English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
To break even . To make both ends meet. خرج ودخل
Other Matches
make ends meet دخل و خرج را در توازن نگه داشتن
to make both ends meet در حدود درامد خود خرج کردن
make ends meet <idiom> باپول شخصی گذران روزگار کردن
make and break افتومات
make and break دستگاه قطع و وصل
make and break ignition احتراق با قطع و وصل
quick make and break switch کلید لحظهای
quick make and break switch کلید قطع ووصل سریع
to meet [به نیازی] جواب دادن
meet up with <idiom> تصادفی ملاقاتکردن
to meet لطف کردن
to come to meet به طرف کسی رفتن
to go to meet any one کسیرااستقبال کردن
to go to meet any one به پیشواز کسی رفتن
I wish I could meet ( see ) her . کاش می توانستم اورا ببینم
to meet the a of به تصویب رسیدن
to come to meet به طرف کسی رفتن برای برخورد
to meet any one's a مورد تحسین کسی واقع شدن
to meet [تقاضایی را] برآوردن
meet تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که هر دو ورودی درست باشند
meet مواجه شدن تقاطع کردن
meet برخورد کردن
meet اشتراک
meet مقتضی تقاطع
meet شایسته
meet پیوستن
meet : جلسه
meet نشست نشست گاه
meet مناسب دلچسب
meet درخور
meet تصادم کردن با دشمن درخور بودن درخور
meet معرفی شدن به ملاقات کردن
meet سازش کردن
meet پرداختن
meet مسابقه
meet دیدار
meet مطابقت کردن
meet مطابق شرایط بودن
meet : برخورد کردن یافتن
to meet a demand تقاضایی را براوردن
meet half way مصالحه کردن سازش کردن
to meet half way درنیمه راه کسی را دیدن یابرخورد کردن
meet for a man در خور مرد
meet for a man شایسته است که
to be coming up to meet به طرف کسی رفتن
to be coming up to meet به طرف کسی رفتن برای برخورد
when two sundays meet وقت گل نی
quadrangular meet مسابقه شنای دورهای بین 4تیم مسابقه دورهای بین 4تیم با محاسبه مجموع امتیازهای فردی
meet some one's objections به ایرادات کسی جواب دادن
meet pallmok زیر ساعد
meet of approval of به تصویب ..... رسیدن
meet joomeok زیر مشت
meet half way مدارا کردن
to meet the ear شنیده شدن
to meet the eye چشم نظر را جلب کردن نمودار بودن
to meet with a repulse رد شدن
track meet مسابقاتورزشی
meet someone half-way <idiom> به توافق رسیدن با کسی
The meet is overdone. این گوشت خیلی پخته و سرخ شده است.
The meet is underdone. این گوشت آبدار است.
it did not meet our views منظور مارا انجام نداد نظرماراتامین نکرد
The meet is too tough. این گوشت خیلی سفت است.
The meet is salty. این گوشت شور است.
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
I would like tovisit ( see, meet ) you more often . می خواهم باز هم بیشتر پیش شما بیایم
triangular meet مسابقه دو و میدانی بین سه تیم
to meet with a repulse پذیرفته نشدن پاسخ رد شنیدن
dual meet مسابقههای تیمی
ends کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
ends نمایش گر پس از آخرین رکورد فایل
ends کد نشان دهنده انتهای خط
ends خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
ends نقط ه آخر یا بخش آخر
ends نشانهای در ماشین تایپ برای نمایش اینکه کاغذ به انتها رسیده است
ends ترتیب حروف برای بیان اینکه داده یک ترمینال یا وسیله جانبی ارسال شده است
ends کد ارسالی پس از آخرین حرف متن
ends کد نشان دهنده انتهای رکورد
ends کد جداکننده آخرین حرف پیام از اولین حرف پیام دیگر
ends کد نشان دهنده انتهای رسانه فیزیکی قابل استفاده
ends در انتها یا پس از چندین مشکل
ends توابعی که پیش از اتمام اجرای برنامه انجام می شوند تا توابع خاص سیستم را اعمال کنند
ends میلههای تحت دفاع بازیگرمعین
ends زمین حریف
ends انداختن گوی جک وسایر گویها از نقطه شروع به انطرف چمن
ends پایان یک دور
ends حرکت داده به چپ یا راست درکلمه بیتهایی که از مرز کلمه بیرون قرار بگیرند نادیده گرفته می شوند و با صفر جانشین می شوند
ends کد نشان دهنده انتهای فایل داده ذخیره شده
ends کد نشان دهنده آخرین پایت بلاک داده ارسالی از طریق خط ارتباطی
ends کد ارسالی که نشانه دهنده داده آدرس ارسال شده است
ends غایت
ends خاتمه یافتن
ends پایان
ends انتها
ends اخر
ends خاتمه فرجام
ends سر
ends نوک
ends طرف بپایان رساندن
ends تمام کردن خاتمه دادن
ends روی صفحه کلید IBM PC کلیدی که نشانه گر را به انتهای خط فعلی میبرد
ends خاتمه
ends خاتمه دادن خاتمه یافتن
ends با ارزش ترین رقم که درکم ارزش ترین محل اضافه شود. در محاسبات BCD
ends عبارت یا حرفی که آخرین کلمه فایل اصلی را نشان میدهد
to make friends [to make connections] رابطه پیدا کردن [با مردم برای هدفی]
To make money. To make ones pile. پول درآوردن ( ساختن )
ends and means هدف و وسیله
odd and ends گوناگون
odd and ends متفاوت
book ends کتابنگهدار
economic ends هدفهای اقتصادی
fag ends وازده
fag ends ته مانده
fag ends طناب ریش
fag ends ته طناب
candle ends باقی مانده هرچیزکه مردم لئیم جمع می کنند
candle ends ته شمع
to be on her beam ends یک برشدن
to be on her beam ends نزدیک بوارونه شدن
to be on her beam ends درخطربودن
beam ends انتهای قسمت عقبی کشتی
beam-ends انتهای قسمت عقبی کشتی
odds and ends چیز باقیمانده
odds and ends خرت و پرت
odds and ends تکه وپاره
loose ends انتهای تاریانخ
loose ends سر ازاد نخ چیز استفاده نشده
loose ends بیکارافتاده
odds and ends <idiom> اشیاء جوروباجور
loose ends <idiom> بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
fag ends تهتیکه
loose ends عاطل
loose ends انتهای شل هرچیزی
loose ends باقیمانده
loose ends ته مانده
fag ends سرتیکهی پارچه
dead ends انتهای بسته لوله اب یا مجرا بن بست
dead ends بن بست
ends yarn نخ های تار
ends space فاصله بین تارها [تراکم تارها]
dead ends سر هرز
means ends analysis نوعی روش استدلال که در یک کوشش برای کاهش تفاوتهااز نقطه شروع تا هدف به عقب و جلو نظر می اندازد
moment at fixed ends لنگر سر گیردار تیر
burn the candle at both ends <idiom> یکسره کارمیکند
It doesnt meet the present day requirments(needs). جوابگوی احتیاجات امروزی نیست
By trying to live like a king one ends by drawing . <proverb> آخر شاه منشى کاه کشى است .
break through شکاف
break زنگ تفریح
break out نوعی حمله برای خارج کردن گوی از منطقه دفاعی
break out شیوع
break out تاول زدن جوش زدن
break up تجزیه
break up تفکیک کردن
break through نفوذکردن در مواضع دشمن
break through نفوذ
break گسیختگی
break through عبورازمانع
break through رسوخ مظفرانه پیشرفت غیرمنتظره
break through رخنه
break out شیوع یافتن
break فتن
break تجزیه
over break خاکبرداری اضافی و کندن وجابجا شدن اضافی خاک یاقطعات سنگی که دراثر موارمنفجره بدون اینکه بخواهیم کنده شود
off break کسب امتیاز معینی در ضربه به سمت راست
break تفکیک
break قطع کردن
break پاره کردن
break off قطع کردن
break off موقوف کردن
break off فرمان قطع تک در عملیات پشتیبانی نزدیک هوایی
break off قطع تماس با دشمن
break off رهایی ازدرگیری
break نقطه فرودپرنده
break حرکت سگ جهت اوردن شکار بازکردن بدنه اسلحه دویدن قبل ازصدای تپانچه
break ایجاد فضای تنفس با حرکتهای پیاده شطرنج
break جداکردن دو بوکسور ازیورتمه به چهارنعل حرکت از دروازه شروع اسبدوانی
break مجزاسازی
break up انحلال
break up حد فاصل علایم مشخصه هدف
break خای نپذیرفتن وفایف یک توافق
to break up بهم زدن
break away قطع رابطه کردن
break in upon قطع کردن صحبت کسی
break out در گرفتن
to break up منحل کردن خردکردن
to break up شخم کردن
break down <idiom> ازکار افتادن
break down <idiom> تجزیه وتحلیل
break in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break-in رام کردن
break-in درمیان صحبت کسی دویدن
break-in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break in رام کردن
break up (with someone) <idiom> قهر کردن
get a break <idiom> فرصت داشتن
to break into something از محفظه ای [با زور وارد شدن و] دزدی کردن
break up مرز علایم مشخصه هدف
break up منحل کردن
break راحت باش
break ازهم باز کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com