Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 109 (7 milliseconds)
English
Persian
Things can't remain this way.
<idiom>
این جسارت است !
[اصطلاح روزمره]
Things can't remain this way.
<idiom>
این اهانت است !
[اصطلاح روزمره]
Things can't remain this way.
<idiom>
این گستاخی است !
[اصطلاح روزمره]
Other Matches
Things wI'll be looking up .Things wI'll be assuming a better shape (complexion).
اوضاع صورت بهتری پیدا خواهد کرد
remain
بقایا باقیماندن
let it remain as it is
بگذاری بحال خود باقی باشد
i remain yours truly
دوست صمیمی شما
i remain yours truly
ارادتمند شما
let it remain as it is
بگذارید باشد
remain
ماندن
remain
اقامت کردن
remain
مانده اثر باقیمانده
to remain faithful
با وفا ماندن
to remain in force
بقوت خودباقی بودن
to remain suspended
معلق ماندن
[در محیطی]
[فیزیک]
[شیمی]
it is u. to remain neutral
بیطرف ماندن کارعاقلانه یامصلحت نیست
remain in force
به قوت خود باقی بودن
Science does not remain static.
علم همواره در حرکت است
indefinite leave to remain
[British E]
جواز اقامت دائمی
It is one of those things.
گاهی پیش می آید ،دیگر چه می شود کرد
I must think things over.
باید راجع به این چیز ها فکر کنم
see things
<idiom>
چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
among other things
میان چیزهای دیگر
That's (just) the way things are.
موقعیت حالا دیگه اینطوریه.
things were at the
مغلوب کردن
things
اشیا
the four last things
اخرت
the r. of all things
برگشت همه چیزبحال کامل خودردر روزمعاد
the four last things
مراحل چهارگانه
take away your things
اسباب خود را از اینجا ببرید
things
اسباب
things
اموال
to keep things to oneself
حفظ کردن
[رازی]
other things being equal
اگر برای چیزهای دیگر نباشد
to be congenial to somebody
[things]
برای کسی سازگار بودن
[اشیا]
Things will turn out all right!
همه چیز دوباره خوب میشود!
to be congenial to somebody
[things]
برای کسی دلپذیر بودن
[اشیا]
to keep things to oneself
نگه داشتن
[رازی]
all things come to him who waits
<proverb>
بر اثر صبر نوبت ظفر آید
outward things
جهان برونی یا فاهر
other things being equal
اگر شرایط دیگررابرابربگیریم
to botch things up
زیرورو کردن چیزی
to botch things up
بهم زدن چیزی
to botch things up
تباهی کردن
to be congenial to somebody
[things]
برای کسی مطبوع بودن
[اشیا]
if things shape right
درامدن
forbidden things
محرمات
forbidden things
نواهی ممنوعات
forbidden things
مناهی
forbidden things
منهیات
of all
[things or people]
<adv.>
مخصوصا
[چیزی یا کسی]
to stir
[things]
up
دعوا راه انداختن
[اصطلاح روزمره]
if things shape right
از اب درامدن
if things shape well
مایه امید واری بودن
bathing things
لوازم شنا
[حمام]
swimming things
لوازم شنا
[حمام]
bathing things
لباس شنا
[حمام]
swimming things
لباس شنا
[حمام]
get in the swing of things
<idiom>
به شرایط جدید عادت کردن
things have come to a pretty
کاربجای باریک رسیده است کارو بار خراب است
Take things as you find them.
<proverb>
مسائل را همانگونه نه هستند بپذیر .
Moderation in all things.
<proverb>
در همه چیز اعتدال داشته باش.
priceable things
اموال یا اشیا قیمتی
keep an eye on things.
مواظب جریان باش
To fix things for someone.
کار کسی را راه انداختن
Keep an eye on things.
هوای کاررا داشته باش
outward things
محیط
things hired
اعیان مستاجره
things in possession
اموالی که بالفعل در تصرف شخص هستند
things in action
اموالی که بالفعل در تصرف شخصی نیستند ولی نسبت به ان ها حقی دارد ومیتواند از طریق طرح دعوی ان ها را مطالبه کند
It is in the nature of things.
این موضوع ذاتا اینطور است.
Things are going well for me these days .
وضع من این روزها میزان است
things in action
اموال دینی
nature
[of things]
سرشت
[ماهیت]
[خوی]
[ذات]
[طبیعت]
things in possession
اموال عینی
If things changer one day then …
اگر روزی ورق برگردد آنوقت ...
We don't do things by halves.
کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
to make things hum
کارها را دایر کردن یا درجنبش اوردن
Such things just dont interest me.
توی این خطها نیستم
She is fond of sweet things.
از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
To put things straight(right).
کارها را درست کردن
It all depends on how things develop.
بستگی دارد چه پیش بیاید
To make a distinction between two things.
بین دوچیز امتیاز قایل شدن
To take things easy(lightly)
کارها را آسان گرفتن
things have come to a pretty pass
کار بجای باریک رسیده است
We don't do things halfway.
کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
to speak
[things indicating something]
بیان کردن
[رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
to send things flying
[بخاطر ضربه]
به اطراف در هوا پراکنده شدن
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
to always look for things to find fault with
همیشه دنبال یک ایرادی گشتن
to set or put things straight
چیزهایاکارهارادرست ومرتب کردن
worst amoung permitted things
ابغض الحلال
free loan of non fungible things
عاریه
Things are coming to a critical juncture .
کارها دارد بجاهای با ریک می کشد
Surely things wI'll turn out well for him in the end.
مطمئنا" عاقبت بخیر خواهد شد
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
Things are very slack (quiet) at the moment.
فعلا" که کارها خوابیده
We don't do things by half-measures.
کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
To spoilt things . To mess thing up .
کارها را خراب کردن
To get things moving. To set the wheels in motion.
کارها راراه انداختن
see the world (things) through rose-colored glasses
<idiom>
فقط خوبیهای یکچیز را دیدن
I am a great believer in using natural things for cleaning.
من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
Three things to avoid:a crumbling wall, a biting .
<proverb>
از دیوار شکسته و سگ درنده و زن سلیطه یذر کنید .
Tune in tomorrow when we'll be exploring what things to look for in a bike computer.
کانالتان را فردا
[به این برنامه]
تنظیم کنید وقتی که ما بررسی می کنیم به چه چیزهایی درکامپیوتر دوچرخه توجه کنیم.
In the nature of things, young people often rebel against their parents.
طبعا جوانان اغلب با پدر و مادر خود سرکشی می کنند. .
To gain full control of the affairs . To have a tight grip on things.
کارها را قبضه کردن
One must avoid three things: crumbling walls, vicious dogs, and harlots
از سه چیز باید حذر کرد، دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion.
کارها را بجریان انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com