Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
annual food plan
برنامه غذایی سالیانه
Other Matches
I havent had a morself of food since Monday. I havent touched food since Monday .
از دوشنبه لب به غذانزده ام
annual
سالیانه
annual
یک ساله
annual
سالانه
to buy something on a deferred payment plan
[on a time payment plan]
[on deferred terms]
چیزی را قسطی خریدن
annual payment
پرداخت سالیانه
annual payment
قسط سالیانه
annual leave
مرخصی سالانه
semi annual
ششماهه
annual increase
رشد سالانه
annual income
درامد سالانه
annual budget
بودجه سالانه
annual earnings
درامد سالانه
annual increase
افزایش سالانه
annual precipitation
بارندگی سالیانه
annual earnings
عواید سالانه
annual ring
حلقهیکساله
annual storage
مخزن سالانه
annual wage
دستمزد سالانه
annual training
اموزش سالیانه
annual report
گزارش سالیانه
annual rainfall
بارش سالانه
annual preciptation
ریزش سالانه
annual report
گزارش سالانه
annual payment factor
ضریب بازپرداخت سالیانه
annual average score
میانگین نمره سالیانه تعرفه خدمتی
annual patent fee
حق الامتیاز سالانه
annual accumulation of sediment
ته نشست سالانه
annual rate of growth
نرخ رشد سالانه
annual efficiency index
شاخص کارایی سالانه خدمتی
annual financial statement
گزارش مالی سالانه
annual general inspection
بازدید عمومی سالیانه
annual general meeting
مجمع عمومی سالیانه
average annual precipitation
متوسط بارندگی سالینه
annual general meeting
مجمع عمومی سالانه
annual accumulation of sediment
سال اورد ته نشست
Have you had enough (food)
سیر شدی ؟
Please help yourself ( with the food ) .
لطفا" برای خودتان غذا بکشید
food
خوراک
Do you want some more food ?
بازهم غذا می خواهی ؟
food
غذا
food
قوت
food
طعام
To cook food.
غذا پختن
food freezer
یخچال فریزر
To assimilate food.
غذا را جذب کردن
The food is cold.
غذا سرد است.
First food , then talk .
<proverb>
اول طعام آخر کلام .
food for thought
<idiom>
درمورد چیز باارزش فکر کردن
food chemistry
شیمی غذا
food container
فرف غذا
food container
فرف غذای قابل حمل
food deprivation
محرومیت غذایی
food aid
کمکغذائی
food mixer
ماشینهمزنبرقی
restorative food
غذای مقوی
plant food
غذای گیاه
to dress
[food]
آماده کردن
[پختن]
[غذا یا دسرت]
frugal food
خوراک ساده
different kinds of food
غذاهای جوربه جور
burnt food
ته دیگ
[برنج]
to burn the food
بگذارند غذا ته بگیرد
food for powder
تیر خوردنی
food for powder
کشته شدنی
food freezer
فریزر
food science
علم غذا
food tide
سیل
food tide
طغیان اب
food web
شبکه غذایی
When it comes to me there is no more food (left).
به من که می رسد غذا تمام شده
frugal food
حاضری
This food is very nourshing .
این غذا خیلی قوت دارد
To heat up the food.
غذا را گرم کردن
To kI'll animals for food .
جانوران را برای غذا کشتن
food rationing
جیره بندی مواد غذائی
food pyramid
هرم غذایی
food program
رژیم تغذیه
Please heat up my food.
لطفا" غذایم را داغ کنید
food gathering
خوراک اوری
food industries
صنایع غذایی
food packet
بسته غذایی
food packet
جیره بسته بندی شده
food perference
رجحان غذایی
food preference
پسند غذایی
food production
تولید غذا
food program
برنامه غذایی
To pick at ones food .
از روی سیری خوردن
the garden provides food
باغ خوراک تهیه میکند
preparation of food
تهیه خوراک
food chain
زنجیره غذایی
plant food
غذای گیاهی
convenience food
خوراک پیش پخته
food chains
زنجیره غذایی
food shop
بقالی
convenience food
غذایی که پختن یا کشیدن آن آسان باشد
food poisoning
مسمویت غذایی
to spit out food
بیرون دادن غذا
the garden provides food
باغ غذا
the garden provides food
میدهد
the food was smoked
خوراک بوی دود میداد خوراک بوی دود گرفته بود
staple food
مواد غذائی ضروری
to be food for fishes
غرق شدن
to be food for worms
مردن
to toy with one's food
با غذای خود بازی کردن
fast food
تند خوراک تندکار
articles of food
موادغذایی یا خوراکی
to wolf one's food
<idiom>
مثل گاو خوردن
junk food
هله هوله
food shop
خواربار فروشی
junk food
گنده خوراک
junk food
غذای ناسالم
health food
غذای سالم
health food
خوراک بهداشتی
food stamps
تمبر خوراک
food processor
اجزایمخلوطکن
food stamp
تمبر خوراک
to spit out food
تف کردن غذا
it is highly valued as food
برای خوراک بسیارمطلوب است
There isnt much food in the house.
زیاد غذاتوی خانه نداریم ( نیست )
Rice is a wholesome food .
برنج غذای کاملی است
Good wholesome food .
غذای سالم وکامل
The food has a salty taste .
غذا شور مزه است
food stamp program
برنامه کمک مواد غذائی ازطرف دولت به نیازمندان
Dont stint the food .
سر غذااینقدر گه ابازی درنیاور
grazing food chain
زنجیره غذایی چرندگان
Our food supply is getting low.
ذخیره غذایمان دارد ته می کشد
Plain food (dress).
غذا ( لباس ) ساده
Be carefull not to spI'll the food .
مواظب باش غذاهارانریزی زمین
table of food equivalents
جدول ارزش جیره غذایی
dailgy food allowance
جیره غذایی روزانه
dailgy food allowance
جیره روزانه
basic source of food
منابعاولیهغذا
food and agricultural organization
سازمان خواروبار وکشاورزی
The food was not fit to eat.
غذای ناجوری بود ( قابل خوردن نبود )
I musn't eat food containing ...
من نباید غذایی را که دارای ... هستند بخورم.
Oily skin (food).
پوست ( غذای ) چرب
Frozen meat ( food ) .
گوشت ( غذای ) یخ زده
food and agricultural organization
از موسسات وابسته به سازمان ملل متحدکه به سال 5491 تاسیس وهدفش بررسی وضع تولیدمحصولات کشاورزی و سایراغذیه است
pollution of food in water
آلودگیحاصلازموادغذاییدرآب
food dtufe stuff
خوردنی
food dtufe stuff
خوار و بار
their principal food is rice
خوراک عمده انها برنج است
pollution of food on and in the ground
آلودگیغذاییودرزمین
food dtufe stuff
ماده غذایی
Mexican food is hot 9spicy).
غذاهای مکزیکی تند است
The smell of food permeated through the flat .
بوی غذا تمام آپارتمان را فراگرفته بود
central food preparation facility
کارخانجات مرکزی تهیه موادغذایی
food regarded as cooked by a specified person
دست پخت
a copious choice of food and drink
غذا و نوشیدنی فراوان
The way he eats his food disgusts
[revolts]
[repulses]
me.
به نحوه ای که او
[مرد]
غذا می خورد حال من را بهم می زند.
plan
طرح
the better plan is to
بهتر این است که .....
plan
طرح کشیدن یا ریختن
plan
زبان برنامه نویسی سطح پایین
plan
طرح ریزی کردن
K-plan
[طرحی به شکل اچ انگلیسی در خانه های سبک الیزابت]
E-plan
[طرح خانه های ویلایی انگلیس به شکل حرف ای انگلیسی]
plan
طرح کردن
plan
نقشه کف
plan
نقشه مسطحه برنگاره
plan
تدبیر
plan
طرح ریزی کردن در نظر داشتن نقشه
plan
پلان
plan
هامن
plan
برنامه
plan
پیش بینی کردن
plan
برنامه ریزی کردن
plan
خیال
plan
نقشه کشیدن طرح ریختن
plan
تدبیر اندیشه
plan
نقشه
to pursue a plan
نقشهای را دنبال کردن
to plan a building
عمارتی راطرح ریزی کردن
to plan a building
نقشه ساختمانی را کشیدن یاطرح کردن
block-plan
نقشه اولیه ساختمان
layaway plan
<idiom>
قرض راکم کم پرداختن
The plan landed .
هواپیما بزمین نشست
ground plan
شالوده
to suggest a plan
طرحی راپیشنهادکردن
war plan
طرح جنگی
centralized plan
پلان مرکزی
ground-plan
[نقشه همتراز با زمین]
to foil a plan
خنثی کردن نقشه ای
to foil a plan
عقیم گذاردن نقشه ای
open-plan
ساختمانیکههرطبقهآنفقطداراییکمحوطهوسیعاستودارایاتاقنیست
to foil a plan
نقش بر آب کردن نقشه ای
Open-plan
<adj.>
سالن باز، محوطه وسیع، ساختمانی که هرطبقه آن فقط دارای یک محوطه وسیع است و اتاق ندارد
butterfly plan
طرح پروانه ای
working plan
نقشه اجرا راهنمای کار
war plan
نقشه جنگی
to pursue a plan
مطابق طرح یا نقشهای پیش رفتن
test plan
طرح ازمایش
it was no part of my plan
کی جزو نقشه من بود
frequency plan
طرح فرکانس
floor plan
نقشه اشکوب
flight plan
طرح یا نقشه پروازهواپیماها
fire plan
طرح اتش توپخانه
fire plan
طرح اتش
financial plan
برنامه مالی
europen plan
نرخ ثابت هتل جهت اتاق وسرویس مهمانان
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com