Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 58 (4 milliseconds)
English
Persian
baby-sat
بچه داری کردن
baby-sat
از بچه نگاهداری کردن
Other Matches
baby
کودک
baby
اسب دوساله
baby
شیرخواره
baby
نوازش کردن
baby
مانندکودک رفتار کردن
baby
نوزاد
baby
طفل
baby
بچه
baby buggy
کالسکه بچه
baby doll
لباسزیر
baby carriages
صندلی چرخدار بچه
baby carriages
کالسکهی بچه
baby carriage
صندلی چرخدار بچه
baby carriage
کالسکهی بچه
rag baby
عروسک کهنهای
eye baby
دیگری که به او نگاه میکند
to get rid of a baby
بچه اش را برایش انداختن
[اصطلاح روزمره]
To wean a baby.
بچه ای را از شیر گرفتن
The baby spat out the pI'll.
نوزاد قرص را تف کرد بیرون
The baby is restless.
نوزاد بی تابی می کند
baby-talk
زبان بچهگانه
The baby is there months old .
نوزاد سه ماهه است
baby-minder
شخصیکهدر منزلخود از بچههایی که والدین شاغل دارند پرستاری میکند
Do you charge for the baby?
آیا برای بچه ها هم پول میگیرید؟
to sleep like a baby
<idiom>
مثل نوزاد راحت و بی دغدغه خوابیدن
eye baby
تصویر شخص در مردمک چشم
cry baby
نی نی کوچولو
bonus baby
بازیگر با پیش پرداخت زیاد
baby-sitting
بچه داری کردن
baby-sits
از بچه نگاهداری کردن
baby-sits
بچه داری کردن
baby-sit
از بچه نگاهداری کردن
baby-sit
بچه داری کردن
baby sit
از بچه نگاهداری کردن
baby sit
بچه داری کردن
baby-sitters
بچه نگهدار
baby-sitter
بچه نگهدار
baby-sitting
از بچه نگاهداری کردن
baby sitter
بچه نگهدار
blue baby
طفلی مبتلا به یرقان ازرق
baby split
وضعی که میلههای 2 و 7 یا3 و 01 بولینگ باقی می ماند
baby siphon
سیفون کمکی که در هوابند ابی بکار میرود
baby linen
قنداق
baby house
عروسک خانه
baby farm
محل نگهداری کودکان
baby converter
مبدل کوچک
baby boom
پرزائی
The baby was kicking and scraming .
نوزاد لگه می انداخت وفریاد می کشید
throw the baby out with the bathwater
<idiom>
(تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
the baby takes notice
بچه باهوش است
the baby takes notice
بچه می فهمد
test-tube baby
بچهایکهخارجازرحممادررشدکند
the baby takes notice
بچه ملتفت است
I am thinking of baby number two as I am not getting any younger.
من به فکر داشتن کودک شماره دو هستم چون من که جوانترنمی شوم .
The child
[kid,baby]
has taken after her mother.
بچه به مادرش رفته.
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby.
ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com