English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 164 (8 milliseconds)
English Persian
Speak in a low voice . Spead slowly . یواش حرف زدن
Other Matches
To speak slowly. آهسته صحبت کردن (شمرده)
To speak in a low voice. آهسته صحبت کردن ( با صدای کوتاه ،یواش )
slowly اهسته
Little by little . Gradpally . Slowly . کم کم
Could you drive more slowly, please? ممکن است لطفا کمی آهسته تر برانید؟
To talk in measured terms . To talk slowly. شمرده صحبت کردن
voice صدای سخنرانی انسان
with one voice بایک زبان متفقا
voice تولید مجدد صدا مشابه صوت انسان
voice سرویس پاسخگوی کامپیوتری با استفاده از صدای سنتز شده برای پاسخ به سوالات
voice-over صدای خارج از تصویر
voice بیان کردن
voice ادا کردن
A voice came from beyond . صدائی از غیب آمد
voice-over سخنان افزوده
voice وارد کردن اطلاعات به کامپیوتر با استفاده از سیستم مشخیص صدا و صدای کاربر
voice کامپیوتر متصل به دستگاه تلفن که وقتی شخص آنجا نیست به تلفنهای او پاسخ میدهدو امکان ضبط پیام ها را بوجود می آورد.
voice رای
voice صدای انسان
voice ادا کردن
voice باصدابیان کردن
voice اوا
voice وسیلهای که صدای مشابه صدای انسان تولید میکند
voice گفتاری
voice صوت
voice تولید صدا مشابه صوت انسان که نتیجه سنتز صدا است
voice توانایی کامپیوتر برای تشخیص کلمات خاص در صدای انسان و ایجاد پاسخ مناسب
voice خروجی صوت
voice واک
voice اواز
voice صدا
voice شفاهی صوتی
to speak of <idiom> مهم ،گفتگوی با ارزش
speak گفتگو کردن
speak out بلندترحرف زدن
speak up <idiom> بلندو واضح سخن گفتن
speak out <idiom> دفاع کردن از چیزی
to speak [about] صحبت کردن [در باره]
to speak with f. به روانی سخن گفتن
to speak out بی پرده سخن گفتن بلندترحرف زدن
It is nothing to speak of . چیز قابلی نیست
speak out بی پرده سخن گفتن
speak for <idiom> درخواست کردن
speak well for گواهی دادن
speak well for معرفی کردن
so to speak اگربتوان چنین چیزی گفت
so to speak چنانکه گویی
not to speak of <conj.> گذشته از
not to speak of <conj.> قطع نظر از
not to speak of <conj.> سوای
speak سخنرانی کردن
speak تکلم کردن
speak صحبت کردن
speak حرف زدن
speak سخن گفتن
speak دراییدن
So to speak این جور میشود گفت
so to speak گوی
to speak to somebody با کسی صحبت کردن
i wish i might speak کاش می توانستم سخن بگویم
i will speak to him about it در این خصوص با او صحبت خواهم کرد
i was the second to speak دومین کسی که سخن گفت من بودم
not to speak of <conj.> چه برسد به
voice output خروجی به صورت صدا
voice recognition بازشناسی صدا
voice recognition تشخیص صوتی
voice synthesis ترکیب صدا
voice synthesis ترکیب صوتی
voice response جواب صوتی
voice recognition تشخیص صدا
voice synthesizer ترکیب کننده صدا
voice tube لولههای صدارسان
A firm voice . صدای محکم
voice-overs صدای خارج از تصویر
voice-overs سخنان افزوده
voice selector انتخابگرصدا
give voice to <idiom> احساس ونظرت رابیان کن
She has a soft voice صدای نرمی دارد
At the top of ones voice . با صدای هرچه بلند تر
voice output خروجی صوتی
the passive voice بنای مجهول
negative voice رد
no one raised his voice صدای هیچکس درنیامد
negative voice منع نشانه مخالفت
negative voice رای مخالف رد کردن
negative voice قدغن کردن
negative voice رای مخالف دادن
to a ones voice to music صدای خودراباسازجفت کرد
the range of voice دانگ صدا
the active voice معلوم
the active voice فعل معلوم
the public voice عمومی
the public voice ارا
the passive voice فعل مجهول
negative voice حق رد
voice coil پیچک صدا
voice input ورودی صوتی
voice frequency بسامد صدایی
he started at my voice از صدای من از جا پرید
voice key کلید صدایی
voice mail پست صوتی
voice mail پست اوایی پست صوتی
i had no voice in that matter من دران قضیه رایی نداشتم
voice operated با کار افت صدایی
voice communications ارتباطات صوتی
speak the trurh صادقانه گفتن
he began to speak شروع کردبه حرف زدن
speak one's piece <idiom> فکر کسی را خواندن
The facts speak for themselves. <idiom> چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
to speak fluently بطور روان صحبت کردن
speak the trurh راست گفتن
speak ill of بدگویی کردن از
Speak well of the dead . <proverb> پشت سر مرده بد نگو.
it ill became him to speak سخن گفتن باو نمیامد
i speak under correction انچه می گویم ممکن است درست نباشد
to speak volumes [for] کاملأ واضح بیان کردن [اصطلاح مجازی]
These statistics speak for themselves. این آمار به هیچ توضیحی نیاز ندارد.
he is unable to speak ازسخن گفتن عاجزاست نمیتواند سخن بگوید
he is unable to speak قادربسخن گفتن نیست
speak a word سخنی بگویید
Hear twice before you speak once. <proverb> یکى که دو بشنو و یکى بیش مگو.
speak a word چیزی بگویید حرفی بزنید
To speak elaborately. با آب وتاب صحبت کردن
to speak through one's nose سخن گفتن
to speak under one's breath اهسته سخن گفتن
to speak under one's breath نجواکردن
to speak candidly <idiom> بی پرده صحبت کردن
To speak with freedom. آزادانه صحبت کردن .
To speak the truth. حقیقت را گفتن
to speak one's mind اندیشه خود را اشکار کردن رک سخن گفتن
to speak through one's nose تو دماغی
to speak ill of بد گویی کردن از
to speak daggers سخت سخت یا نیشدار گفتن
voice edit buttons دکمههایتصیحصدا
voice operated device دستگاه با کار افت صدایی
voice grade channel ارتباطات کامپیوتر به کامپیوتر بااستفاده از خطوط عادی بکاربرده شده در ارتباطات تلفنی مجرای از دریچه صدایی
She has a lovely ( nice ) voice. صدای قشنگه دارد
He has a rich mellow voice. صدایش گرم وپخته است
automatic voice network شبکه صوتی خودکار
My voice is not clear today. صدایم امروز صاف نیست
voice grade channel مجرای از درجه صدایی
voice grade channel کانال ارسال گفتار
She has a lovely (nice) voice. صدای قشنگه دارد
voice store and forward ذخیره و ارسال صدا
voice answer back یک دستگاه پاسخ صوتی که میتواندسیستم کامپیوتری را به یک شبکه تلفنی وصل کند تا پاسخ صوتی را به درخواستهای انجام شده از ترمینالهای تلفنی فراهم اورد
voice answer back پاسخ سمعی
She has a delightfully mellow voice . صدای گرمی دارد
to speak with a sweet tongue <idiom> تملق گفتن
speak of the devil and he appears <idiom> حلال زاده بودن
I'll speak at length on this subject. دراین باره مفصل صحبت خواهم کرد
to speak with a sweet tongue <idiom> چاپلوسی کردن
to speak with a sweet tongue <idiom> ریشخند کردن
to speak [things indicating something] بیان کردن [رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
to speak fluent Farsi روان صحبت کردن زبان پارسی
What foreign language do you speak ? با کدام زبان خارجی آشناهستید ؟
to speak on behalf of [as representative] از طرف [کسی] صحبت کردن [به عنوان نماینده]
sweet words (voice,sleep کلمات ( صدا خواب )شیرین
Actions speak louder than words . دو صد گفته چونیم کردار نیست
To speak firmly . Not to mince ones words . محکم حرف زدن ( با قا طعیت )
Let him speak his pices. let him have his say. Let him state his case. بگذار حرفش را بزند
I am too shy (timid) to speak English . خجالت می کشم انگلیسی حرف بزنم
To cast a slur on some one . To speak disparagingly of someone . نسبت زشتی به کسی دادن
I hear a strange noise ( voice , sound ) . صدای غریبی به گوشم می رسد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com