Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
The hell with the company (office).
گور بابای شرکت ( اداره )
Other Matches
head office of company
مرکز اصلی شرکت
Where the hell is he?
او
[مرد]
کدام گوری است؟
hell
جهنم
hell
عالم اموات عالم اسفل
hell
سروصدا راه انداختن
just for the hell of it
<idiom>
هویجوری
[بیخودی برای سرگرمی]
like hell
<idiom>
با تاثیر وانرژی بیشتر ،مغایر با حقیقت ،نه زیاد
what the hell do you want
چه زهر ماری میخواهید
What the hell do you want?
چه زهر ماری می خواهی ؟
hell
النار
go to hell
بروگم شو
go to hell
جهنم شو
hell
دوزخ
angel of hell
فرشته عذاب
hell-on-wheels
<idiom>
شخص غرغرو وبدخلق
raise a hell
شلوغ کردن
raise a hell
اشوب کردن
hell-bent
زیاد خمیده
hell-bent
به بیراهه کشیده شده
hell-bent
منحرف شده
hell-bent
گمراه
hell bent
منحرف
hell bent
گمراه
hell bent
به بیراهه کشیده شده
hell bent
منحرف شده
hell bent
زیاد خمیده
hell-bent
منحرف
when hell freezes over
<idiom>
هرگز
can one p a soul out of hell?
ایاکسی میتواندبدعاروحی راازدوزخی بیرون اورد
hell fire
اتش دوزخ
to raise hell
اغتشاش کردن
hell hound
ادم دیوخویاخبیث
hell kite
ستمکاردوزخی
hell cat
زن جادوگر
hell hound
سگ دوزخ
until hell freezes over
<idiom>
وقت گل نی
hell cat
ساحره
hell cat
لجاره
To give someone hell.
پدر کسی را درآوردن
Politics someone hell.
سیاست پدر ومادرندارد ( نمی شناسد )
hell and high water
<idiom>
هر نوع مشکلاتیاسختی
hell fire club
باشگاه جوانان بی پروا
to ride hell for leather
باتندی هرچه بیشترتاختن
come hell or high water
<idiom>
هیچ فرقی نمیکنه چه اتفاقی بیافته
(not a) snowball's chance in hell
<idiom>
بد شانس مطلق
(All) hell broke loose.
<idiom>
خیلی پر سر وصدا و شلوغ بود.
to not give a hoot in hell for something
برایشان اصلا مهم نباشد.
The heck(hell) with all the guests.
گور بابای همه میهمانان
I had a hell of a time to fix the engine.
پدرم درآمد موتور رادرست کردم
The fat is in the fire . There was a hell of a stink .
گند کاردر آمد
To kick up a row. To raise hell. To make a scene.
داد وبیداد را ؟ انداختن
to keep company
باهم امیزش کردن
to w up a company
امورشرکتی را رسیدگی وانرامنحل کردن
to keep company with
همراه بودن با
to keep company
باهم بودن
associated company
شرکتی که 05درصد سرمایه ان متعلق به دیگری است
associated company
شرکت وابسته
in company
باجمع
Come along and keep me company.
بامن بیا تا تنها نباشم
in company with
باتفاق
in company with
همراه
Two is company , three is none .
<proverb>
دو نفر تعاون ,سه نفر تفرقه .
in company
درجمعیت
company
مصاحبت کردن با
company
تجارتخانه
in company
دسته جمعی
company
گروهان
company
همراه
company
گروهان همراه کسی رفتن
company
کمپانی
company
جمعیت
company
انجمن
company
شرکت
company
گروه
company
دسته هیئت بازیگران
company
شریک
headquarters company
گروهان قرارگاه
parent company
شرکت مادر
to part company with any one
رفاقت را با کسی بهم زدن
parent company
شرکت اصلی
headquarters company
گروهان ارکان
growth company
شرکت در حال گسترش
unlimited company
شرکت با مسئولیت نامحدود
trust company
شرکت امین یا امانت دار بانکی که امانات وسپرده هارا نیز نگهمیدارد
trading company
شرکت تجارتی
finance company
شرکت تامین مالی
finance company
شرکت اعتبارات تجاری موسسهای که به افراد وشرکتها وام میدهد
fire company
شرکت اتش نشانی
to request the company of:
حضور کسی را خواستن
to overcapitalize a company
سرمایه شرکتی را بیش ازاندازه واقعی ان براورد کردن
parent company
شرکت مادر شرکت مرکزی
holding company
شرکتی که مالک سهام یک یاچند شرکت میباشدودرسیاست انان مداخله میکند
ship's company
پرسنل ناو
service company
گروهان خدمات
ship's company
خدمه ناو
shipping company
شرکت حمل و نقل
shipping company
شرکت کشتیرانی
invalidation of company
بطلان شرکت
software company
شرکت نرم افزاری
stock company
شرکت سهامی
subsidiary company
شرکت فرعی
insurance company
شرکت بیمه
supply company
شرکت تامین کننده
to break company
جدایی کردن
to keep a person company
پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
separate company
گروهان مستقل
limited company
شرکت با مسئولیت محدود شرکت سهامی
liquidation of company
تصفیه امور شرکتها
holding company
شرکت مرکزی
holding company
شرکت مالک
holding company
شرکت صاحب سهم
holding company
شرکت سرمایه گذاری درسهام
holding company
کمپانی مسلط
private company
شرکت خصوصی
holding company
شرکتی که سایر شرکتها را تحت کنترل دارد
holding company
شرکت در سرمایه گذاری درسهام
proprietary company
شرکتی که سهام ی ن دردسترس عموم گذارده نشده است
proprietary company
شرکت خصوصی
incorporated company
شرکت ثبت شده
company law
قوانین شرکت
to have a holding in a company
در شرکتی دارائی سهام داشتن
to join company with somebody
به کسی ملحق شدن
[همراه کسی شدن]
acting company
شرکت عامل
affiliated company
شرکت وابسته
What's your insurance company?
شرکت بیمه شما کدام است؟
article of a company
اساسنامه شرکت
branch of a company
شعبه شرکت
carrier company
تیم یا گروه چهار نفرهای که برای ماموریت خارج ازکشور انتخاب می شوند
That evening we had company .
آن روز بعد از ظهر مهمان داشتیم
He has no influence in this company .
دراین شرکت کاره ای نیست
commercial company
شرکت تجاری
company commander
فرمانده گروهان
shipping company
شرکت کشتی رانی
to shake up
[a company]
<idiom>
سازمان
[شرکتی را ]
اساسا تغییر دادن
offshore company
شرکت صندوق پستی در خارج از کشور
[ برای سود در مالیات]
public company
شرکت سهامی عام
Company town
شهرک کارگران
aircraft company
شرکت ساخت هواپیما
[اقتصاد]
directorate
[of a company]
هیئت نظاره
[اقتصاد]
[اصطلاح رسمی]
directorate
[of a company]
هیئت مدیره
[اقتصاد]
[اصطلاح رسمی]
a stand-alone company
یک شرکت مستقل
company funds
اعتبارات گروهانی
company grade
در رده گروهان
electric company
شرکت برق
doctor to the company
پزشک شرکت
mutual company
شرکت تعاونی
cooperative company
شرکت تعاونی
winding up of a company
انحلال شرکت
constituent company
شرکت وابسته به شرکت یاشرکتهای دیگر
controlling company
موسسهای که یک یا چندموسسه دیگر را تحت کنترل یاتملک داشته باشد paterncompany
controlling company
holdingcompany
dissolution of a company
انحلال شرکت
He is a new face in the company .
چهره تازه ای درشرکت است
company union
اتحادیه شرکت
we underwrite the company
ما تعهد میکنیم که کلیه موجودی شرکت رادرصورتیکه مردم نخرندخریداری کنیم
company team
تیم گروهانی
company grade
پرسنلی که در رده گروهان کار می کنند
company law
قوانین مربوط به شرکتها
company network
شبکه همکار
company team
تیم مرکب
controlled company
شرکتی که تحت کنترل شرکتی باشد
company network
شبکه شرکت
company secretary
منشی شرکت
company seal
مهر شرکت
company secretary
مسئول مالی و حقوقی شرکت
To lay the foundation of a company.
پایه واساس شرکتی راریختن
quasi public company
شرکت نیمه دولتی
limited liability company
شرکت با مسئولیت محدود
producers cooperative company
شرکت تعاونی تولید
limited liability company
شرکت با مسئوولیت محدود
Iran Carpet Company
شرکت سهامی فرش ایران
non-resident company
[British E]
شرکت غیر ساکن
extend the life of the company
امتداد مدت شرکت
letter-box company
شرکتی
[درپناهگاه مالیاتی]
که تنها صندوق پستی دارد
part company with a person
رفاقت را با کسی بهم زدن
a company of good standing
شرکتی با اعتبار
Our company has some pecuniary difficulties .
شرکت ما گرفتاریهای مالی پیدا کرده است
joint-stock company
شرکت سهامی
terminal service company
گروهان خدمات بارانداز یاسکوی نظامی
computer leasing company
شرکت اجاره دهنده کامپیوتر
computer serrices company
شرکت خدمات کامپیوتری
standard oil company
شرکت نفت استاندارد
standard oil company
استاندارد اویل کمپانی
Our company is oprerating in several countries .
شرکت ما درچندین کشور عمل می کند
joint stock company
شرکت سهامی
unlimited liability company
شرکت تضامنی
consumers cooperative company
شرکت تعاونی مصرف
to i. anyone with an office
به کسی منصب دادن
Near our office .
نزدیک اداره ما
to r. any one in an office
کسی رادوباره به منصبی گماشتن
in office
در دفتر
office
اداره
office
وفیفه
office
کامپیوتر کوچک
little office
نماز مخصوص حضرت مریم
office
دفتر
office
محل کار
office
شغل عمومی
office
اطاق
office
اطاق دفتر
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com