Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 124 (7 milliseconds)
English
Persian
To bandy words . to argue.
بگو مگه کردن ( ,,یکی بدو کردن )
Other Matches
To argue ( exchange words ) with someone .
با کسی یک بدوکردن
bandy
چوگان بازی کچ
bandy
بحث کردن چوگان سر کج
bandy
اینسو و انسوپرت کردن
bandy
رد و بدل کردن
bandy
چنبری
bandy legged
پاچنبری
bandy legged
کج پا
bandy-legged
پاچنبری
bandy-legged
کج پا
To exchange . To swap . To bandy.
رد وبدل کردن
to argue for
[against]
something
بطرفداری از
[برضد ]
موضوعی استدلال کردن
argue
مجاب کردن
argue
متقاعد کردن
argue
ترغیب کردن
out argue
در استدلال عقب گذاشتن یاشکست دادن
argue
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
argue
استدلال کردن
argue
دلیل اوردن استدلال کردن
argue
گفتگو کردن مشاجره کردن
argue
بحث کردن
to argue the case for
[against]
something
بطرفداری از
[برضد ]
موضوعی استدلال کردن
of few words
کم حرف
in so many words
عینا
In our other words.
بعبارت دیگر
the f. words
کلمات زیرین
they had words
حرفشان شد
they had words
باهم نزاع کردند
in other words
<idiom>
به کلام دیگر
to ask somebody to say a few words
خواهش کردن از کسی کمی
[در باره کسی یا چیزی]
صحبت کند
in other words
<adv.>
به کلام دیگر
in other words
<adv.>
به عبارت دیگر
words
الفاظ
in so many words
با عین این کلمات
choice of words
جمله بندی
In the words of Ferdowsi …
بقول فردوسی
The two are rhyming words .
این دو لغت هم قافیه هستند
You mark my words .
ببین کجاست که بهت می گویم ؟( بگفته ام گوش کن )
He told me in so many words .
عینا" اینطور برایم گفت
take the words out of someone's mouth
<idiom>
سخن از زبان کسی گفت
You took the words out of my mouth.
جانا سخن از زبان ما می گویی
Hear it in his own words.
از زبان خودش بشنوید
You mark my words.
این خط واینهم نشان
They have had words ,I hear .
شنیده ام حرفشان شده ( بحث ؟ جدل لفظی )
A dictionary tell you what words mean .
فرهنگ زبان معنی کلمات را میدهد
eat one's words
<idiom>
حرف خود قدرت دادن
war of words
منازعه
choice of words
بیان
choice of words
کلمه بندی
war of words
بحث وجدل
to help with words and deeds
<idiom>
با پند دادن و عمل کمک کردن
weigh one's words
<idiom>
مراقب صحبت بودن
take the words out of someone's mouth
<idiom>
حرف دیگری راقاپیدن
play on words
<idiom>
بازی با کلمات
He is too stingy for words.
دست توی جیبش نمی کند ( خسیس است )
play on words
تجنیس
play upon words
جناس بکار بردن
precatory words
عبارتی در وصیتنامه که دران موصی تقاضایی از موصی له کرده باشد
put into words
به عبارت دراوردن
reserved words
کلمات ذخیره شده
reserved words
کلمههای رزرو
reserved words
کلمههای محافظت شده
the a.of boreign words
اقتباس یاگرفتن لغات بیگانه
to be sparing of words
مضایقه ازحرف زدن کردن کم حرفی کردن
to eat ones words
سخن خودراپس گرفتن
to gloze over one's words
سخنان کسی رابدانگونه تاویل کردن که عیب ان پوشیده ماند
to i. from somebodies words
از حرفهای کسی استنباط کردن
to play upon words
جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
imitative words
مورموریاغرغر کردن
imitative words
واژههای تقلیدی
i ran the words through
ان کلمات را خط زدم
code words
کلمه رمز
code words
کلمات رمزی
acceptance by words
قبول قولی
apt words
ابرو
apt words
مجرای اب
big words
حرفهای گنده
big words
لاف
control words
کلمات کنترلی
english words
واژه ها یا لغات انگلیسی
he was provoked by my words
از سخنان من رنجید
he was provoked by my words
سخنان من باو برخورد
play on words
جناس
waste one's words
زبان خود را خسته کردن
words are but wind
حرف جزو
buzz words
رمز واژه
buzz words
لغت بابروز
four-letter words
واژهیچهار حرفی
four-letter words
واژهی قبیح
swear-words
فحش
swear-words
ناسزا
swear-words
کفر
Acrimonious words
کلمات تلخ و نیشدار
your words offended her
از سخنان شمارنجید
words of limitation
الفاظ تعیین کننده سهم هرکس در سند
words in contracts should
الفاظ عقود محمول است برمعانی عرفیه
your words offended her
سخنان شما به احساسات اوبرخورد
words are but wind
هواست
put words in one's mouth
<idiom>
چیزی را از زبان کس دیگری گفتن
Bluntly. Without mincing words.
صاف وپوست کنده
Her words are empty of meaning.
حرفهایش خالی از معنی ومفهوم است
he took my words in good part
سخنان مرا بخوبی تلقی نمود از سخنان من نرنجید
his words injured my feelings
سخنایش بمن برخورد سخنانش احساسات مراجریحه دار کرد
to pour out abusive words
سخنان فحش امیزپی در پی اداکردن
The exam was too easy for words .
امتحان آنقدر آسان بود که چه بگویم
This knife is too blunt for words .
این چاقو ماست راهم نمی برد ( خیلی کند است )
my words hurt his feelings
سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
To speak firmly . Not to mince ones words .
محکم حرف زدن ( با قا طعیت )
His deeds fail to square with his words.
عملش با حرفش نمی خواند
With soft words one may persuade a serpent out of .
<proverb>
با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون مى کشند .
Actions speak louder than words .
دو صد گفته چونیم کردار نیست
To put the words in somebodys mouth.
حرف دردهان کسی گذاشتن
Fine words butter no parsnips.
از تعارف کم کم وبر مبلغ افزای
Mark my words . Remember what I told you .
یادت باشد چه گفتم
To put the words into someones mouth.
حرف توی دهن کسی گذاشتن
action speaks louder than words
<proverb>
دو صد گفته چون نیم کردار نیست
fine words butter no parsnips
<proverb>
از حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شود
fair words butter no parsnips
به حلواحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
fine words butter no parsnips
بحلوابحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
I didnt mince my words . I put it very well .
قشنگ حرفم رازدم
He left fily a few choice words.
چند تا حرف مفت ( ناسزا )تحویل داد
sweet words (voice,sleep
کلمات ( صدا خواب )شیرین
a man of words and not of deeds is like a garden full of weeds
<proverb>
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com