English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
This is a sheer waste of time . این کار اتلاف وقت محض است
Other Matches
waste time وقت تلف کردن
waste time تلف کردن زمان
waste time هدر دادن زمان
waste time وقت هدر دادن
waste of time وقت اتلاف شده
waste of time وقت هدر شده
It is absolutely useless . It is a waste of time . بی نتیجه است
to sheer off قهر کردن
sheer باریکه پل ناو
to sheer off جدا شدن
sheer کنارزدن
sheer کنار رفتن
sheer انحراف حاصل کردن
sheer پارچه فریف حریری
sheer مستقیما فریف
sheer بکلی
sheer برگشتن
sheer صرف
sheer محض
sheer خالص
sheer بطورعمود
sheer راست تند
sheer یک راست
sheer پاک
sheer مطلق
sheer plan نقشه ساختمانی ناو
sheer legs سه پایه
sheer legs ماچونه
sheer legs یکجور جرثقیل
It's sheer pandemonium. <idiom> خیلی پر سر وصدا و شلوغ است.
That's sheer madness. حماقت محض است.
That's sheer madness. کاری کاملا ابلهانه ای است.
It is sheer folly. حماقت محض است
sheer curtain پردهخالص
One may do just about anything by sheer force of money. به ضرب پول همه کار می توان کرد
waste تلف کردن
waste زباله
waste بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
waste تفریط
waste تلف
waste تعدی و تفریط مستاجر یا متصرف در عین مستاجره یا مورد تصرف درمدت اجاره حاشیه جاده
waste صرف کردن
waste اصراف کردن
waste اشغال
waste نیازمندکردن
waste حرام کردن بیهوده تلف کردن
waste انبار
waste بیهوده
waste تلف کردن ضایع کردن
waste افت
waste قراضه هرز
waste زائد اتلاف
waste باطله
waste ضایع کردن
waste هدر
waste ضایع
waste بی مصرف
waste تضییع کردن اتلاف
waste هرزدادن
waste موات
waste not want not <idiom> قناعت توانگر کند مرد را
waste از دست رفتن
Waste کثافات
go to waste هرز رفتن
waste پسماند
waste اشغال زباله
lay waste <idiom> خراب کردن وویران نگه داشتن ،شکستن
cotton-waste آشغال و ضایعات پنبه
waste one's breath <idiom> بی نتیجه صحبت کردن
cotton waste ضایعات پنبه
waste product ضایعات
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
do not waste your breath خودتان را بیخود خسته نکنید
agricultral waste پسماند کشاورزی
napping waste ضایعات عمل خارزنی [این ضایعات در فرش های دستی بعد از پرداخت و یا در هنگام مقراض کاری بوجود آمده و در فرش های ماشینی پس از خار زدن سطح فرش بوسیله ماشین حاصل می شود.]
waste silk ابریشم گجین [ابریشمی که از تفاله پیله سوراخ شده بدست می آید و دارای طول های متغیر است و کیفیت مطلوبی ندارد.]
waste catchment ابخیز
encroachment and waste تعدی و تفریط
waste water فاضلاب
run to waste هرز رفتن
without impeachment of waste بدون تقبل مسئوولیت خرابیها
economic waste اتلاف اقتصادی
lay waste ویران کردن
waste instruction دستوری که عملی انجام نمیدهد.
waste heat گرمای تلف شده
waste gate مکانیزم کنترلی برای توربین گازهای خروجی موتورهای دارای توربوشارژر
waste book دفتر باطله
waste basket مکثف
waste basket زنبیل
waste basket سبد
waste basket سبد کاغذ بیکاره
waste lands اراضی موات
voluntary waste تعدی و تفریط در عین مستاجره یا ملک موردتصرف
to lay waste ویران یا غارت کردن
waste land اراضی موات
waste land زمین موات
waste product محصولات زائد
waste pipe لوله زهکش
waste one's words زبان خود را خسته کردن
waste one's breath زبان خود را خسته کردن
waste of manor اراضی کشت نشده اطراف ملک مورد اجاره یا تصرف که مستاجرین و متصرفین در ان حق علف چر دارند
waste material مصالح وازده
waste lime نخاله اهک
cultivationg waste land احیاء موات
colour of waste water رنگ فاضلاب
haste makes waste تعجیل موجب تعطیل است
haste makes waste ادم دست پاچه که کارادوبارمیکند
cultivation of waste land احیا اراضی موات
soil and waste stack کیسهخاکوفضولات
domestic waste water فاضلاب خانگی
waste disposal unit مخزنآبزاید
waste gas fule مجرای دود
sink with waste disposal unit فرفشوییبااجزافضولات
waste water purification plant تصفیه خانه فاضلاب
I'll let you know when the time comes ( in due time ) . وقتش که شد خبر میکنم
all the time <idiom> به طور مکرر
for the time being <idiom> برای مدتی
she is near her time وقت زاییدنش نزدیک است
from time to time <idiom> گاهگاهی
in the time to come در
time and again بکرات
have a time <idiom> به مشکل بر خوردن
have a time <idiom> زمان خوبی داشتن
keep time <idiom> زمان صحیح رانشان دادن
in the mean time ضمنا
time and again چندین بار
down time مدت از کار افتادگی
down time زمان تلفن شده
down time وقفه
do time <idiom> مدتی درزندان بودن
down time مرگ
down time زمان تلف
down time زمان توقف
out of time بیگاه
down time زمان بیکاری
out of time بیجا
time is up وقت گذشت
time in ادامه بازی پس از توقف
there is a time for everything دارد
on time <idiom> سرساعت
take off (time) <idiom> سرکار حاضر نشدن
There is yet time. هنوز وقت هست.
some time مدتی
some time or other یک وقتی
some time or other یک روزی
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
specified time وقت معین
in time بجا
take your time عجله نکن
time will tell در آینده معلوم می شود
at another time در زمان دیگری
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
time after time <idiom> مکررا
time out <idiom> پایان وقت
there is a time for everything هرکاری وقتی
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
in no time <idiom> سریعا ،بزودی
in time <idiom> قبل از ساعت مقرر
in time بموقع
in the time to come اینده
some other time دفعه دیگر [وقت دیگر]
some time یک وقتی
keep time <idiom> نگهداری میزان و وزن
what is the time? وقت چیست
one-time سابق
to know the time of d هوشیاربودن
to keep time موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
four-four time چهارهچهارم
mean time زمان متوسط
just in time روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
just in time درست بموقع
three-four time نت
two-two time نتدودوم
in no time خیلی زود
from time to time هرچندوقت یکبار
one-time قبلی
what time is it? چه ساعتی است
two time دو حرکت ساده
many a time چندین بار
many a time بارها
all-time همیشگی
i time time Instruction
what is the time? چه ساعتی است
to know the time of d اگاه بودن
all-time بیسابقه
all-time بالا یا پایینترین حد
one-time پیشین
up time زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
from time to time گاه گاهی
from this time forth ازاین ببعد
Our time is up . وقت تمام است
off time مرخصی
One by one . One at a time . یک یک ( یکی یکی )
Once upon a time . یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
old time قدیمی
on time مدت دار
once upon a time روزی
once upon a time روزگاری
once upon a time یکی بودیکی نبود
one at a time یکی یکی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com