Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 74 (5 milliseconds)
English
Persian
The baby is there months old .
نوزاد سه ماهه است
Other Matches
months
ماه
it is four months old
در گفتگوی ازکودک
it is four months old
چهار ماهه است
he got three months
به سه ماه حبس محکوم شد
within three months
در خلال سه ماه
months
ماه قمری برج
months
ماه شمسی
man months
نفر در ماه
money for months
دوماه است
this day six months
شش ماه بعد در چنین روزی جهت بیان امر غیر قابل وقوع بکار می رود
She is nine months gone ( pegnant).
نه ماه آبستن است
the tenth day of the months
" of martyred Hussainwas Imam,grandson عاشوراs"prophet the which on"uharram
give two months notice
دو ماه پیشتر اخطار دادن
He wont be back for another six months.
رفته که تا 6 ماه دیگه بر گردد
to give two months notice
از دو ماه پیش خبر دادن
the ensving twelve months
دوازده ماه اینده
baby
اسب دوساله
baby
شیرخواره
baby
نوازش کردن
baby
بچه
baby
کودک
baby
نوزاد
baby
طفل
baby
مانندکودک رفتار کردن
The baby is restless.
نوزاد بی تابی می کند
baby-sat
از بچه نگاهداری کردن
baby-talk
زبان بچهگانه
baby-minder
شخصیکهدر منزلخود از بچههایی که والدین شاغل دارند پرستاری میکند
baby buggy
کالسکه بچه
baby doll
لباسزیر
baby carriages
صندلی چرخدار بچه
baby carriages
کالسکهی بچه
baby-sitter
بچه نگهدار
to get rid of a baby
بچه اش را برایش انداختن
[اصطلاح روزمره]
baby sitter
بچه نگهدار
baby split
وضعی که میلههای 2 و 7 یا3 و 01 بولینگ باقی می ماند
baby-sitters
بچه نگهدار
Do you charge for the baby?
آیا برای بچه ها هم پول میگیرید؟
baby sit
از بچه نگاهداری کردن
To wean a baby.
بچه ای را از شیر گرفتن
baby-sat
بچه داری کردن
to sleep like a baby
<idiom>
مثل نوزاد راحت و بی دغدغه خوابیدن
The baby spat out the pI'll.
نوزاد قرص را تف کرد بیرون
baby sit
بچه داری کردن
baby carriage
کالسکهی بچه
baby-sit
از بچه نگاهداری کردن
cry baby
نی نی کوچولو
bonus baby
بازیگر با پیش پرداخت زیاد
blue baby
طفلی مبتلا به یرقان ازرق
baby siphon
سیفون کمکی که در هوابند ابی بکار میرود
baby linen
قنداق
baby house
عروسک خانه
baby farm
محل نگهداری کودکان
baby converter
مبدل کوچک
baby boom
پرزائی
eye baby
تصویر شخص در مردمک چشم
eye baby
دیگری که به او نگاه میکند
baby carriage
صندلی چرخدار بچه
baby-sit
بچه داری کردن
baby-sitting
از بچه نگاهداری کردن
baby-sitting
بچه داری کردن
baby-sits
بچه داری کردن
baby-sits
از بچه نگاهداری کردن
rag baby
عروسک کهنهای
the baby takes notice
بچه باهوش است
the baby takes notice
بچه می فهمد
The baby was kicking and scraming .
نوزاد لگه می انداخت وفریاد می کشید
the baby takes notice
بچه ملتفت است
test-tube baby
بچهایکهخارجازرحممادررشدکند
throw the baby out with the bathwater
<idiom>
(تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
I am thinking of baby number two as I am not getting any younger.
من به فکر داشتن کودک شماره دو هستم چون من که جوانترنمی شوم .
The child
[kid,baby]
has taken after her mother.
بچه به مادرش رفته.
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby.
ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com