English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
She turned as pale as death . رنگش مثل ماست سفید شد ( پرید )
Search result with all words
He turned as pale as death . رنگش مثل گچ سفید شد
Other Matches
He turned pale. رنگش پرید
pale کمرنگ
pale رنگ پریده
pale رنگ پریده شدن
pale رنگ رفته بی نور
pale رنگ رفتن
pale در میان نرده محصورکردن
pale احاطه کردن
pale میله دارکردن
pale ناحیه محصور قلمروحدود
per pale کمرنگجفتی
pale نرده
beyond the pale <idiom> دوراز انتظار
the pale بخشی از ایرلند که در قلمردانگلیس است
pale حصار دفاعی دفاع
to look pale رنگ پریده بودن
He turned away from me . ازمن روی گرداندن
turned out فاهر لباسیکهفردیبرتندارد
It turned out well. خوب از آب درآمد
turned چرخشیافتن تغییرکردن
well turned خوب ادا شده خوش عبارت
beyoned the pale از حد گذشته
to leap the pale از حد تجاوز کردن
pale red پشت گلی
pale varnish لاک روشن
Pale pink صورتی کمرنگ
pale red قرمزکمرنگ
pale face سفید پوست لقبی است که گمان می کنندسرخ پوستان امریکایی بمردم سفیدپوست
pale brick اجری که خوب پخته نشده است
He turned his back on us. پشتش رابه ماکرد ( به ما پشت کرد )
it turned my stomach دلم رابهم زد
the tide has turned ورق برگشته است
turned in thelathe تراشیده
it turned my head سرم را بدوران انداخت یا گیج کرد
turned inside out وارونه
turned inside out پشت رو شده
turned in thelathe خراطی شده
He turned away from his wife . از همسرش رو گردان شد
She turned to me and smiled. روکردبه من ولبخند زد
pale [poor] imitation بدل قلابی
Whichever way I did it ,It came out(turned out)wrong. هر طور کردم غلط درآمد
All of a sudden , he turned up in Europe . یکدفعه سر از اروپا درآورد
He (his hair) turned grey. مویش خاکستری شد
The milk [the wine] has already turned [gone off] . شیر [شراب] پیش از این بریده شده است.
She turned the conversation to another subject. او [زن] موضوع را [به چیزی دیگر] عوض کرد.
Milk that has turned sour. شیری که ترش شده است.
the math teacher-turned-model آموزگار ریاضیی که مدل شده است.
It made me sick . It turned my stomach. دلم را بهم زد
the 28 year-old nurse-turned-independent insurance consultant پرستار ۲۸ ساله که مشاور مستقل بیمه شده است
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow. این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
death درگذشت
death وفات
death کمیابی
death wish اروزی مرگ
death گرانی
death ممات
death موت وفات
it is death to مجازات 0000مرگ است
to f. to death ازسرمامردن
death مرگ
death فوت
d. of death تصویری که دسته مردم راازپست وبلند نشان میدهد
to death penalty اعدام مجازات
to d. a matural death بمرگ طبیعی مردن
brain death از کار افتادن مغز و کلیهی فعالیتهای مغزی
death row بند محکومان به مرگ
death thread تهدید به مرگ
kiss of death دوستی خاله خرسه
death row بخش اعدامیها
death row بند مرگ
to threat any one with death تهدیدکردن
to put to death کشتن
what a death he died چه مردنی کرد
to threat any one with death کسیرا بمرگ
to stone to death سنگسارکردن
Death keeps no calendar. <proverb> مرگ تاریخ ندارد.
under pain of death با کیفر اعدام
under sentence of death محکوم به مرگ
to crush to death کشتن
to squeeze to death با فشار کشتن
under sentence of death محکوم به اعدام
violent death مرگ غیر طبیعی
to put to death بقتل رسانیدن
brain death مرگ مغزی
death squad جوخهی اعدام
death squad جوخهی تیرباران
death throes تکانهایغیراختیاریوشدیددرزماندرد
death toll سانحهجانیوحشتناک
life-and-death موقعیتحیاتی - موقعیتمرگوزندگی
He drank himself to death. آنقدر مشروب خورد تامرد
To be freezing to death . از سرما خشک شدن
To shame death. خود رابمردن زدن
death-lantern [ستون های احاطه شده با فانوس در حیاط یا قبرستان کلیسا]
I was frozen to death . از سرما سیاه شدم
only death does not tell lies تنها مرگ است که دروغ نمی گوید
living death مرگ تدریجی
after death the doctor <proverb> نوشدارو بعد از مرگ سهراب
I am freezing ( to death) . از سرمایخ کردم
Sentenced to death . محکوم به مرگ
to starve to death از گرسنگی مردن
death knell آنچهعمرشسرآمدهباشد
cot death مرگناگهانیبچهحینخواب
death squad جوخهی مرگ
death squad گروه کشتار
death squads جوخهی اعدام
death squads جوخهی تیرباران
death squads جوخهی مرگ
death squads گروه کشتار
death trap بسیار خطرناک
death trap ناایمن
death trap پرسیج
death trap پر مخاطره
death trap بیمآفرین
death traps بسیار خطرناک
death traps ناایمن
death traps پرسیج
death traps پر مخاطره
death traps بیمآفرین
I'm starving [to death] . از گرسنگی دارم میمیرم. [اصطلاح مجازی]
death phantasy پندار مرگ
death blow ضربت مهلک
death bird لاشخور
death bird بوم
death bed دم واپسین
death bed بستر مرگ
convicted to death محکوم به اعدام
civil death محرومیت از حقوق مدنی
certificate of death تصدیق فوت
certificate of death گواهی فوت
black death طاعون یا وبا
death blow ضربت کشنده
death damp عرق مرگ
death passes on all مرگ برسر همه می اید
death is inevitable مرگ حتمی یا چاره ناپذیراست
death instinct غریزه مرگ
death gravity حق تدفین
death gravity حق کفن و دفن
death ful مردنی فانی
death ful کشنده
death ful مرگ نما
death feigning مرده نمایی
death day سال مرده
at the moment of death حین وفات
at the moment of death حین فوت
death duties مالیات بر ارث
death duty مالیات بر ارث
death sentences حکم اعدام
death sentence حکم اعدام
death warrants حکم اعدام
death warrant حکم اعدام
death penalty مجازات اعدام
death penalty کیفر اعدام
death certificates گواهی فوت
sudden death مرگ ناگهانی
sudden death وقت اضافی
at death's door دم مرگ
sudden death ناگهان باخت
as hush as death خاموش چون مردگان
death masks ماسک صورت مرده
death masks قیافه مرده
death mask ماسک صورت مرده
death mask قیافه مرده
sudden-death وقت اضافی
sudden-death ناگهان باخت
sudden-death مرگ ناگهانی
death certificate گواهی فوت
death point نقطه مرگ
to crush to death درزیرپا
presumption of death فرض موت
presumption of death موت فرضی
presumed death موت فرضی
supposed death موت فرضی
persumptive death موت فرضی
living death زندگی شبیه مرگ
living death زندگی مرگبار
it occasioned his death مرگ اورافراهم ساخت
put to death کشتن
put to death به قتل رساندن
stonning to death رجم
to crush to death له کردن وکشتن
to cach one's death دچار سرماخوردگی کشنده شدن
to bleed to death ازبسیاری خون امدن مردن
tired to death مانندمرده از خستگی
till death تا دم مرگ
threaten with death تهدید به قتل کردن
they a his death to poison مرگ اورا ازخوردن زهرمی دانند
the penalty of death کیفر اعدام
stonning to death سنگسار کردن
it occasioned his death باعث مرگ اوشد
intestate death موت بدون وصیت
he quaffed himself into death. خوردتامرد
death rate نسبت مرگ و میر به زاد و ولد
death rattle خروخرمردن
he drank himself to death خورد که مرد
death sickness مرض موت
he drank himself to death چندان
doom to death محکوم بمرگ
death spiral حرکت چرخاندن یار
death tax مالیات بر ارث
death's head جمجمه مرده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com