English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
To live on borrowed money . To play for time . این کلاه آن کلاه کردن ( کلاه کلاه کردن )
Other Matches
borrowed money پول قرض گرفته شده
time is money <idiom> وقت طلاست
time money وام مدت دار
Time is money. <proverb> وقت طلاست .
cost of time and money صرف وقت و پول
We are pressed for money ( time ) . ازنظرمالی ( وقت ) تحت فشار هستیم
borrowed وام گرفتن اقتباس کردن
borrowed عاریه گرفتن
borrowed ضربه زدن روی چمن نرم به سمت چپ یا راست یا مستقیم
borrowed عملیات در برخی فرآیندهای ریاضی از قبیل تفریق از عدد کوچکتر
borrowed مسافتی که گوی روی چمن نرم منحرف میشود
borrowed وام گرفتن
borrowed قرض گرفتن
borrowed قرض کردن
borrowed رقم قرضی قرض گرفتن
borrowed light نورگیر فرعی
materials that cannot be borrowed اجناسی که قرض داده نمی شوند [بیشتر در کتابخانه]
borrowed capital سرمایه استقراض شده
borrowed plumes پیرایه عاریه
Borrowed garments never fit well . <proverb> لباس عاریه هرگز به خوبى اندازه نمى شود.
Protection money. Racket money. باج سبیل
Money for jam . Money for old rope . پول یا مفتی
money begets money <idiom> پول پول می آورد
live on بازهم زنده بودن
live-in سرخانه
live-in زیست کننده در محل کار
live به سر بردن
to live in پیش استاد یا کارفرمای خودغذا خوردن
to live through something چیزی را تحمل کردن
live سرزنده
live down <idiom> جبران خطاواشتباه
live it up <idiom> روز خوبی راداشته باشید
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
live برقدار
live on بزندگی ادامه دادن
where do you live کجا زندگی می کنید یا منزل دارید
live : زندگی کردن زیستن
live زنده کردن
live زنده
live دایر
live موثر
to live through something تاب چیزی را آوردن
live :زنده
live زنده بودن
live down باخاطرات زنده ماندن
live فشنگ جنگی
live مهمات جنگی
live جریان دار
to live through something طاقت چیزی را داشتن
live تحت پتانسیل
live تیراندازی جنگی
live wire آدم پر حرارت و با پشتکار
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
live wires سیم زنده
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
to live outside Tehran در حومه تهران زندگی کردن
Where dose she live ? کجا زندگی می کند ؟
live wire سیم زنده
live wires آدم پر حرارت و با پشتکار
He did not live long enough to … آنقدر عمر نکرد که ...
live wires سیم برقدار
live ammunition مهمات جنگی
we eat that we may live میخوریم برای اینکه زنده باشیم
live wire سیم برقدار
live exercise تمرین رزمی حقیقی
live exercise تمرین با تیر جنگی
live fire تیراندازی با تیر جنگی تیراندازی با فشنگ جنگی
live forever زندگی ابدی
live forever ابرون گس
live forever ابرون ریشه دار
live in a small way با قناعت زندگی کردن
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
live lining ماهیگیری در رودخانه که نخ و قلاب با جریان اب حرکت می کنند
live data داده موثر
live box جعبه یا قلمی که در اب اویزان میکنند تا موجودات ابزی را زنده نگاهدارند
live bearing زنده زا
to live in poverty [want] در تنگدستی زندگی کردن
live ball توپ زنده
live ball توپ در جریان
How can you know the value of water -you who live . <proverb> تو قدر آب چه دانى که در کنار فراتى .
does your father live ایا پدر شما زنده است
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
it is impossible to live there در انجا میسرنیست
live out of a suitcase <idiom> تنها بایک چمدان زندگی کردن
live bag توری که ماهی را در زیر اب زنده نگهمیدارد
live load بارزنده
live load سربار
live up to one's principles موافق مرام خود رفتار کردن
live vessel شناوه با خدمه
long live زنده باد
long live پاینده باد
live out the night شب را صبح کردن
To live off ones capital . ازمایه خوردن
How many people live here ? چند نفر دراین خانه می نشینند ؟
To live in affluence . درنازونعمت زندگه کردن
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
live up to one's income به اندازه درامد خود خرج کردن
live stock مواشی وگاووگوسفندی که برای کشتاریافروش پرورش شود احشام
live stock چارپایان اهلی
live load بار زنده
live load بار رونده
live load بارموثر
live oak بلوط ویرجینیا
live out the night شب را بسر بردن
live round گلوله جنگی
live round تیر جنگی
live steam بخار زنده
to live in a small way با هزینه کم و بی سر وصدازندگی کردن
to live en pension شبانه روزی شدن درمهمانخانه شبانه روزی زندگی کردن
to live in cloves روی تشک پرقو زندگی کردن
to live in luxury خوش گذرانی کردن
to live fast خوش گذرانی کردن
to live in luxury درنعمت زیستن
to live fast ولخرجی کردن
to live extempore کردی خوردی زندگی کردن
to live extempore دست بدهن بودن یازندگی کردن
to live beyond one's means بیش از حدود استطاعت خودخرج کردن
to live in privacy تنهازیستن
to live in reproach بخواری یا مذلت زیستن
to die or to live مردن یازیستن
to live in luxury با تجمل زندگی کردن
to live to oneself تنها زندگی کردن
to live at the expense of society روی دوش جامعه زندگی
live load reduction کاستن از بار زنده
to live a long life عمر دراز کردن
to live like cat and dog دائما با هم جنگ و دعوا داشتن [زن و شوهر]
to live at the expense of society بار دیگران شدن
live from hand to mouth <idiom> پول بخور نمیر داشتن
to live like animals [in a place] مانند حیوان زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
(live off the) fat of the land <idiom> بهترین از هرچیز را داشتند
to live like animals [in a place] در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
live copy paste کپی الصاق مستقیم
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
To live in a fools paradise . گول خوشیهای خیالی وزود گذر را خوردن
I live in the apartment(flat) below. درآپارتمان زیری زندگه می کنم
We live in the Machine Age . ما درعصر ماشین زندگه می کنیم
The doctors dont think she wI'll live. پزشکان امیدی به زنده ماندن اوندارند
To live a seeluded life. درگوشه تنهائی بسر بردن
to live at hack and manger درفراوانی زیستن
To live from hand to mouth . دست به دهن زندگه کردن
May his soull live in peace. روحش شاد باشد
I live a very regular life . زندگی خیلی منظمی دارم
live high off the hog <idiom> خیلی تجملاتی زندگی کردن
Most home helps prefer to live out. بسیاری از کارگران خانگی ترجیح می دهند بیرون از خانه زندگی کنند .
My name is "Oliver Pit" and live in Berlin. اسم من الیور پیت هست و در برلین زندگی میکنم.
By trying to live like a king one ends by drawing . <proverb> آخر شاه منشى کاه کشى است .
They live abroad for the greater part of the year. آنها بخش بیشتری از سال را در خارج زندگی می کنند.
people who live in glass houses should not throw stones <idiom> هرچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم ب"سند
I'll let you know when the time comes ( in due time ) . وقتش که شد خبر میکنم
in play در شرف ضربه زدن به توپ
play بازی
to play it با وسائل پست سو استفاده کردن از
to play in or out با نواختن ارغنون یا سازدیگرواردیا خارج کردن
play off <idiom> ثابت ماندن بازی دوتیم
in play به شوخی
play on/upon (something) <idiom> نفوذ کردن
play تفریح کردن ساز زدن
play up <idiom> پافشاری کردن
play نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
in play بطور غیر جدی
play off مسابقه را باتمام رساندن
play off از سر خود واکردن
play off درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
to play away ببازی گذرانیدن درقمارباختن
play for one حفظ توپ
play down بازی در وقت اضافه
play by play پخش رادیویی مسابقه
play by play پخش رادیویی
play away باختن
play away به بازی گذراندن
play at وانمود کردن
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
to play at d. تخته نرد بازی کردن
to play one f. بکسی ناروزدن
to play off سنگ رویخ کردن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
play off <idiom> رفتار مختلف با اشخاص
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
to play itself out اتفاق افتادن
to play itself out رخ دادن
to play at شرکت کردن در
to play at داخل شدن در
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
play حرکت ازاد
play خلاصی بازی
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
play خلاصی داشتن
play بازی کردن
play شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
play رقابت
play ضربه به توپ
play شرکت درمسابقه انفرادی
come into play روی کار امدن
all play all مسابقه دورهای
out of play توپ مرده
play الت موسیقی نواختن
play زدن
play رل بازی کردن
play کیفیت یاسبک بازی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com