English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 192 (10 milliseconds)
English Persian
ammunition in hands of troops مهمات موجود در دست یگانها
Other Matches
troops افراد قسمتها سربازان
troops یکانها
troops عده ها
to a troops صف ارایی کردن
the troops were scattered عده متفرق شد
the troops were scattered سپاهیان متفرق شدند
tactical troops یکانهای تاکتیکی
tactical troops عدههای تاکتیکی
special troops یکانهای مخصوصی که به لشگرمامور شده باشند
shock troops یکان ضربت
shock troops واحد مخصوص حمله غافلگیرانه
chalk troops سری افراد یا یکانهایی که بایستی با یک سریال هوایی حرکت کنند
army troops یکانهای رده ارتش
special troops یکانهای مخصوص
shock troops گروه حمله
army troops عدههای ارتشی یکانهای نیروی زمینی
mountain troops یکانهای کوهستانی
household troops دسته محافظین
household troops هیئت محافظ پادشاه یا نجیب زاده
duty with troops در یکان رزمی خدمت کردن شغل رزمی گرفتن
shock troops گروه تهاجمی
covering troops یکانهای پوشش کننده
covering troops یکانهای پوششی
corps troops یکانهای سپاه
combat troops عدههای رزمی
seasoned troops ارتش ورزیده و جنگ دیده
weapon troops یکانها ادوات
weapon troops قسمتهای ادوات
combat support troops عدههای پشتیبانی رزمی
combat support troops یکانهای پشتیبانی رزمی
to recall the troops from Mali دستور تجمع قوا را از کشورمالی دادن
to rally scattered troops جمع آوری کردن نیروهای نظامی پراکنده
Enemy troops poured into the city. سربا زان دشمن ریختند داخل شهر
ammunition مهمات
practice ammunition مهمات مخصوص تمرین هدف
special ammunition مهمات مخصوص یا ویژه
chemical ammunition مهمات شیمیایی
blank ammunition مهمات مشقی
blank ammunition مهمات مانوری
ball ammunition مهمات مانوری
ball ammunition فشنگ مانوری
artillery ammunition مهمات توپخانه
ammunition depot محل تدارک مهمات
ammunition barricade بستههای مهمات
armed ammunition مهمات اماده انفجار
inert ammunition مهمات بی اثر
ammunition stowage ذخیرهمهمات
inert ammunition مهمات خنثی یا بدون خرج تخریب
inert ammunition مهمات مشقی
live ammunition مهمات جنگی
practice ammunition مهمات مشقی
ammunition lot نوبه مهمات
separate ammunition مهمات مجزا
service ammunition مهمات جنگی
fixed ammunition مهمات ثابت
service ammunition مهمات رزمی
drill ammunition گلوله مشقی
drill ammunition مهمات مشقی
armed ammunition مهمات مسلح
antimateriel ammunition مهمات مخصوص تخریب هدفهای مادی مهمات ضداماد و وسایل
ammunition carrier خودرو مهمات کش
ammunition handler متصدی جابجایی مهمات
ammunition handler سربازمهمات
ammunition handler متصدی مهمات
ammunition dump زاغه مهمات
ammunition dump انبار مهمات
ammunition depot محل نگهداری مهمات
ammunition carrier مهمات بیار
ammunition depot انبار مهمات
ammunition credit سهمیه مهمات ذخیره
ammunition credit سهمیه مهمات
ammunition condition وضعیت مهمات
ammunition chest شانه فشنگ قلاب نوار فشنگ
ammunition chest جعبه مهمات
ammunition belt فانوسقه
ammunition modification بهبودمهمات
ammunition stocking جوراب سربازی
ammunition point نقطه اماد مهمات
ammunition pit چاله مهمات
ammunition pit زاغه مهمات
ammunition modification بهتر سازی مهمات
ammunition belt نوار فشنگ
ammunition shoes کفش سربازی
ammunition trains بنه مهمات
ammunition loading line صف بارگیری مهمات صف بارکردن مهمات
ammunition lift capability مقدورات حمل مهمات
ammunition identification code کد شناسایی مهمات
ammunition data card کارت مشخصات مهمات
ammunition day of supply روز اماد مهمات
ammunition lift capability فرفیت حمل ونقل مهمات
ammunition available supply rate نواخت اماد مهمات موجود
ammunition loading line خط بارگیری مهمات
ammunition and toxic material open space انبارهای روباز مهمات ومواد سمی
on all hands ازهرسو
of all hands ازهرسو
of all hands ازهمه طرف درهرحال
off one's hands بیرون از اختیار شخص بیرون از نظارت شخص
on all hands بهرطرف
to come to hands دست به یخه شدن
off one's hands <idiom> از شر چیزی خلاص شدن
hands off <idiom>
hands down <idiom>
hands on <adj.> کارآمد
on all hands ازهمه طرف
hands قدرت توپگیری
hands down بدون کوشش بسهولت
hands off دست زدن موقوف
hands off دست نزنید
all hands همگی اماده همگی
hands-off دست زدن موقوف
all hands کلیه پرسنل
second hands عاریه
second hands مستعمل دست دوم
second hands کار کردن
hands crew
second hands نیم دار
hands-off دست نزنید
hands down بدون احتیاط
hands-on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
old hands ادم با سابقه و مجرب
hands on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands-on فرایند فیزیکی بکار بردن یک سیستم کامپیوتری
hands on فرایند فیزیکی بکار بردن یک سیستم کامپیوتری
deck hands جاشو
My hands are tied. <idiom> دستهایم بسته اند.
To shake hands with someone. با کسی دست دادن
My hands are tied. <idiom> نمی توانم [کاری] کمکی بکنم.
It is in the hands of God . دردست خدا ست
deck hands ملوان ساده
farm hands پالیزگر
farm hands کشتیار
farm hands کارگر مزرعه
lay hands on someone <idiom> صدمه زدن
someone's hands are tied <idiom> دستهای کسی بسته بودن [اصطلاح مجازی]
lay hands on something <idiom> یافتن چیزی
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
wash one's hands of <idiom> ترک کردن
(one's) hands are tied <idiom>
to strike hands دست پیمان بهم دادن
To wash ones hands of somebody (something). دست از کسی (چیزی )شستن (قطع مسئولیت ورابطه )
chafe of hands ساییدگی پوست دست ها
If I lay my hands on him. اگر دستم به اوبرسد می دانم چکار کنم
To rub ones hands. دستها را بهم مالیدن
hands of Fatima طرح دستان فاطمه [نوعی فرش محرابی که در آن دو نگاره کف دست استفاده می شود و جلوه ای از حالت سجود یک مسلمان و اشاره به اصول دین را نشان می دهد. این طرح بیشتر مربوط به قفقاز و شرق ترکیه بوده است.]
To seize with both hands. دودستی چسبیدن
hour hands عقربه ساعت شمار
lay hands on something چیزی را یافتن
open hands سخاوت
open hands دست باز بودن
imposition of hands دست گذاری
change hands دست بدست رفتن
he is short of hands کارگر کافی ندارد
duty hands نگهبانان
duty hands گروه نگهبانان
clean hands بی الایشی
imposition of hands هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
it injured his hands بدستهایش اسیب زد
lay hands one someone دست روی کسی بلند کردن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
lay hands on something بر چیزی دست یافتن
joint hands تشریک مساعی کردن
joint hands شریک شدن
join hands توحید مساعی کردن
lay hands on something چیزی راتصرف کردن
clean hands پاکی
to change hands دست بدست رفتن
by show of hands با نشان دادن دست
to lay hands on دست انداختن بر
to link hands دست بهم دادن
to kiss hands دست پادشاه بزرگی راهنگام رفتن به ماموریت بعنوان بدرود بوسیدن
to shake hands دست دادن
wash your hands دستهای خود را بشویید
to clasp hands دست یکی شدن
to clasp hands دست بهم زدن
all hands parade سان و رژه عمومی
all hands parade همگی به رژه
to lay hands on دست زدن به
shake-hands grip طرزقرارگیریدست
to read people's hands کف بینی کردن
standard poker hands استانداردبرهایدستی
Those who agree,raise their hands. موافقین دستهایشان رابلند کنند
to get [lay] [put] your hands on somebody <idiom> کسی را گرفتن [دستش به کسی رسیدن] [اصطلاح روزمره]
Wipe your hands on a towel. دستهایت را با حوله پاک کن
I am busy . my hands are tied. دستم بند است
He has laid hands on these lands. دست انداخته روی این اراضی
It changed hands a few times before I got it. چند دست گشت تا به من رسید
Time hangs heavily on my hands. از زور بیکاری حوصله ام سر رفته
many hands make light work <proverb> یک دست صدا ندارد
He has suffered a great deal at the hands of his wife . از دست زنش خیلی کشیده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com