Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 168 (9 milliseconds)
English
Persian
bear witness
گواهی دادن
bear witness
شهادت دادن
Search result with all words
to bear witness
گواهی دادن
to bear witness to
گوهی دادن به
to bear witness to
شهادت دادن نسبت به
Other Matches
witness
شاهد مدرک
witness
شهادت دادن
witness
گواه
witness
گواهی
witness
دیدن گواه بودن بر
witness
شاهد
witness
گواه اوردن
witness
گواه شاهد شهادت دادن
witness
گواهی دادن
witness
شهادت
false witness
گواهی یاشهادت دروغ
ocular witness
شاهد عینی
to call to witness
بگواهی خواندن
subscriping witness
گواهی کننده سند
mountains witness
کوه هاهم گواهی میدهند حتی کوه ها.......
producing a witness
استشهاد
summoning a witness
استشهاد
eye witness
گواه عینی
eye witness
شاهد عینی
expert witness
شاهد خبره
ear witness
گواه بگوش شنیده شاهدسمعی
challenging a witness
جرح شاهد
call to witness
به شهادت طلبیدن
call to witness
گواهی خواستن از
call to witness
گواه گرفتن
skilled witness
شاهد متخصص
skilled witness
کارشناس اهل خبره
subscriping witness
مصدق
subscriping witness
مسجل
in witness whereof
برای گواهی مراتب بالا
to call to witness
بشهادت طلبیدن
witness stand
محلی که شاهد درانجا ایستاده و شهادت میدهد
to call to witness
استشهادکردن از
witness heaven!
خدا گواه است
Jehovah's Witness
ارگانیمذهبیکهعقایدوایدههایبعضیازمسیحیانمبنیبرخاتمهپذیریدنیاراقبولدارند
eye witness
گواه عینی
I saw it for myself . I was an eye –witness
خودم شاهد قضیه بودم
To produce a witness.
دردادگاه شاهد آوردن
as God is my witness ...
خدا شاهد است ...
eye-witness
شاهد عینی
eye witness
شاهد عینی
witness box
جایگاه شهود گواه جای
eye-witness
گواه عینی
witness box
جایگاه ویژه گواهان در دادگاه
examination of witness's eligibility
تزکیه
I was an eye witness to what happened.
من حاضر وناظر وقا یع بودم
The written statements of the witness.
اظهارات کتبی شاهد
My clothes are a witness to my poverty.
لباسی که بتن دارم شاهد فقر است
he summoned god for witness
خداراشاهدگرفت
he summoned god for witness
خدارابگواهی طلبید
to compel the attendance of a witness
وادار به حاضر شدن شاهدی
[قانون]
tradition related by successive witness
سنت متواتر
tradition related by successive witness
تواتر
to bear up
تاب اوردن
bear
: خرس
to bear out
تحمل کردن
to bear out
تاب اوردن
to bear down
برانداختن
to bear down
غلبه کردن بر
to bear away
بردن
to bear away
ربودن
to bear up
نا امیدنشدن نگهداری کردن
the little bear
خرس کوچک
the little bear
دب اصغر
i cannot bear him
حوصله او را ندارم
bear
حمل کردن
bear out
تمایل اسب به نزدیک شدن به حد خارجی
bear
تقبل کردن تحمل کردن
bear
حاوی بودن
bear
برعهده گرفتن
bear
زاییدن میوه دادن
bear in
تمایل اسب به نزدیک شدن به جانب کناره مسیر یا نرده ها
bear
درسمت قرار گرفتن در سمت
bear out
بیرون دادن
bear out
شل کردن
bear on
نسبت داشتن
bear off
off shove
bear off
برگشتن قایق بسمت مخالف باد
bear
تاب اوردن تحمل کردن
bear
مربوط بودن
bear
در بر داشتن
bear
تاثیر داشتن
bear
داشتن
bear up
برگشتن قایق بسمت باد
bear
: بردن
bear
کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
bear
تا شاید در مدت اجل بتواند همان کالا را به قیمت ارزانتر بخرد
bear
لقب روسیه ودولت شوروی
bear
سلف فروشی سهام اوراق قرضه در بورس بقیمتی ارزانتر از قیمت واقعی
bear
بردن
bear on
مربوط بودن
bear
حمل کردن دربرداشتن
to bear comparison with
قابل مقایسه بودن با
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
To bear someone a grudge.
نسبت به کسی غرض داشتن
bear hug
سخت در آغوش گیری
bear hug
دو دستی بغل کردن
bear hugs
سخت در آغوش گیری
bear hugs
دو دستی بغل کردن
To bear (put up) with somebody.
با کسی سر کردن (مدارا کردن ؟ ساختن )
To be patient. To bear up.
حوصله کردن ( حوصله بخرج دادن )
bear leek
والک کوهی
to bear the blame
تقصیر را به گردن گرفتن
bear leek
سیرخرس
bear's garlic
سیرخرس
bear's garlic
پیاز خرسی
bear's garlic
والک کوهی
bear leek
پیاز خرسی
i alone bear the brunt of it
خدمت انها بر من واجب می اید
bear record to
تصدیق یا اثبات کردن
to bear a grudge
لج یاکینه داشتن
to bear a loss
ضرردادن
to bear a sword
شمشیردربرداشتن
to bear any one a grudge
به کسی لج داشتن
to bear arms
سربازی کردن
to bear arms
خدمت نظام کردن
the great bear
دب اکبر
to bear enmity
دشمنی داشتن
to bear enmity
دشمنی ورزیدن
to bear enmity
کینه ورزیدن
the lesser bear
خرس کوچکتر
the lesser bear
دب اصغر
bear testimony
گواهی دادن
grizzly bear
خرس خاکستری
great bear
دب اکبرgrandaunt
bear's foot
نوعی گیاه خریق که برگ هایی به شکل پا و پنجه ها خرس دارد.
she cannot bear heat
تاب گرما رانمیاورد
it will not bear repeating
جندان زشت است که نمیتوان انرا بازگو کرد
she cannot bear heat
طاقت گرما را ندارد
smokey the bear
وسیله تولید کننده دود
smokey the bear
وسیله تولید پرده دود در هلی کوپتر
bear testimony
شهادت دادن
to bear fruit
باریا میوه دادن
to bear hard
جفاکردن
to bear hard
زوراوردن
to bear testimony
شهادت دادن
to bear a loss
خسارت دیدن یاکشیدن
to bear with a person
باکسی ساختن یاسازش کردن
bear garden
محلی که درانجاخرسها رابجنگ می اندازند
bear arms
سلاح به دست گرفتن خود را به خدمت معرفی کردن
bear arms
تحت سلاح رفتن
bear agrudge
غرض ورزیدن
bear a hand
کمک کردن
polar bear
خرس سفید
to grin and bear it
سوختن وساختن
to grin and bear it
در رنج وسختی بردباری کردن دندان روی جگرگذاشتن
white bear
خرس سفید خرس قطبی
to bear testimony
گواهی دادن
to bear oneself
حرکت کردن
to bear in mind
درنظرداشتن
to bear pressure upon
فشار اوردن بر
to bear a meaning
معنی دادن
cross to bear/carry
<idiom>
رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
To bear heavy expenses.
سرب فلز سنگین وزنی است
Like a bear with a sore head.
مثل گرگ تیر خورده
to bear any customs duties
هر گونه عوارض گمرکی را به عهده گرفتن
to bear all customs duties and taxes
تمام عوارض گمرکی و مالیات را به عهده گرفتن
to have
[or bear]
a maximum
[minimum]
load of something
حداکثر
[حداقل]
باری را پذیرفتن
bear tape shutter gate
دریچه شیروانی شکل
He's a good director but he doesn't bear
[stand]
comparison with Hitchcock.
او
[مرد ]
کارگردان خوبی است اما او
[مرد]
قابل مقایسه با هیچکاک نیست.
To bear ( assume , accept ) a responsibility undertook the age of eighty .
مسئولیتی را بعهده گرفتن
To bring pressure to bear . To exert pressure .
اعمال فشار کردن
To bring pressure to bear . To exert pressure .
فشار خون دارد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com