Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 71 (5 milliseconds)
English
Persian
baby linen
قنداق
Other Matches
linen
کتان
linen
پارچه کتانی
linen
جامه زبر
linen
رخت شویی
linen chest
جامهدان
linen draper
بزاز
linen tape
نوار کتان
table linen
دستمال سفره
we sent the linen to the wash
رختهای شستنی رابرختشویخانه فرستادیم
wash linen
کهنه فرفشویی
linen draper
کتان فروش
table linen
رومیزی
air one's dirty laundry (linen) in public
<idiom>
مسئلهای که فاش شدنش باعث ناراحتی شود
baby
اسب دوساله
baby
شیرخواره
baby
مانندکودک رفتار کردن
baby
نوازش کردن
baby
بچه
baby
کودک
baby
طفل
baby
نوزاد
baby carriage
صندلی چرخدار بچه
baby carriage
کالسکهی بچه
to sleep like a baby
<idiom>
مثل نوزاد راحت و بی دغدغه خوابیدن
to get rid of a baby
بچه اش را برایش انداختن
[اصطلاح روزمره]
baby carriages
کالسکهی بچه
baby carriages
صندلی چرخدار بچه
Do you charge for the baby?
آیا برای بچه ها هم پول میگیرید؟
The baby is there months old .
نوزاد سه ماهه است
To wean a baby.
بچه ای را از شیر گرفتن
baby buggy
کالسکه بچه
baby-minder
شخصیکهدر منزلخود از بچههایی که والدین شاغل دارند پرستاری میکند
baby-talk
زبان بچهگانه
The baby spat out the pI'll.
نوزاد قرص را تف کرد بیرون
The baby is restless.
نوزاد بی تابی می کند
baby doll
لباسزیر
rag baby
عروسک کهنهای
baby sitter
بچه نگهدار
baby-sitting
از بچه نگاهداری کردن
baby-sitting
بچه داری کردن
baby-sits
از بچه نگاهداری کردن
baby-sit
از بچه نگاهداری کردن
baby-sit
بچه داری کردن
baby-sat
از بچه نگاهداری کردن
baby-sat
بچه داری کردن
baby sit
از بچه نگاهداری کردن
baby sit
بچه داری کردن
baby-sitters
بچه نگهدار
baby-sitter
بچه نگهدار
baby boom
پرزائی
baby converter
مبدل کوچک
baby farm
محل نگهداری کودکان
baby-sits
بچه داری کردن
eye baby
دیگری که به او نگاه میکند
eye baby
تصویر شخص در مردمک چشم
cry baby
نی نی کوچولو
bonus baby
بازیگر با پیش پرداخت زیاد
blue baby
طفلی مبتلا به یرقان ازرق
baby house
عروسک خانه
baby split
وضعی که میلههای 2 و 7 یا3 و 01 بولینگ باقی می ماند
baby siphon
سیفون کمکی که در هوابند ابی بکار میرود
The baby was kicking and scraming .
نوزاد لگه می انداخت وفریاد می کشید
the baby takes notice
بچه ملتفت است
the baby takes notice
بچه می فهمد
test-tube baby
بچهایکهخارجازرحممادررشدکند
the baby takes notice
بچه باهوش است
throw the baby out with the bathwater
<idiom>
(تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
The child
[kid,baby]
has taken after her mother.
بچه به مادرش رفته.
I am thinking of baby number two as I am not getting any younger.
من به فکر داشتن کودک شماره دو هستم چون من که جوانترنمی شوم .
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby.
ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com