English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 171 (2 milliseconds)
English Persian
blow-dries گیسو را خشک کردن
Other Matches
dries : خشک کردن
dries خشک انداختن
dries اخلاقاخشک
dries بی اب
dries : خشک
dries تشنه شدن
at one blow در یک وهله
blow a way بادبرد
blow down داغان کردن
blow down پراندن
after blow پس دمیدن
blow down بافوت درست کردن
at one blow بیک ضربه
blow by blow دم بدم
blow-out جای باد در رفتن
blow-by-blow یک ریز یک گیر
blow-by-blow پشت سرهم
blow-by-blow دم بدم
blow by blow یک ریز یک گیر
blow by blow پشت سرهم
blow in حمله از میان خط
blow off شیر تخلیه
blow over رد شدن
by blow ضربت تصادفی
over blow زیاد دمیدن
to blow over گذشتن
to blow over تمام شدن
to blow up بادکردن
to blow up ترکیدن
blow it (something) <idiom> کوری عصا کش کور دگرشود
blow over طی شدن
blow over گذشتن
blow out خروج ناگهانی
blow on باد زدن
blow on فوت کردن
blow out ترکیدن
blow out پنجرشدن
blow out پنچری منفجر شدن
blow out انفجار
blow out به خارج دمیدن
blow out سوختن انفجار
blow over <idiom> از خود تمجید کردن ،قوربون خودرفتن
blow دمیدن مکش هوا
blow گداختگی
blow برنامه ریزی یک وسیله PROM با داده
blow up منفجر کردن
blow up ترکاندن عصبانی کردن
blow up انفجار
blow up عکس بزرگ شده
blow دمیدن پرتاب محکم توپ
blow وزیدن
blow up شکمدان
blow ذوب
blow ضربه
blow وزش نواختن
blow صدمه
blow هدر دادن موقعیت
blow ضربت
blow ترکیدن
blow در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن
blow ناتوانی درانداختن تمام میلههای بولینگ با دو ضربه
blow ناتوانی بعلت فشار مسابقه اتومبیلرانی یا نقص فنی
blow جوشیدن
blow دمیدن هوا
blow up شکم دادگی
blow-up عکس بزرگ شده
blow-up ترکاندن عصبانی کردن
blow-up توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-up تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow-up شکم دادگی
blow-up شکمدان
blow-up انفجار
blow-up منفجر کردن
blow دمیدن
blow up توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow up تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
to blow out one's brains اعصاب کسی را خورد کردن
to blow up dust گرد و خاک به پا کردن
to give somebody a blow به کسی ضربه زدن
to blow the bellows دمیدن ششها
to blow the coals اتس رادامن زدن
to blow the expense بی پرواخرج کردن
to blow the gaff بوق زدن
to blow out alamp خاموش کردن چراغ
to blow ones own trumpet خودستایی کردن
to blow a whistle سوت زدن
to blow atrumpet نواختن شیپور
the wind blow over بادایستاد
to blow fire فوت کردن اتش
straight blow ضربه مستقیم در بوکس
silicon blow گرم دمیدن
to blow nose گرفتن بینی
to blow one's nose دماغ گرفتن
to blow one's nose بینی پاک کردن
to blow the gaff توط ئهای رااشکارکردن
to give somebody a blow به کسی ضربه وارد کردن
blow-drying گیسو را خشک کردن
to blow somebody's mind <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
blow one's own horn <idiom> شکست درچیزی
body blow سدیبزرگدربرابررسیدنبههدفی
To blow ones own trumpet. از خود تعریف کردن
To receive a blow. ضربه خوردن
blow-dry گیسو را خشک کردن
to blow somebody's mind <idiom> <verb> کسی را شگفتگیر کردن
to puff and blow نفس نفس زدن
to puff and blow سخت نفس کشیدن
to strike a blow for سنگ
to strike a blow for به سینه زدن درسرچیزی دعواکردن
whale blow نهنگ ها اب را به بیرون می دمند
blow-dried گیسو را خشک کردن
to blow a horn بوق زدن
Go and blow your nose. برو دماغت رابگیر ( نظافت بینی )
to blow a fuse فیوزی سوزاندن
blow-ups تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow hole دیگ جن
blow hot هوای گرم دمیدن
blow off valve سوپاپ قطع دم
blow out fuse فیوز انفجاری
blow out magnet مغناطیس جرقه
blow pipe بوری
blow pipe نتیجه ه شیشه گری
blow pipe تفنگ بادی
blow in doors دری در مجرای ورودی موتورهواپیما که در اثر اختلاف فشار علیرغم نیروی فنربطرف داخل باز میشود
blow torch چراغ لحیم کاری [ابزار]
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow gun تفنگ بادی
blow full به طور کامل دمیدن
blow-ups توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-ups شکم دادگی
blow-ups شکمدان
blow-ups عکس بزرگ شده
blow-ups انفجار
blow-ups منفجر کردن
blow-outs جای باد در رفتن
blow bitumen قیر هوادار
blow bitumen قیر دمیده
blow cold هوای سرد دمیدن
blow torch پستانک
blow torch بوری زرگری یا جوشکاری نیچه
fly blow الوده به تخم مگس کردن
low blow ضربه بوکس خطا به پایین تراز کمر
magnetic blow out with با خاموش کننده مغناطیسی
fore blow پیش دمیدن
hammer blow ضربه قوچ
foul blow ضربه خطا
foundamental blow ضربه کارساز
hammer blow ضربت قوچ
magnetic blow out خاموش کننده مغناطیسی
fly blow تخم مگس
blow tubes لولههای دمنده
fly blow تخم مگس گذاشتن در
bottom blow شیر ته دیگ بخار
finishing blow ضربه اخر
finishing blow ضربه مرگ
death blow ضربت مهلک
death blow ضربت کشنده
blow-ups ترکاندن عصبانی کردن
to blow great gun سخت وزیدن
magnetic blow out arrester برقگیر با خاموش کننده مغناطیسی
to blow great guns سخت وزیدن
to blow hot and cold دودل بودن
blow with the open glove ضربه با دستکش باز بوکس
flies blow meat حشرات روی گوشت تخم میگذارند
blow resulting in death ضربه منجر به موت
To deliver (strike) a blow ضربه زدن ( وارد آوردن )
To deliver (strike ) a blow . ضربه وارد ساختن
to blow hot and cold وقتی باکسی گرم گرفتن ووقتی سرد شدن
magnetic blow out circuit breaker کلید قدرت با خاموش کننده مغناطیسی
The blow made my head swin. در اثر ضربه سرم گیج خورد
The blow made me giddy young girl . دختر گیج وسر بهوایی است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com