Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
That is beside the point. It is irrelevant ( inconsequential , immaterial ) .
ربطی به موضوع ندارد
Other Matches
inconsequential
ناپی ایند
inconsequential
بی اهمیت
inconsequential
ناچیز
inconsequential
غیر منطقی نامربوط
irrelevant
نا مربوط
irrelevant
نامربوط
irrelevant
خارج از موضوع
irrelevant
بی ربط
immaterial
معنوی جزئی
immaterial
بی اهمیت
It is immaterial to her .
بحال او هیچ فرقی نمی کند
immaterial
مجرد
immaterial
غیر مادی
it is immaterial
چیزی نیست
it is immaterial
ناچیز است اهمیت ندارد
it is immaterial
جزئی است
It is immaterial how rich he may be .
مهم نیست چقدر ثروت داشته با شد
branch immaterial position
شغل همه رستهای
The badness of the climate is immaterial.
بدی آب وهوا مطرح نیست
To talk rot. To talk through ones hat. To make irrelevant remarks.
پرت وپلا( چرت وپرت ) گفتن
point-to-point connection
اتصال نقطه به نقطه
point to point network
شبکه نقطه به نقطه
point to point line
خط نقطه به نقطه
0.42
[zero point four two]
[zero point forty-two]
[forty-two hundreths]
صفر ممیز چهار دو
[ریاضی]
point
درصد
point
محل شروع چیزی
point
نقط های که تقسیم بین بیتهای عدد کامل و بخش کسری آنرا از عدد دودویی نشان میدهد
point
نقط های در برنامه یا تابع که مجددا وارد میشود
point
نقط های در تخته مدار یا در نرم افزار که به مهندس امکان بررسی سیگنال یا داده را میدهد
point
نقط ه
point
که تقسیم بین واحد کامل و بخش کسری آنها
point
نشان میدهد
point
محل یا موقعیت
point
نشانه روی کردن
point
مرکز راس حد
point
به سمت متوجه کردن
point
قطبهای باطری یاپلاتین
point
باریک کردن
point
سب زدن به دایرههای مختلف هدف از 01 به پایین
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
point
اصل
point
مقصود
point
محل مرکز
point
جهت مرحله
far point
برد بینایی
point
نقطه نوک
point
دماغه
point
محل
point
پوینت
point out
<idiom>
توضیح دادن
point four
چهارمین ماده از مواد اصلی نطق افتتاحیه ترومن رئیس جمهور امریکادر ژانویه 9491 در کنگره که در ان پیشنهاد شده بود که ایالات متحده امریکا به وسیله تامین کمکها و مساعدتهای فنی در کشورهای توسعه نیافته جهان
point four
رهبری این گونه ممالک را به دست گیرد
to come to a point
باریک شدن
zero point
نقطه مرکزی گلوله اتشین اتمی در لحظه انفجار
zero point
نقطه صفر
in point
مناسب
in point
بجا
in point
در خور
way point
ایستگاههای هوایی ایستگاههای اصلی عملیات هوانوردی
try for point
تلاش برای کسب امتیاز
to the point
مربوط بموضوع
to the point
بجا
point four
اصل چهار
off the point
بطور بی ربط
come to the point
<idiom>
به نکتهاصلی رسیدن
beside the point
<idiom>
مسائل حاشیهای
point to point
1-اتصال مستقیم بین دو وسیله . 2-شبکه ارتباطی که در آن هر گره مستقیما به سایر گره ها وصل هستند
let point
امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
point to point
را پشتیبانی میکند و برای تامین ارسال داده بین کامپیوتر کاربر و سرور راه دور روی اینترنت با استفاده از پروتکل شبکه ICPIFP به کار می رود
point
نقطه گذاری کردن
The point is that…
چیزی که هست
point to point
پروتکلی که اتصال شبکه آسنکرون
point to point
نقطه به نقطه
three point
فن 3 امتیازی کشتی
to come to a point
بنوک رسیدن
off the point
بدون اینکه وابستگی داشته باشد
off the point
بطور نامربوط
off to a point
باریک شده نوک پیدامیکند
the point is
اصل مطلب این است
not to point
پرت بیجا
to let it get to that point
اجازه دادن که به آنجا
[موقعیتی]
برسد
point
حد
point
نوک
not to the point
خارج از موضوع
near point
نقطه نزدیک
point
سر
point
نقطه
point
نکته
not to point
بیرون از موضوع
on the point of going
در شرف رفتن
One point for you.
یک درجه امتیاز
[ بازی]
برای تو.
Now he gets the point!
<idiom>
دوزاریش حالا افتاد!
[اصطلاح]
to point to something
به چیزی متوجه کردن
to point to something
به چیزی اشاره کردن
point
ممیز
[در کسر اعشاری]
[ریاضی]
point
مسیر
point
ماده اصل
point
موضوع
point
جهت
point
خاطر نشان کردن
point
نشان دادن
point
هدف گیری کردن
point
رسد نوک
point
متوجه ساختن
point
نقطه گذاری کردن ممیز
point
راس
point
اشاره کردن
point
امتیاز
point
نوک گذاشتن
point
نوکدار کردن
point
درجه امتیاز بازی
point
نمره درس پوان
point
هدف
point
پایان
point
مرحله قله
point
گوشه دارکردن
point
تیزکردن
point of support
تکیه گاه
point of tow
نقطه یدک ناو یا قایق
point race
مسابقه دوچرخه سواری طولانی چند مرحلهای
point protector
چیزی که نوک مدادراپوشانده ازشکستن حفظ میکند
point of weld
نقطه جوش
point protector
سرمداد
point operation
عمل نقطهای
point particle
ذره نقطهای
point plotting
رسم نقطه
symmetry point
نقطه تقارن
point of symmetry
نقطه تقارن
point of intersection
نقطه بهم رسید
point of intersection
نقطه تلاقی
point of loading
نقطه بارگیری
point of no return
نقطه حداکثر شعاع عمل هواپیما اخرین حد شعاع عمل هواپیما
point of intersection
نقطه تقاطع
point of presence
شماره دستیابی تلفن برای تامین کننده سرویس که برای اتصال به اینترنت از طریق مودم به کار می رود
point of regard
نقطه دید
point of sale
سیستمی که از ترمینال کامپیوتر در نقط ه فروش سایت برای ارسال الکترونیکی یا کنترل ارسال مشابه قیمت گذاری محصول و.. استفاده میشود
point of sale
محل ای در مغازه برای پرداخت قیمتهای کالاها
norm point
نقطه احتمالی فرود در پرش
nodal point
نقطه گرهی
point of sight
نقطه دید
nodal point
صفحه گرهی
point of inflexion
نقطه عطف
point scale
مقیاس امتیازی
projection of a point
خطی که نقطه تصویرشده را بنقطه مقابل ان می پیوند د
projection of a point
خط مصور
pull up point
نقطه بالا کشیدن هواپیما نقطه صعود برای تک یا رهاکردن بمب
quiescent point
نقطه استراحت
radix point
ممیز
radix point
نقطه مبنا
radix point
نقطه ممیز
neutral point
نقطه نول
rear point
قسمت نوک عقب دار
rear point
اخرین قسمت عقب دار
reentry point
نقطه باز گذشت
reentry point
نقطه بازگشت
reference point
نقطه مبنا
reference point
نقطه برگشت نقطه نشانی نقطه مبدا دهانه بندر
projection of a point
تصویر نقطه
principle point
مبداء اصلی
point size
اینچ
point size
برای اندازه گیری نوع یا متن
point spread
امتیاز قابل انتظار
point style
شیوه معماری که نشان برجسته ان طاقهای نوک تیزاست
point system
شرط بندی براساس امتیاز
point target
هدف کوچک
point target
اماج نقطهای
nodal point
نقطه ایست
nodal point
نقطه اغاز
potatoes and point
سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
pour point
نقطه جاری شدن
pour point
نقطه ریزش
pour point
نقطه سیلان
preequivalence point
پیش از نقطه هم ارزی
release point
نقطه رهایی
penetration point
درجه نفوذ
pivot point
مرکز چرخش
one point perspective
پرسپکتیو همرو یا موازی
offset point
در رهگیری هوایی نقطه نشانی است در هوا که محل هدف نسبت به ان تعیین وهواپیمای رهگیر به سمت هدف هدایت میشود
plate point
نقطه پلیت
plumb point
نقطه شاغولی دوربین هواپیمادر لحظه عکس برداری
point after touchdown
[یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
point bland
از دهانه لوله
point bland
نزدیک به دهانه لوله
point bland
تیراندازی بدون نشانه روی
point bland
بسیار نزدیک در مسافت نزدیک
point break
موجهاییکه با زاویه به ساحل نزدیک می شوند
point charge
بار نقطهای
point contact
تماس نقطهای
point contact
کنتاکت نقطهای
operating point
نقطه کار
pivot point
نقطه نشانه
pivot point
نقطه چرخش ناو
object point
مقصد
percentile point
نقطه صدکی
pickup point
نقطه سوار شدن یا سوارکردن
picture point
نقطه نشانی یا نقطه بازرسی موجود در روی عکس هوایی
pin point
کشف کردن
pin point
پیدا کردن
pin point
تعیین محل کردن
pin point
تعیین دقیق نقاط
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com