English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
ball ammunition فشنگ مانوری
ball ammunition مهمات مانوری
Other Matches
ammunition مهمات
ammunition pit زاغه مهمات
practice ammunition مهمات مشقی
ammunition point نقطه اماد مهمات
ammunition carrier مهمات بیار
ammunition belt فانوسقه
ammunition belt نوار فشنگ
ammunition barricade بستههای مهمات
ammunition pit چاله مهمات
ammunition modification بهتر سازی مهمات
ammunition modification بهبودمهمات
ammunition lot نوبه مهمات
ammunition carrier خودرو مهمات کش
ammunition handler متصدی جابجایی مهمات
ammunition handler سربازمهمات
ammunition handler متصدی مهمات
ammunition dump زاغه مهمات
ammunition dump انبار مهمات
ammunition depot محل تدارک مهمات
ammunition depot انبار مهمات
ammunition credit سهمیه مهمات ذخیره
ammunition credit سهمیه مهمات
ammunition condition وضعیت مهمات
ammunition chest شانه فشنگ قلاب نوار فشنگ
ammunition chest جعبه مهمات
ammunition shoes کفش سربازی
ammunition stocking جوراب سربازی
live ammunition مهمات جنگی
inert ammunition مهمات خنثی یا بدون خرج تخریب
inert ammunition مهمات مشقی
inert ammunition مهمات بی اثر
fixed ammunition مهمات ثابت
blank ammunition مهمات مانوری
blank ammunition مهمات مشقی
chemical ammunition مهمات شیمیایی
drill ammunition مهمات مشقی
drill ammunition گلوله مشقی
ammunition stowage ذخیرهمهمات
special ammunition مهمات مخصوص یا ویژه
ammunition depot محل نگهداری مهمات
practice ammunition مهمات مخصوص تمرین هدف
separate ammunition مهمات مجزا
artillery ammunition مهمات توپخانه
armed ammunition مهمات اماده انفجار
service ammunition مهمات جنگی
service ammunition مهمات رزمی
ammunition trains بنه مهمات
armed ammunition مهمات مسلح
antimateriel ammunition مهمات مخصوص تخریب هدفهای مادی مهمات ضداماد و وسایل
ammunition identification code کد شناسایی مهمات
ammunition in hands of troops مهمات موجود در دست یگانها
ammunition lift capability مقدورات حمل مهمات
ammunition data card کارت مشخصات مهمات
ammunition loading line خط بارگیری مهمات
ammunition day of supply روز اماد مهمات
ammunition loading line صف بارگیری مهمات صف بارکردن مهمات
ammunition available supply rate نواخت اماد مهمات موجود
ammunition lift capability فرفیت حمل ونقل مهمات
ammunition and toxic material open space انبارهای روباز مهمات ومواد سمی
ball گوی
to a. the ball توپ رانشان دادن
to a. the ball توشدن
to a. the ball اماده انداختن
three ball مسابقه گلف بین سه بازیگر باسه گوی
ball گلوله توپ
ball ساچمه توپ
ball توپ
into a ball نخ راگلوله کنید
ball توپ دور از دسترس توپزن
ball بیضه
ball توپ بازی مجلس رقص
ball رقص
ball ایام خوش
no ball اصطلاحیدرورزشچوگان
ball گلوله کردن
ball گرهک
best ball بازی یک نفر درمقابل 2 یا 3نفر برای کسب بهترین امتیاز
four ball مقایسه امتیازهای تیم دونفره در هر بخش باامتیازهای تیم حریف
have a ball <idiom> روزگارخوش داشتن
have something on the ball <idiom> باهوش ،زرنگ
on the ball <idiom> باهوش
ball ساچمه
ball مجلس رقص
ball کانون [کاموا]
ball بال [رقص]
ball بقچه [کاموا ]
ball گلوله
racket ball گوی کوچکی که ازپنبه وریسمان درست میکنند)
volley ball والیبال
working ball گوی با سرعت و چرخش کافی
wash ball صابون دستشویی
running with the ball با توپ دویدن
to kick a ball زدن
ball game ورزش یا بازی با توپ
ball game گوبازی
ball of clay توپبرایساختسفال
ball assembly توپمجمع
beach ball توپ بزرگ و رنگارنگ برای بازی در کنارهی دریا و دریاچه و یا استخر
ball games شرایط وضعیت
ball games هماورد
ball games مسابقه
ball games گوبازی
ball games ورزش یا بازی با توپ
ball game شرایط وضعیت
ball game هماورد
ball game مسابقه
push ball بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
punch the ball مشت کردن دروازه بان
track ball گوی پیگردی گوی شیار
squat under the ball توپگیری با شیرجه
puff ball یکجورسماروغ که چون تخم دان گوی مانندان شکسته شودتخم ان پراکنده میشود
shadow ball تمرین گوی اندازی
sit on the ball بازی محافظه کارانه
sit on the ball بازی تاخیری برای حفظ مساوی یابرد
small ball پرتاب بی حالت
square ball پاس عرضی
spot ball گویی که از نقطه معین هدف ضربه با گوی اصلی بیلیاردقرار می گیرد
snow ball گلوله برف
straight ball پرتابی در بولینگ که گوی باچرخش مستقیما حرکت میکند
sour ball کلوچه سخت ترش مزه
to block a ball نگهداشتن توپ در بازی
punch ball گلابی تمرین بوکس
track ball گوی نشان
to muff a ball از بی دست و پایی توپ رانگرفتن
to play ball توپ بازی کردن
to open the ball پیش قدم شدن
to open the ball اول رقصیدن
to kick a ball توپی را
to kick a ball توپ زدن
to keep the ball rolling رشته سخن رانگسیختن پشتش را امدن
snow ball با گلوله برف زدن
short ball شوت کردن کوتاه توپ [فوتبال]
high ball شوت کردن بالا توپ [فوتبال]
low ball شوت کردن پائین توپ [فوتبال]
long ball [شوت کردن بلند توپ] [فوتبال]
The ball is in your court. <idiom> حالا نشان بده که چند مرد حلاجی!
The ball is in your court. <idiom> حالا نوبت تو است.
The ball was out of bounds. توپ خارج [از زمین بازی] بود.
Now that you're here, it's a whole new ball game. حالا که اینجایی قضیه خیلی فرق می کند.
a whole new ball game <idiom> یک ماجرای کاملا متفاوت
ball-flower [ابزار تزئینی به سبک گوتیک ثانوی]
to stay on the ball <idiom> تند ملتفت شدن و واکنش نشان دادن
ball is in your court <idiom> [نوبت تو هست که قدم بعدی را برداری یا تصمیم بگیری]
movement off-the-ball بازی بدون توپ [تمرین ورزش فوتبال]
to swat the ball away با ضربه سخت جلوی توپ را گرفتن [دربازه بان]
to give the ball away توپ را [از دست] دادن
to let the ball do the work توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
to keep the ball moving توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
to pass the ball to somebody توپ را به کسی پاس دادن
That's the way the ball bounces. <idiom> موضوع اینطوری است. [اصطلاح روزمره]
ball pens روان نویس ها
pink ball توپصورتی
lead ball کلاهکتوپی
ivory ball توپعاجی
hockey ball توپهاکی
green ball توپسبز
cricket ball توپبازیگریکت
cork ball توپچوبپنبهای
brown ball توپقهوهای
bowling ball توپبولینگ
blue ball توپآبی
black ball توپسیاه
ball winder نخپیچ
ball stand محلتوقفتوپ
red ball توپقرمز
rugby ball توپلاستیکی
squash ball توپاسکوآش
ball pens خودکار ها
ball pen روان نویس [نوشت افزار]
ball pen خودکار [نوشت افزار]
play ball with someone <idiom> شرکت منصفانه
keep the ball rolling <idiom> اجازه فعالیت دادن
keep one's eye on the ball <idiom>
get the ball rolling <idiom> شروع چیزی
carry the ball <idiom> قسمت مهم وسخت را به عهده داشتن
She is a ball of fire. دختر آتش پاره ای (زرنگ وپرتحرک )
tennis ball توپتنیس
ball peen توپکنوکچکش
drop ball انداختن توپ بین دو بازیگر برای شرع مجدد
ball test ازمون ساچمهای
ball return بازگشت گوی بولینگ
ball printer چاپگر توپی
ball printer چاپگری که از توپ فلزی کوچک روی سط حی که حروف شکل می گیرند تشکیل شده است
ball player بازیگر با توپ
ball of toe گوشت زیر پنجه پا
ball of the eye تخم چشم
ball mill اسیاب ساچمهای
ball mill سنگ شکن گلولهای
ball joint سیبک
ball joint توپی اتصال
ball joint توپی
banana ball برش بیش از حد گوی
basket ball یکجورتوپ بازی
drop ball دراپ بال
ball park زمین بازیهای با توپ
dead ball توپ خارج ازبازی
dead ball توپ مرده
darning ball زیر رفویی
cue ball گوی سفید اصلی که با ان ضربه به گویهای دیگربیلیارد زده میشود
corn ball شیرینی چس فیل
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com