Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
To clear the dining table.
میز ( سفره ) را جمع کردن
Other Matches
dining table
میزغذاخوری
It stickd out a mile. It is crystal clear . It is as clear as daylight.
مثل روز روشن است ( پرواضح است )
dining
شام خوردن شام دادن
do us the p of dining with us
ازصرف ناهارباماماراخوشوقت فرمائید
dining
ناهار خوردن
He banged the table with his fist . He thumped the table .
با مشت کوبیدن روی میز
dining cars
واگن رستوران قطار
dining section
قسمتغذاخوری
dining room
اطاق نهارخوری
dining rooms
اطاق ناهار خوری
dining rooms
اطاق نهارخوری
dining room
اطاق ناهار خوری
dining car
واگن رستوران قطار
dining facility
ساختمان ناهارخوری قسمت ناهارخوری سالن نهارخوری
consolidated dining facility
تاسیسات غذاخوری عمومی مجتمع غذاخوری عمومی
to be clear to somebody
برای کسی مشخص بودن
to clear out
بیرون اوردن
to clear out
خالی کردن
clear-out
بیرون اوردن
clear-out
خالی کردن
all clear
علامت رفع خطر
clear out
خالی کردن
all clear
سوت رفع خطر هوایی
all clear
خطر رفع شد
all clear
شیپور رفع خطر هوایی رفع خطر
to be clear to somebody
برای کسی واضح بودن
clear out
بیرون اوردن
to clear away
برچیدن
in the clear
<idiom>
رها از هرچیزی که موجب حرکت یا دیدمشکل شود
in the clear
<idiom>
آزادانه عیبجویی کردن
clear way
محوطه بالاکشیدن هواپیما محوطه کندن هواپیما از زمین
clear up
بازشدن
clear up
مرتب کردن
clear itself
لا افتادن
clear itself
صاف شدن
see one's way clear to do something
<idiom>
احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
clear way
محوطه صعود
to clear up
روشن کردن
to clear up
واریختن
to clear off
رهاشدن از
to clear off
ردکردن
to clear away
جمع کردن
clear up
<idiom>
حل کردن یا توضیح دادن (مشکل)
clear
:اشکار
clear
روشن
clear
رفع خطر صاف
clear
پیام کشف روشن کردن
clear
پاک کردن
clear
بطور واضح
clear
درست
clear
جدا
clear
ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clear
دور کردن توپ از دروازه ضربه بلند دور کردن توپ ازسبد
clear
دفع توپ ازحوالی دروازه
clear
دورکردن گوی از نزدیک دروازه
clear
واضح
clear
زلال
clear
صاف صریح
clear
شفاف زدودن
clear
ترخیص کردن
clear
: روشن کردن
clear
واضح کردن
clear
توضیح دادن
clear
صاف کردن
clear
تبرئه کردن
clear
فهماندن
clear
سیگنال RSC که یک خط یا وسیله آماده ارسال داده است
clear
کلید پاک کردن صفحه نمایش
clear
روشن زدودن
clear
نص
clear
شفاف
clear
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clear
صریح
clear
آنچه به سادگی فهمیده میشود
clear
پاک کردن یا صفر کردن یک فایل کامپیوتری یا متغیر یا بخشی از حافظه
clear
تغییر محتوی یک خانه حافظه
clear
مجاز کردن یک سخت افزاربرای استفاده
clear
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clear
از گمرک دراوردن
clear
خالص کردن
clear evidence
دلیل واضح
clear sighted
روشن بین
clear sightedness
روشن بینی
clear sightedness
بصیرت تیزنظری
clear span
دهانه ازاد
clear evidence
بینه
clear-sighted
صاحب نظر
clear span
دهانه موثر
clear starch
خوب اهارزدن
clear text
متن کشف
clear eyed
پاک نظر
clear sighted
بصیر
clear eyed
بصیر
clear for running
طناب برای کشیدن ازاد است
clear from obligation
بری الذمه
clear hawse
زنجیرها ازادند
clear ice
یخ شفاف
clear headed
سرسبک
clear headed
هوشیار
clear one's ears
متعادل کردن فشار نسبت به پرده گوشها هنگام شیرجه فشار متعادل در طرفین هنگام شیرجه در اب
clear proof
دلیل واضح
clear proof
بینه
clear text
پیام کشف
clear-sighted
بصیر
anchor clear
لنگر ازاد است
Let him clear out . Let him go to blazes.
بگذار گورش را گه کند
It was clear that she had lied .
دروغش معلوم شد
clear text
به صورت کشف
clear the air
<idiom>
برطرف کردن سوتفاهمات
cut clear
ازاد بریدن
clear the decks
<idiom>
همه جارا مرتب کردن
steer clear of someone
<idiom>
اجتناب کردن
stand clear of something
<idiom>
ازچیزدور نگه داشتن
coast is clear
<idiom>
هیچ خطری تورا تهدید نمیکند
It wI'll clear up by morning .
تا صبح هواصاف خواهد شد
To clear ones throat.
سینه ( گلوی ) خود را صاف کردن
clear voiced
دارای صدای صاف
clear the air
شک را برطرف کردن
clear the air
شک را بر طرف کردن
clear the bench
استفاده از ذخیره ها
clear timber
چوب سالم
clear to send
ترخیص به ارسال
With a clear conscience.
با وجدان پاک
clear-sighted
روشن بین
clear varnish
لاک روشن
clear varnish
لاک شفاف
clear felling
برش یکسره
clear-cut
درست تعریف شده
clear-cut
صریح
clear-cut
روشن
clear picture
تصویر شفاف
to make something clear
چیزی را روشن کردن
to steer clear of
بسلامت ردشدن از
master clear
کلیدی روی بعضی ازکنسولهای کامپیوتری که ثباتهای عملیاتی را پاک کردن و انها را برای حالت جدید عملیات اماده میکند
stand clear
عقب توپ رفتن
under arm clear
ضربه بلند از پایین دست
clear key
دکمهروشن
clear sky
آسمانصاف
clear space
فضایباز
clear picture
تصویر واضح
a clear conscience
وجدان پاک
crystal clear
واضح-مبرهن
clear cut
روشن
stand clear
جایی را ترک کردن
clear cut
صریح
stand clear
فرمان عقب توپ رو
clear cutting
برش یکسره
as clear as crystal
<idiom>
مثل اشک چشم
[زلال]
To clear away the the rubish.
خاکروبه را جمع کردن
search and clear
جستجو و پاک کردن دشمن
clear verses
ایات محکمات
clear-headed
هوشیار
to clear land
زمین راصاف کردن
clear-headed
سرسبک
steer clear
دور ماندن
steer clear
اجتناب کردن
clear and hold
منطقه را پاک و حفظ کنید
line clear signal
سیگنال ازاد
The sense of this word is not clear .
معنی و مفهوم این کلمه روشن نیست
net shot clear
ضربه بلند از لب تور به انتهای زمین
My voice is not clear today.
صدایم امروز صاف نیست
line clear signal
علامت ازاد
stop/clear key
دکمهتوقف
clear-entry key
کلیدصفحههوشیار
stop/clear key
وضوح
clear varnish coat
روکش لاکی براق
to make oneself clear
<idiom>
منظور را روشن کردن
clear air turbulence
اشفتگی در اسمان فاقد ابر که معمولا در ارتفاعات بالا وهمراه با تغییر سرعت درنزدیکی مسیر خروج گازهامیباشد
A clear conscience fears no accusation
<proverb>
آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است
The waters run clear of the mill .
<proverb>
آبها از آسیاب افتاد .
clear and direct meaning of a text
منطوق
table look up
جستجوی جدول
table saw
تابلونمایشگر
two way table
جدول دو سویی
table look up
مراجعه به جدول
get table
بدست اوردنی
get table
دست یافتنی
inner table
میزداخلی
the f. of a table
بطوریکه
the f. of a table
باید
look up table
جدول مراجعهای
table
لیست داده ها در ستون و سط ر صفحه چاپ شده یا صفحه نمایش
table
در فهرست نوشتن
table
روی میز گذاشتن
table
سفره
table
خوان
table
لوح جدول
table
لیست تمام نشانه ها که در یک زبان یا کامپایر پذیرفته می شوند به همراه ترجمه کد هدف آنها
table
مجموعه نتایج ذخیره شده که به سرعت قابل دستیابی هستند
table
استفاده از یک مقدار مشخص برای انتخاب یک ورودی در جدول که حاوی مقدار ثانوی است
table
لیست
table
لیست تمام رویدادها و وضعیتهای ممکن که می توانند رخ دهند.
table
تو گذاردن
table
لیست تولید شده توسط کامپایلر یا سیستم محل اندازه و نوع متغییرها , توابع و ماکروها در یک برنامه
table
معوق گذاردن
table
ساختاری که نحوه اتصال رکوردها و داده ها را به صورت رابط ه بین سط رها و ستونهای جدول نشان میدهد
table
فهرست
table
کوهمیز
table
به صورت جدول دراوردن
Could we have a table outside?
آیا ممکن است میز ما بیرون باشد؟
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com