Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
arresting system purchase element
وسیله ضربه گیر سیستم مهار هواپیما
Other Matches
purchase element
عامل منتجه بار نهائی
purchase element
نیروی منتجه
arresting system payout
بازده سیستم مهار هواپیما
arresting system runout
محوطه دویدن سیستم مهارهواپیما
arresting system cycle time
زمان تناوب سیستم مهارهواپیما
arresting system reset unit
متوقف کننده سیستم مهارهواپیما
arresting
توقیف کننده
arresting
جالب
aircraft arresting
دستگاه بازدارنده هواپیما ازحرکت
arresting sheave
پل مهار هواپیما
arresting barrier
چتر کم کننده سرعت هواپیمادر روی باند
arresting gear
دستگاه کم کننده سرعت هواپیما در روی باند دستگاه مهار هواپیما
arresting gear
قلابی برای نگه داشتن هواپیماهنگام فرود در فاصله کم
aircraft arresting
دستگاه مهار هواپیما
arresting sheave
ریل و سرسره مهار هواپیما
aircraft arresting hook
مجموعه قطعاتی که برای گرفتن سرعت یا کاهش اندازه حرکت یا گشتاور هواپیما درفرود معمولی یا اضطراری باان درگیر میشوند
aircraft arresting hook
قلاب مهار هواپیما
aircraft arresting gear
جعبه دنده دستگاه مهارهواپیما
arresting sheave span
محوطه ریل و سرسره مهارهواپیما
aircraft arresting complex
وسایل مهار هواپیما
arresting net stanchion
قلاب تور مهار هواپیما
aircraft arresting barrier
وسیله بازدارنده هواپیما ازحرکت مهار هواپیما
aircraft arresting reset unit
وسیله اماده کردن مجددسیستم مهار هواپیما
purchase
هر نوع انتقال مال غیرمنقول که ناشی از ارث یاامر امر قانونی نباشد
purchase
شراء
purchase
خریداری کردن
purchase
ابتیاع
purchase
خریدن
purchase
درامدسالیانه زمین
purchase
خرید خریداری کردن
purchase
اشتراء
purchase
خریداری
purchase
خرید
purchase money
قیمت جنس
purchase order
دستور خرید
purchase money
در CL ثمن
regional purchase
خرید از داخل منطقه پادگانی
purchase price
راس المال
cost purchase
راس المال
purchase ledger
دفتر کل خریدها
purchase journal
دفترخرید روزانه
purchase ledger
دفتر بزرگ خرید
purchase journal
دفتر روزنامه خرید
open purchase
خرید ازاد
purchase order
سفارش خرید
credit purchase
خرید نسیه
advance purchase
خرید سلف
counter purchase
داد وستد متقابل
counter purchase
تهاتر
counter purchase
خرید متقابل
conditions of purchase
شرایط خرید
regional purchase
خرید محلی
ratchet purchase
جرثقیل جغجغهای
collaborative purchase
خرید با تشریک مساعی
To purchase on approval .
بشرط امتحان ( شرطی )خریدن
purchase requisition
درخواست خرید
purchase request
درخواست خرید جنس تقاضای عقد پیمان خرید
purchase rate
نرخ خرید
two fold purchase
تاکل دو قرقرهای دو شیاره
basket purchase
خرید کلی بدون محاسبه جزئیات
local purchase
خرید از محل
local purchase
خرید محلی
collaborative purchase
خریدتعاونی
open purchase
خرید از بازار ازاد
purchase tax
مالیات بر معاملات
offer to purchase
پیشنهاد خرید
offer to purchase
پیشنهاد جهت خرید
to make a purchase
خرید کردن
forward purchase
پیش خرید
purchase by a deed
با سند خریدن
purchase by a deed
قباله کردن
hire purchase
خرید اقساطی
central purchase
خرید اماد به طور تمرکزی خرید اماد به طور یکجا
forward purchase
معامله سلف
forward purchase
خرید سلف
purchase description
خصوصیات جنس مورد نیازخرید
hire purchase
اجاره به شرط تملیک
hire purchase
کرایه چیزی به این ترتیب که کرایه کننده با پرداخت یک عده اقساط مالک ان شی بشود
It is too expensive for me to buy ( purchase ).
برای من خیلی قیمتش گران است ( پول خرید آنرا ندارم )
purchase price variance
سپرده اختلاف قیمت خرید سپرده تضمینی خرید
purchase notice agreements
پیمان خرید
purchase notice agreements
قراردادهای خرید
average purchase rate
نرخ متوسط خرید
lump sum purchase
خرید یکجا
lump sum purchase
خرید کلی
make a forward purchase
سلف خریدن
double purchase pulley
غرغرهای که دو طناب خورداشته باشد
element
کوچکترین واحد یا نقط ه روی صفحه نمایش که رنگ یا شدت آن قابل کنترل است
element
محیط طبیعی اخشیج
in one's element
<idiom>
شرایطی که به شکل طبیعی به سمت شخص بیاید
out of one's element
<idiom>
جایی که به شخص تعلق ندارد
one element
تابع منط قی که در صورت درستی ورودی خروجی درست میدهد
element
یک عنصر منحصر به فرد داده در آرایه
element
عامل اصلی محیط طبیعی
element
عامل
element
رکن
element
المان
element
سازه برقی
element
جزء
element
اساس
element
عنصر اساس
element
رکن اساس جزئی از یک قسمت یایکان
element
عنصر
element
اصل
element
یک شماره ازخانه ماتریس یا آرایه
element
که ازقسمتهای مشابه بسیار تشکیل شده است
element
کوچکترین واحد پایه برای ارسال داده دیجیتال
element
دروازه یا ترکیبی از دروازه ها
element
اعضا
[مجموعه]
[ریاضی]
element
جوهر فرد
element
جسم بسیط
element
عنصر عملیاتی
coupling element
عنصر پیوست
code element
عنصر رمز
coincidence element
مدار الکترونیکی که یک سیگنال خروجی تولید میکند وقتی که دو ورودی همزمان اتفاق میافتد یا دو کلمه دودویی معادل باشند
coupling element
عنصر اتصال
transition element
عنصر واسطه
bemetallic element
بی متال
tactical element
یکان رزمی یکان تاکتیکی
task element
عنصر اجرای عملیات
task element
قسمت مامور اجرای عملیات
task element
یکی از عناصر ناوگان ماموراجرای یک ماموریت
test element
وسیله ازمایش
test element
دستگاه ازمایش کننده عنصر ازمایش مدار
test element
حروف و اعداد ازمایش مدار
biotic element
عنصر زیستی
threshold element
عنصر استانهای
tactical element
عنصر تاکتیکی
to p an element to a word
جزئی از سر واژهای دراوردن
tracer element
عنصر ردیاب
accommpanying element
عنصر همراه
bimetallic element
زوج فلز
data element
عنصر داده
logic element
عنصر لاجیک
passive element
عنصر غیرعامل
passive element
عنصرغیرفعال
passive element
یکان غیر فعال
fuse element
واحد فیوز
picture element
سازه تصویر
picture element
کوچکترین واحد یا نقط ه روی صفحه نمایش که رنگ و شدت روشنایی آن قابل کنترل است
picture element
عنصر تصویر
positive element
سازه مثبت
primitive element
عنصر اولیه
primordial element
عنصر ازلی
passive element
جزء غیرفعال
parasitic element
جزء غیرفعال
logic element
عنصر منطقی
inverse element
عنصر وارون
image element
نقطه تصویر
identity element
عنصر یکسانی
nand element
عنصر نقیض و
negative element
سازه منفی
orbital element
عناصر مداری
heating element
المان یا عنصر حرارتی
trace element
عنصر کم مقدار
guest element
عنصر کم مقدار
filter element
المنت فیلتر
print element
عنصر چاپ
service element
عنصر اداری
shunt element
عنصر موازی
signal element
عنصر علامتی
start element
عنصر شروع
stop element
عنصر ایست
structural element
بخش سازهای
symmetry element
عنصر تقارن
delay element
عنصر تاخیری
data element
جزئیات اطلاعات
service element
عنصرشرکت کننده در عملیات عنصرخدماتی
service element
عنصری از نیروهای مسلح که در عملیات شرکت دارد
processing element
عنصر پردازشی
exclusive or element
عنصر یای انحصاری
essential element
رکن
embarkation element
یکان مخصوص کمک به بارگیری یا سوار شدن
element of construction
سازک
element of battery
الکترد پیل
element area
سازه تصویر
electronic element
بخش الکترونیکی قسمت الکترونیکی
electronic element
عنصر الکترونیکی
data element
عناصر اطلاعات
chemical element
عنصر شیمیایی
alloying element
عنصر الیاژ
tubular element
جسملوله
active element
عنصر عمل کننده
active element
عنصر عامل
abiotic element
عنصر نازیوه
active element
مولفه موثر
abiotic element
عنصر بیجان
aqueous element
عنصر ابی
active element
عنصر کنشی
active element
عنصر فعال
alloying element
عنصر الیاژی
abundant element
عنصر فراوان
absorbing element
عنصر جذب
air defense element
عنصر پدافند هوایی
finite element method
روش المان محدود
metal cutting element
عنصر براده برداری
fire support element
عنصر پشتیبانی اتش
mental element of crime
عنصر روانی جرم
fire support element
عنصرهماهنگ کننده پشتیبانی اتش
horizontal arch element
حلقه افقی قوس
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com