی نوشیدن
to drink till alls blue مست شدن
in the face of علی رغم
in the face of روبروی
face وجح [ریاضی]
Get out of my face! <idiom> از جلوی چشمم دور شو!
to face any one down بکسی تشرزدن
face up بطور طاق باز
on the face of it تظاهرامی
at face value <adv.> تظاهرا
at face value <adv.> بر حسب ظاهر
at face value <adv.> به ظاهر امر
face up to <idiom> پذیرفتن چیزی پذیرفتنش آن ساده نیست
to face any one down کسی رانهیب دادن
to face it out جسورانه
to face it out مقاومت کردن
to have the g.in one's face قیافه شوم داشتن
to have the g.in one's face بدقیافه
face down <idiom> به مبارزه طلبیدن
face سطح فرش
I cannot look him in the face again. دیگر نمی توانم تو رویش نگاه کنم.
to face any one down کسیرا ازروبردن
face value <idiom> عکس چاپی روی پول ،تمبر،...
face value <idiom> بنظر با ارزش رسیدن
at face value <adv.> به صورت ظاهر
right face به راست راست
face [نمای خارج ساختمان]
face روی فرش
to face somebody [something] چهره خود را بطرف کسی [چیزی] گرداندن
face طرف [ریاضی]
in one's face <idiom> غیر منتظرانه
new face چهرهجدید فردتازهوارد
face about عقب گرد کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com