English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
applying for a time extension استمهال
Other Matches
applying قابل اجرا بودن
applying شامل شدن
applying صدق کردن درخواست کردن
applying درخواست کردن شامل حال بودن
applying تقاضا برای چیزی معمولا به صورت نوشته
applying تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
applying درخواست دادن
applying بهم بستن
applying بکاربستن
applying بکار بردن
applying بکارزدن
applying استعمال کردن
applying اجراکردن
applying اعمال کردن
applying درخواست کردن
applying متصل کردن
extension توسعه
extension گسترش
extension انبساط
extension کابل خرطومی
extension کابلی که به وسیله اجازه قرار گرفتن در همان محل رامیدهد که وصل شده است
extension امتداد
extension شماره فرعی
extension بسط
extension تلفن فرعی
extension تعمیم
extension تمدید
extension کشش توسیع
extension الحاقی
extension اضافی
extension واشدن
extension تمدید قسمت الحاقی
extension اطلاع اضافی پس از نام فایل برای بیان نوع فایل
extension فضای ذخیره سازی که خارج ازسیستم کامپیوتر اصلی قرار دارد ولی توسط CPU قابل دسترسی است
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension پسوند
by extension باتعمیم معنی
by extension بابسط معنی
extension گستردگی
extension امتداد دادن
extension طولانی کردن اتصالی شعبه فروشگاه یااداره
extension ملحقات
extension ملحقه امتداد
extension تمدید اسناد تجاری
branch extension اتصال شنت
branch extension اتصال موازی فرعی
cantilever extension میله سگدست
default extension پسوندقراردادی
cantilever extension محور سگدست
waistband extension امتدادبندکمر
default extension پسوند پیش فرض
phone extension شماره تلفن فرعی [مخابرات]
extension ladder نردبانبازشو
extension of the agreement تمدید مدت قرارداد
extension telephone تلفن شنت شده
filename extension کدی که قسمت دوم نام یک فایل را شکل میدهد و توسط یک نقطه از نام فایل جدا میشود
table extension صفحهانقراض
sign extension گسترش علامت
extension tube میلهبازشو
triceps extension تمرین تقویت ماهیچه سه سر
extension lines خطوط دنباله
extension telephone تلفن فرعی
shaft extension قسمت الحاقی محوری
underplaster extension سیمروی زیر کار
university extension تعمیم مزایای دانشگاه بدانش جویانی که دردانشگاه اقامت ندارند
tail pipe extension لولهکابلخرطومی
non metallic surface extension کابل خرطومی با پوشش غیرفلزی
BAT file extension مشخصه استاندارد سه حرفی فایل در سیستم -MS DOS برای مشخص کردن فایل دستهای فایل متن حاوی دستورات سیستم
telephone extension set دستگاه تلفن فرعی
BAK file extension مشخصه سه حرف استاندارد در سیستم MS DOS برای بیان یک پشتیبان یا کپی از فایل
leg extension bar دستهدستهپاییممتد
agricultural extension services خدمات ترویج کشاورزی
anchor line extension kits جعبه وسایل افزودن به طول کابل چتر نجات
knee flexion and extension machine دستگاه بدن سازی برای تقویت عضلات ساق پا
I'll let you know when the time comes ( in due time ) . وقتش که شد خبر میکنم
in time <idiom> قبل از ساعت مقرر
once upon a time یکی بودیکی نبود
against time تایم گیری
out of time بیموقع
against time رکوردگیری
out of time بیگاه
out of time بیجا
some other time دفعه دیگر [وقت دیگر]
There is still time before I go. هنوز وقت هست تا اینکه من راه بیفتم.
in no time <idiom> سریعا ،بزودی
once upon a time روزگاری
time after time <idiom> مکررا
keep time <idiom> نگهداری میزان و وزن
on time <idiom> سرساعت
off time مرخصی
old time قدیمی
on time مدت دار
take off (time) <idiom> سرکار حاضر نشدن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
once upon a time روزی
time out <idiom> پایان وقت
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
at another time در زمان دیگری
behind time بی موقع
at a specified time در وقت معین یا معلوم
behind time دیر
time in ادامه بازی پس از توقف
one at a time یکی یکی
at the same time ضمنا"
at the same time در ان واحد
at the same time در عین حال
in the time to come اینده
It's time وقتش رسیده که
time is up وقت گذشت
just in time درست بموقع
There is yet time. هنوز وقت هست.
in time بموقع
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
in time بجا
time will tell در آینده معلوم می شود
it is time i was going وقت رفتن من رسیده است
just in time روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
keep time <idiom> زمان صحیح رانشان دادن
down time زمان توقف
f. time روزهای تعطیل دادگاه
two-two time نتدودوم
four-four time چهارهچهارم
down time زمان بیکاری
for the time being عجالت
from this time forth ازاین پس
from this time forth زین سپس
from this time forth ازاین ببعد
from time to time گاه گاهی
from time to time هرچندوقت یکبار
one-time سابق
what is the time? وقت چیست
many a time چندین بار
many a time بارها
down time زمان تلف
down time مرگ
Our time is up . وقت تمام است
mean time ساعت متوسط
mean time زمان متوسط
At the same time . درعین حال
down time وقفه
What time is it?What time do you have? ساعت چند است
even time دویدن 001 یارد معادل 5/19متر در01 ثانیه
since that time. thereafter. ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
one-time قبلی
one-time پیشین
down time زمان تلفن شده
Once upon a time . یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
about time <idiom> زودتراز اینها
in the mean time ضمنا
in the time to come در
all the time <idiom> به طور مکرر
to keep time موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
do time <idiom> مدتی درزندان بودن
for the time being <idiom> برای مدتی
from time to time <idiom> گاهگاهی
have a time <idiom> به مشکل بر خوردن
have a time <idiom> زمان خوبی داشتن
One by one . One at a time . یک یک ( یکی یکی )
down time مدت از کار افتادگی
two time دو حرکت ساده
all-time بالا یا پایینترین حد
all-time بیسابقه
all-time همیشگی
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
what is the time? چه ساعتی است
what time is it? چه ساعتی است
i time time Instruction
to know the time of d هوشیاربودن
to know the time of d اگاه بودن
up time زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
in no time خیلی زود
off time وقت ازاد
at any time <adv.> درهمه اوقات
time آزمایشی که خرابی کابل را با ارسال سیگنال روی کابل و اندازه گیری زمان برگشتن آن می سنجند
time زمانی که طول می کشد تا دیسک چرخان پس از قط ع برق می ایستد
specified time وقت معین
time انتخاب صحیح فرکانس ساعت سیستم برای امکان رودن به رسانههای کندتر و..
time تایم
time ثیر قرار میدهد
time سیگنالهایی که به درستی ارسال داده را همان می کنند
time ساعتی
any time <adv.> درهمه اوقات
What have you been up to this time? حالا دیگر چه کار کردی ؟ [کاری خطا یا فضولی]
time زمانی موقعی
time فرصت
three-four time نت
for the first [last] time برای اولین [آخرین] بار
time زمانی که به صورت ساعت , دقیقه , ثانیه و... بیان شود
time زمان بین شروع و خاتمه عمل معمولاگ بین آدرس دهی محلی ازحافظه و دریافت داده
time ایجاد پشتیبان خودکار پس از یک مدت زمانی یا در یک زمان مشخص در هر روز
time زمانی که پیام ها باید پیش از پردازش یا ارسال صبر کنند
there is a time for everything دارد
there is a time for everything هرکاری وقتی
time وقت قرار دادن برای
time به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time زمانی که جمع کننده عمل جمع را انجام میدهد
time مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
time سیگنال ساعت که تمام قط عات سیستم را همان میکند
time and again چندین بار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com