English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 195 (10 milliseconds)
English Persian
To sit (walk) straight. راست نشستن ( راه رفتن )
Search result with all words
You cannot make a crab walk straight . <proverb> نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
Other Matches
do not walk راه نروید
walk through بررسی هر مرحله از یک نرم افزار
walk away/off with <idiom> دزدیدن
walk out on قال گذاشتن
walk out on خالی ازسکنه کردن
walk out on ترک گفتن
walk all over someone <idiom> براحتی برنده شدن
to walk in واردشدن
to walk in توآمدن
to walk in قدم نهادن در
to walk off with دزدیدن
to walk off with ربودن
go for a walk گردش رفتن
to go for a walk گردش رفتن
walk out <idiom> ناگهانی رفتن
walk (all) over <idiom> انجام هرکاری که دوست داشته باشه
to walk in داخل شدن
He can hardly walk. بزور راه می رود
to take a walk گردش کردن یا رفتن
to walk قدم زدن
walk-up آپارتمان طبقهی اول
i know you by your walk میشناسم
i know you by your walk من شما را از گام برداری
walk-up بی آسانسور
walk-on بازیگر فرعی
to walk away with دزدیدن
to walk away with ربودن
walk out اعتصاب کردن
take a walk گردش کردن
take me for for a walk مرابه گردش ببرید
walk گام معمولی اسب
walk مسابقه راهپیمایی
walk پیاده رو
walk گردش پیاده گردشگاه
walk گردش کردن پیاده رفتن
walk راه رفتن گام زدن
walk راه رو
walk گردش کننده راه رونده
walk راه پیما
to walk off ناگهان رفتن
to walk به تکرار ظاهر شدن روحی به محلی
walk off with دزدیدن
walk off with بلند کردن
walk out کاری راناگهان ترک کردن
walk of life شغل
walk back شل کردن
walk back به عقب خم شوید
to walk . To go on foot. پیاده رفتن
walk-in wardrobe راهرویجارختی
to walk the plank چشم بسته روی الواری که دربغل کشتی نصب سده راه رفتن وتوی دریا افتادن
to walk the boards بازیگری کردن
walk-ups آپارتمان طبقهی اول
to walk fast تندراه رفتن
walk-ups بی آسانسور
parapet walk سنگرقدم زدن
to walk a bicycle دوچرخه را با دست بردن
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
cock of the walk پهلوان میدان
walk of life <idiom> طرز زندگی کردن
milk walk گشتی که شیر فروش میزند گشت
gravel walk سنگ فرش
gravel walk جاده سنگ فرش
code walk through گردش درطول برنامه
cat walk ادم رو
cat walk تک گذر
cat walk راه رو اویخته
cat-walk راهرو باریک
to walk around the block دور بلوک خیابان راه رفتن
walk of life پیشه
milk walk دور
to walk on eggshells <idiom> در برخورد با فردی یا موقعیتی بیش از اندازه مراقب بودن
walk the plank <idiom> مجبور به ترک کشتی بوسیله دزدان دریایی
sheep walk چراگاه گوسفند
side walk پیاده رو
walk the plank <idiom> مجبور به استعفا شدن
walk on air <idiom> روی ابرها راه رفتن (ازخوشحالی)
walk the floor <idiom> بیقرار بودن
covered parapet walk گذرگاهسنگرسرپوشیده
He cannot sit up, much less walk [ to say nothing of walking] . او [مرد] نمی تواند بنشیند چه برسد به راه برود.
Lets go for a walk ( stroll) . برویم یک قدری بگردیم ( قدمی بزنیم )
To walk with ones feet wide apart. گشاد گشاد راه رفتن
He is trying to run before he has learned do walk. <proverb> او مى خواهد قبل از آنکه راه رفتن را یاد بگیرد شروع به دویدن کند.
To walk with firm steps . با قدمهای محکم راه رفتن
straight out <idiom> آشکارا
Now get this straight. گوشهایت را خوب با ؟ کن ببین چه می گویم
go straight <idiom> آدم درستکاری شدن
to get straight A's همه درسها را [همیشه] ۲۰ گرفتن
straight <adj.> منظم
straight <adj.> مرتب
straight <adj.> تروتمیز
To become straight. راست شدن
straight f. پنج برگ ردیف ویکرنگ
straight رک صریح
straight بی پرده
straight راحت مرتب
straight افقی بطورسرراست
straight مستقیما
straight قسمت مستقیم
straight راسته
straight عمودی
out of straight غیرمستقیم
out of straight منحنی
out of the straight کج
out of the straight ناراست
straight درست
straight مستقیم
straight راست
straight off بفوریت
straight right راست مستقیم در بوکس
straight out بی پرده
straight out رک مستقیما
straight out یکراست
straight out راست حسینی
straight off مستقیما درجلو موج روبه ساحل
straight off یکراست
straight off بلادرنگ
straight away روبروی سبد
straight away بی درنگ
straight away بی تامل
learn to walk before yaou run. <proverb> قبل از اینکه بدوى راه رفتن را یاد بگیر.
Lets walk to the edge of water. بیا تا لب آب قدم بزنیم
We had a nice long walk today. امروز یک پیاره روی حسابی کردیم
straight ball پرتابی در بولینگ که گوی باچرخش مستقیما حرکت میکند
straight blow ضربه مستقیم در بوکس
straight bar میل گرد مستقیم
straight dagger کارد
straight edge خط کش
straight from the shoulder <idiom> راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
shoot straight <idiom> منصفانه رفتار کردن
straight edge لبه مستقیم
straight edge قد
straight arm حریف را با مشت جلو امده ازخود دور کردن
straight angle زاویه 081 درجه
keep a straight face از خنده خودداری کردن
straight "A " student دانش آموزی [دانش جویی] که همیشه همه درسها را ۲۰ می گیرد
straight line دارای خط مستقیم
to come straight to the point <idiom> مستقیما [رک ] به نکته اصلی آمدن
straight line خط [هندسه] [ریاضی]
Go straight ahead. مستقیم بروید.
put straight مرتب کردن
straight bow کمان راست
straight line مستقیم
straight eye قزنصاف
straight wing بالمستقیم
straight skirt دامنراسته
straight rails ریلمستقیم
straight position فرم مستقیم
straight ladder نردبانراست
straight line پرتو
straight line خط مستقیم
straight jaw گیرهمستقیم
straight flush کارتهایدلاعدادپشتهم
straight line بخط مستقیم
back straight مستقیمامعکوس
straight bet شرطمستقیم
straight line صاف
home straight خطمستقیموسطبازی
straight line یکراست
straight sets فردیکهتمامیستهاراببرد
straight edge کشو
straight edge شمشه
The picture is not straight . عکس کج است ( راست قرار نگرفته )
straight ticket اخذ رای دستجمعی برای نمایندگان یک حزب
Is my hat on straight? کلاهم راصاف روی سر گذاشتم ؟
straight stairs پلکان راست
He came straight home. صاف آمد خانه
straight face چهره رسمی و بی نشاط قیافه بی تفاوت
Keep (go) straight on (ahead). راست برو جلو
straight halving کام و زبانه کردن
straight-faced خونسرد درونریز
straight blade تیغهمستقیم
straight left چپ مستقیم در بوکس
straight line coding برنامه نوشته شده برای جلوگیری از استفاده حلقه و انشعاب برای اجرای سریع تر
to give one the straight tip محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
straight line code کد مستقیم
straight run pitch تفاله اولین تقطیر
straight pool billiard بازی مداوم 1/41 بیلیاردکیسهای
straight line code کد خط مستقیم
To give it straight from the shoulder. مطلبی راصاف وپوست کنده گفتن
straight from the horse's mouth <idiom> درست از خود شخص نقل قول کردن
straight barrel vault طاق ضربی
straight barrel vault طاق اهنگ طاق گهوارهای
The smoke rose straight up. دود راست رفت بالا
straight-up ribbed top سرکشبافتی
straight chain structure ساختار راست زنجیر
To put things straight(right). کارها را درست کردن
To give it to someone straight from the shoulder . To tell someonestraight صاف وپوست کنده مطلبی را به کسی گفتن
Straight hair (road,line). موی ( جاده و خط ) صاف
to set or put things straight چیزهایاکارهارادرست ومرتب کردن
He hasnt got a single straight intestine. <proverb> یک روده راست در شکمش نیست .
bevelled steel straight edge فولاد کج بر
graduated steel straight edge شینه سنجش
straight line method of depreciation استهلاک به روش خط مستقیم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com