English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 169 (2 milliseconds)
English Persian
We are thirty people not counting the children . بدون شمرن بچه ها سی نفر هستیم
Other Matches
thirty دومین امتیاز گیم
thirty عدد سی
thirty سی
thirty first سی ویکم
thirty thirty تفنگ با فشنگ کالیبر 03 باباروت 03
thirty first سی ویکمین
thirty two bit system سیستم ریز کامپیوتر یا CPU که داده را در کلمات سی و دو بیتی کنترل میکند
thirty two bit chip تراشه 23 بیتی
thirty degree cut برش 03 درجه
counting تعداد جریانهای ضربهای شمردن
counting پنداشتن
counting تعداد امتیاز توپزن
counting شمارش
counting حساب امتیازهای یک ضربه بیلیارد ناتوانی درانداختن تمام میلههای بولینگ
counting تداد میلههای افتاده با گوی اول بولینگ بعد ازکسب استرایک
counting ایجاد جمع کل از تعداد موضوعات
counting حساب کردن
counting شمردن
counting شمار
counting کنت
counting تعداد ایمپولز
counting فرض کردن
counting house دفترخانه
counting room دفترخانه
counting tube لامپ شمارشگر
counting votes شمارش اراء
counting votes استخراج اراء
To be counting the days . روز شماری کردن
counting loop حلقه شمارش
double counting محاسبه مضاعف
counting balance ترازوی نشان دهنده
counting balance ترازوی عقربه دار
counting numbers اعدد صحیح [ریاضی]
children کودکها
children بچه ها
children طفل ها
block counting test ازمون مهره شماری
I am counting(relying) on you, dont let me down. روی تو حساب می کنم نگذار آبرویم برود
to watch children مواظب بچه ها بودن
None of the boys ( children ) came . هیچ کدام از بچه هانیامدند
children's home محلنگهداریبچههاییکهپدرومادر خوبوشایستهایندارند
twin children دو بچه دوقولو یا همزاد
Keep an eye on the children. چشمت به بچه ها با شد ( مراقب آنهاباش )
suitable for children د رخور بچه ها
suitable for children مناسب برای بچه ها
slide [for children] سورتمه [سرسره ] [در برف]
disadvantaged children کودکان محروم
If you count the children too. اگر بچه ها راهم حساب کنید ( بشمارید )
disturbed children کودکان پریشان
institutionalized children کودکان پناهگاهی
exceptional children کودکان استثنایی
Mentally retarded children. کودکان عقب افتاده ( از لحاظ رشد فکری )
Some children are afraid of the dark. بعضی بچه ها از تاریکی می ترسند.
school age children کودکان واجب التعلیم
children's apperception test سی ا تی
Some parent spoil their children . برخی پدر ومادرها بچه هایشان را لوس بار می آورند
A mothers love for her children. عشق مادر نسبت به فرزندانش
children's apperception test ازمون اندریافت کودکان
Children start school at the age of 7. بچه از سن 7 سالگی؟ مدرسه راشروع می کند
Line up the children in order of height. بچه ها رابترتیب قد بخط کنید
Our children have all left home now, but [except] [bar] one. همه بچه های ما خانه را ترک کردند به غیر از یکی.
What followed was the usual recital of the wife and children he had to support. سپس داستان منتج شد به بهانه مرسوم زن و بچه ها که او [مرد] باید از آنها حمایت بکند.
Guilt for poorly behaved children usually lies with the parents. بد رفتاری کودکان معمولا اشتباه از پدر و مادر است.
the people جمهور
these people این مردمان
these people این اشخاص
people تن [جمعیت شهری]
Quite a few people ... تعداد زیادی [از مردم]
he of all people مخصوصا او [از همه]
Among the people . درمیان مردم
the people مردم
people مردم
people قوم
many people خیلی اشخاص
many people بسیاری از مردم
most people بیشتر مردم
people say مردم می گویند
other people مردم دیگر
other people سایر مردم
many people خیلی از مردم
right of people حق الناس
people ساکن شدن
people مردمان
people ملت
people اباد کردن پرجمعیت کردن
people جمعیت قوم
people خلق
peculiar people قوم خاص
peculiar people قوم برگزیده
We old – fashioned people . ما قدیمی ها
Such people are wicked . اینگونه آدمها شر هستند
people forces نیروی چریکی دفاع از خود در شهرو دهات
How many people live here ? چند نفر دراین خانه می نشینند ؟
It benefits the people . فایده اش به مردم می رسد
none but low people go there جز مردم پست بدانجا نمیرود
There are people injured. چند نفر مجروح شده اند.
young people دخترها و پسرهایی که بسن ازدواج رسیده اند
of all [things or people] <adv.> مخصوصا [چیزی یا کسی]
people forces نیروی پایداری
quite a number of people عده زیادی از مردم
none but low people go there هیچکس
People of the Book پیروان کتاب مقدس [ دین]
To muzzle the people. دهان مردم را بستن
the dregs of the people مردم پست
work people کارگران طبقه کارگر
young people جوانان
people sniffer ادم یاب
boat people پناهندگانی که با قایق از کشور خود فرار کنند
people sniffer رادار کشف افراد دشمن
flower people مردم معتقدبهآئینیکهطرفدارصلحوعشقبودند
The will of the nation [people] اراده ملت [مردم]
people of quality مردمان متشخص
the chosen people بنی اسرائیل
people sniffer رادار مخصوص کشف افراد دشمن از روی بوی بدن انها
to herd with other people با مردم دیگر پیوستن درگروه دیگران درامدن
the common people عوام الناس
the people pressed in مردم زور اورده داخل شدند
the common people عامه
the common people عوام
the chosen people قوم برگزیده
streams of people دسته دسته مردم
shoals of people دسته دسته مردم
scores of people دسته دسته مردم
People are looking for new ideas. مردم عقب فکرهای تازه هستند
people of quality بزرگان
people of all ranks مردم ازهر طبقه
The people were crying out against it. دیگر داد مردم در آمد ؟ بود
The people have got wise to him. مردم دستش را خوانده اند
Several persons ( people ). چندین تن
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
english speaking people مردم یا ملل انگلیسی زبان
The people protested vocally. صدای مردم درآمد ( اعتراض )
people have full control and الناس مسلطون علی اموالهم
approachable [accessible to most people] هم مشرب [در آخر جمله می آید] [اصطلاح روزمره]
to read people's hands کف بینی کردن
smuggler [of people across a border] قاچاقچی آدم [در سر مرز]
I don't know any German people other than you. من هیچ آلمانی به غیر از تو را نمی شناسم.
approachable [accessible to most people] کمک کننده [در آخر جمله می آید] [اصطلاح روزمره]
To set people by the ears. مردم را بجان هم انداختن
cattage key people افرادی که در خانه کار می کنند و کار را از طریق سیستمهای مخابراتی فلاپی دیسک یاسایر وسایل به شرکت ارسال می دارند
To try to effect a reconciliation . between two people . میانه دونفرراگرفتن ( آشتی دادن )
approachable [accessible to most people] همخو [در آخر جمله می آید] [اصطلاح روزمره]
He wanted to incite the people. قصد داشت مردم راتحریک کند
I didnt expect it from you of all people . ازتویکی توقع نداشتم
to rescue people from the water مردم را [از غرق شدن ] در آب نجات دادن
He is enthroned in the hearts of his people . درقلب ملت خود جای دارد
Several people could be accommodated in this room. چندین نفر رامی توان دراین اتاق جاداد
people have full control and property their dominionover
To arhue ( haggle ) with people . با مردم سروکله زدن
people of every description [of all descriptions] همه جور آدم
What percentage of the people are literate? چند درصد مردم با سواد هستند ؟
fee [payment to professional people] اجرت
fee [payment to professional people] حق الزحمه
He is not tactful (diplomatic)in dealing with people. دررفتارش با مردم سیاست بخرج نمی دهد
I wI'll show you! Who do you think you are ?I know how to handle (treat) people like you ! خیال کردی! خیالت رسیده ! ( درمقام تهدید )
The people wondered how the contraption worked. مردم در شگفت بودند که این ابتکار چگونه کار می کرد.
Many people were hurt when the boiler exploded. وقتیکه دیگ بخار ترکید خیلیها مجروح شدند
People tend to judge by appearances . عقل مردم به چشمشان است
Carrie is her own worst enemy, she's always falling out with people. کری همیشه با همه بحث و جدل می کند و برای خودش دردسر می تراشد.
people who live in glass houses should not throw stones <idiom> هرچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم ب"سند
In the nature of things, young people often rebel against their parents. طبعا جوانان اغلب با پدر و مادر خود سرکشی می کنند. .
To rub shoulders with people of high society. Tobecome prominent. سری توی سرها درآوردن
To set two people against each other . To stir up bad blood between tow persons. میانه دونفررا بهم زدن
The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, and wiser people so full of doubts. مشکل اصلی در دنیا این است که احمق ها و متعصب ها همیشه از خودشان مطمئن و انسان های عاقل پر از تردید هستند.
You are a fine one to talk . You of all people have a nerve to talk . تو یکی دیگه حرف نزن !
what [some] people would call [may call] <adj.> که چنین نامیده شده
what [some] people would call [may call] <adj.> کذایی
what [some] people would call [may call] <adj.> باصطلاح
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com