Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 212 (11 milliseconds)
English
Persian
at the front
در جلو
at the front
<adv.>
جلو
at the front
<adv.>
در جلو
at the front
<adv.>
در پیش
at the front
<adv.>
در مقابل
Search result with all words
front
جلو
front
پیش
front
صف پیش
front
نما طرز برخورد
front
جلودار
front
منادی جبهه جنگ
front
بطرف جلو روکردن به
front
مواجه شده با روبروی هم قرار دادن مقدمه نوشتن بر
front
درصف جلوقرارگرفتن
front
جبهه
front
سمت دشمن
front
خط اول میدان رزم پیشانی
front
جبهه هوا
front
فرمان سر روبرو جلو
front
به جلو
front
بازی در سانتر
front
در قبال
front
نمای جلو
front
نمای ساختمان
front
یچهای کنترل سیستم کامپیوتر اصلی و نشانگرهای وضعیت
front
بخشی از چیزی که از عقب به نظر آید
shop front
ازاره نمای بنا
cold front
جبهه هوای سرد
cold front
پیشان هوای سرد
front runner
دونده پیشتاز
front-runner
دونده پیشتاز
front-runners
دونده پیشتاز
front line
9 بخش اول زمین 81 بخشی گلف
front line
خط حمله خط حمله یادفاع
warm front
جبهه هوای گرم
front man
جلودار
front man
منادی
front man
پیشرو
front men
جلودار
front men
منادی
front men
پیشرو
front page
سرصفحه
front page
مطالب سرصفحه یا سرمقاله
front-page
سرصفحه
front-page
مطالب سرصفحه یا سرمقاله
action front
حاضر به تیر
front rake
زاویه شیب
double arm roll from front
زیر با مایه کلندون
fore front
نمای اصلی
friendly front end
طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
front axle
اکسل جلو
front axle bearing
یاطاقان اکسل جلو
front axle drive
محرک اکسل جلو
front axle housing
پوسته اکسل جلو
front axle suspension
اویزش یا تعلیق اکسل جلو
front bearing
یاطاقان جلو
front court
نیمهای که به ان حمله میشود
front court
محوطه جلو خط سرویس اسکواش
front de liberation national
جبهه ازادی بخش ملی سازمان جنگجویان الجزایرکه در فاصله 4591 تا2691 برای پایان دادن به سلطه فرانسویان در الجزایر
front de liberation national
فعالیت می کرد و در حال حاضر تنها حزب سیاسی الجزایر است
front drop
پرش به بالا و چرخش بجلو وفرود روی شکم
front end
سر جلویی
front end
نرم افزار نهایی
front end processor
پردازشگر جلو و انتها پردازشگر نهایی
front face
سطح برجسته
front face
پیشانی
front grip
گرفتن میله دست مهتابی
front headlock and leg lever in knee
خیمه زدن
front headlock and side roll
سر زیر بغل با مایه بزکش
front lighting
روشنایی جلو ساختمان
front liner
سانتر فوروارد
front lines
خط مقدم جبهه
front lines
خطوط مقدم
front lines
خطوط جلو جبهه
front matter
مقدمه
front matter
پیش گفتار
front mud guard
گلگیر جلوی اتومبیل
front wing
گلگیر جلوی اتومبیل
front office
سیاستمداران وگردانندگان یک سازمان
front panel
تابلوی جلو دار
front panel
مجموعهای از کلیدها و علائم برای کنترل سیستم کامپیوتری توسط اپراتور
front porch
میدان جلو
front putty
بتونه جلو
front race
پیشتازی
front raise
تمرین با دنبل از ناحیه ران تاشانه و ساعد روی بازو
front rank
صف جلو
front sight
مگسک
front strain
کرنش پیچشی
front takedown with outside single leg
زیر یک خم از مچ پا با حالت بزکش
front underlock
خیمه کامل و پریدن به پشت حریف
front view
نمای جلویی
front view
نمای جلو
front view
جبهه
front view
پیشانی
front wall
دیوار مقابل اسکواش
front wall
دیوار جلو
front wheel brake
ترمز چرخ جلو
front wheel drive
محرک چرخهای جلو
front wheel suspension
اویزش چرخهای جلوی اتومبیل
front wheel suspension
تعلیق چرخهای جلو
home front
عملیات غیر نظامیان وشخصی ها در زمان جنگ
in front of
در قبال
mach front
میله انتن سرعت سنج هواپیما
mach front
انتن ماخ سنج
odd front
خط دفاعی 4 نفره
Other Matches
up front
پیش -
at front
<adv.>
جلو
in front
<adv.>
جلو
in the front
<adv.>
جلو
at front
<adv.>
در جلو
in front
<adv.>
در جلو
front
نمای ساختمان
up front
بیعانه
up front
پیشاپیش
up front
از پیش
up front
جلو چشم مردم
up front
در انظار
up front
چشمگیر
up front
با صراحت و صداقت
up front
بیپرده پوشی
up front
رک و راست
up front
رک
to go to the front
بجبهه رفتن
to go to the front
داخل جنگ شدن
up front
<idiom>
روراست ،صحیح
in the front
<adv.>
در جلو
at front
<adv.>
در پیش
in the front
<adv.>
در مقابل
in front
<adv.>
در مقابل
at front
<adv.>
در مقابل
in the front
<adv.>
در پیش
in front
<adv.>
در پیش
wave front
جبهه امواج رادیویی
water front
جبهه رطوبتی
sea front
نمای دریایی شهر
shirt front
پیش سینه اهاری
shirt front
پیش سینه
pressure front
جبهه موج ضربتی ترکش گلوله اتمی میدان موج ضربتی
sight front
دید جلو در نقشه برداری
stationary front
جبهه حد فاصل بین دو توده هوای راکد
the front door
درجلو
popular front
لیکن زمامداری این حکومتها دیری نپایید
the front door
درورد
shock front
جبهه یا خط جبهه موج انفجار گلوله اتمی
type front
نوعی روش تایپ کردن نامه ها
type front
ماشین تایپ به جلو
wave front
جبهه موج
fall front
پیشآمدگیجلویدکور
front lights
چراغهایجلو
front mudguard
گلگیرجلو
front pipe
لولهجلو
front pocket
جیبجلو
front point
میخجلویکفش
front tip
آبپاشنوکاتو
front wheel
چرخجلو
front bench
اعضایپارلمانیکهدردولتهممسئولیتدارند
front crawl
شنایکرال
front door
دراصلیساختمان
In the front rank.
درصف جلو
front leg
پایهجلو
front lamp
لامپ جلو
front knob
دستگیریجلویی
front apron
جلویکروات
front beam
شاغولجلویی
front binding
روپوشجلویی
front board
مقوایجلویی
front brake
ترمزجلو
front crossbar
مانعپیشین
front derailleur
درایلرجلویی
front flap
زبانهجلویی
front foil
فلزورقهایجلویی
front footrest
پدالجلویی
front indicator
فشارسنج
front indicator
جلو
popular front
ائتلافی که احزاب غیر فاشیست در 5391در انترناسیونال کمونیست پیشنهاد شد و بر مبنای ان دولتهایی نیز در فرانسه واسپانیا روی کار امد
popular front
ائتلاف احزاب دست چپی ومیانه رو
popular front
جبهه ملی
popular front
جبهه خلق ملی
to show a bold front
جسارت کردن
to tailgate the motorist in front
سر به دم حرکت کردن
[اصطلاح روزمره]
to tailgate the motorist in front
دمرانی کردن
[اصطلاح روزمره]
to show a bold front
پر رویی کردن
front door
[of house]
ورودی
to push to the front
[of line]
داخل صف زدن
outside kick and front headlock
گرفتن دست راست بادست چپ و چرخاندن ازروی پشت
outside kick and front headlock
قفل کردن سرحریف
outside kick and front headlock
لنگ تندر
front door
[of house]
در جلویی
[ساختمان]
to front a house with marble
نمای خانهای رابامرمرساختن
front door
[of house]
در ورودی
put up a good front
<idiom>
وانمودبه خوشحالی ،تظاهر به خوشحال بودن
You are roasting yourself in front of the fire .
خودت را جلوی آتش که داری کباب می کنی
It was printed on the front page .
در صفحه اول روز نامه چاپ شد
The car in front is obstructintg us.
اتوموبیل جلویی به ما راه نمی دهد
front-end loader
بهبیللودر
upper warm front
جبهههوایبسیارگرم
front top pocket
جیببالایجلویشلوار
front sight housing
چشمیهدفگیر
fly front closing
پوششدکمه
upper cold front
جبههوایبسیارسرد
front brake lever
اهرم ترمزجلو
front landing gear
ترمزجلوییفرود
rear
[front]
connection
اتصال
[جلوئی]
پشتی
snap-fastening front
جلودکمهدار
recuperator cylinder front head
سرجلوییسیلندرتجدیدنیرو
He parked the car right in front of the garage.
درست جلوی گاراژ اتومبیل را پارک کرد
Drop me off in front of the train station!
من را جلوی ایستگاه راه آهن پیاده کنید!
to beg
[of a dog holding up front paws]
التماس کردن
[سگی با بالا بردن پنجه های جلویی]
He doesnt smok in front of (in the presence of)his father.
جلوی پدرش سیگار نمی کشد
to be like waving a red flag in front of a bull
[American]
کسی را برافروختن
to be like waving a red flag in front of a bull
[American]
کسی را خشمگین کردن
Mentioning his ex-wife's name was like waving a red flag in front of a bull.
تا اسم زن قبلی او
[مرد]
را آوردم خونش به جوش آمد.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com