Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 165 (7 milliseconds)
English
Persian
blow-dry
گیسو را خشک کردن
Other Matches
to blow over
گذشتن
blow down
بافوت درست کردن
blow down
پراندن
blow down
داغان کردن
blow over
<idiom>
از خود تمجید کردن ،قوربون خودرفتن
to blow over
تمام شدن
blow a way
بادبرد
at one blow
در یک وهله
at one blow
بیک ضربه
after blow
پس دمیدن
blow-out
جای باد در رفتن
blow-by-blow
یک ریز یک گیر
blow-by-blow
پشت سرهم
blow-by-blow
دم بدم
blow by blow
یک ریز یک گیر
blow by blow
پشت سرهم
blow by blow
دم بدم
blow it (something)
<idiom>
کوری عصا کش کور دگرشود
blow in
حمله از میان خط
by blow
ضربت تصادفی
to blow up
بادکردن
to blow up
ترکیدن
over blow
زیاد دمیدن
blow over
رد شدن
blow over
طی شدن
blow over
گذشتن
blow out
خروج ناگهانی
blow out
سوختن انفجار
blow out
به خارج دمیدن
blow out
انفجار
blow out
پنچری منفجر شدن
blow out
پنجرشدن
blow out
ترکیدن
blow on
فوت کردن
blow off
شیر تخلیه
blow on
باد زدن
blow-up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow
دمیدن
blow
ضربه
blow
ذوب
blow
گداختگی
blow
صدمه
blow
برنامه ریزی یک وسیله PROM با داده
blow up
منفجر کردن
blow up
ترکاندن عصبانی کردن
blow up
انفجار
blow
دمیدن هوا
blow
جوشیدن
blow
ناتوانی بعلت فشار مسابقه اتومبیلرانی یا نقص فنی
blow
وزیدن
blow
در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن
blow
ترکیدن
blow
ضربت
blow
وزش نواختن
blow
دمیدن مکش هوا
blow
هدر دادن موقعیت
blow
دمیدن پرتاب محکم توپ
blow
ناتوانی درانداختن تمام میلههای بولینگ با دو ضربه
blow up
عکس بزرگ شده
blow-up
انفجار
blow up
تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow-up
تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow-up
شکم دادگی
blow-up
شکمدان
blow-up
عکس بزرگ شده
blow-up
ترکاندن عصبانی کردن
blow-up
منفجر کردن
blow up
شکم دادگی
blow up
شکمدان
blow up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
to blow a whistle
سوت زدن
to blow out one's brains
اعصاب کسی را خورد کردن
to blow the bellows
دمیدن ششها
to blow the coals
اتس رادامن زدن
to blow the expense
بی پرواخرج کردن
to blow up dust
گرد و خاک به پا کردن
to blow the gaff
بوق زدن
to blow the gaff
توط ئهای رااشکارکردن
to blow out alamp
خاموش کردن چراغ
to blow ones own trumpet
خودستایی کردن
the wind blow over
بادایستاد
to blow atrumpet
نواختن شیپور
to blow fire
فوت کردن اتش
to blow nose
گرفتن بینی
straight blow
ضربه مستقیم در بوکس
silicon blow
گرم دمیدن
blow-dried
گیسو را خشک کردن
to blow one's nose
بینی پاک کردن
to blow one's nose
دماغ گرفتن
to give somebody a blow
به کسی ضربه زدن
blow-drying
گیسو را خشک کردن
to blow a fuse
فیوزی سوزاندن
to blow somebody's mind
<idiom>
<verb>
کسی را شگفتگیر کردن
body blow
سدیبزرگدربرابررسیدنبههدفی
To blow ones own trumpet.
از خود تعریف کردن
to blow somebody's mind
<idiom>
<verb>
کسی را کاملا غافلگیر کردن
To receive a blow.
ضربه خوردن
to blow a horn
بوق زدن
to puff and blow
نفس نفس زدن
to puff and blow
سخت نفس کشیدن
to strike a blow for
سنگ
to strike a blow for
به سینه زدن درسرچیزی دعواکردن
whale blow
نهنگ ها اب را به بیرون می دمند
to give somebody a blow
به کسی ضربه وارد کردن
blow-dries
گیسو را خشک کردن
Go and blow your nose.
برو دماغت رابگیر ( نظافت بینی )
blow one's own horn
<idiom>
شکست درچیزی
blow-ups
منفجر کردن
blow hole
دیگ جن
blow hot
هوای گرم دمیدن
blow off valve
سوپاپ قطع دم
blow out fuse
فیوز انفجاری
blow out magnet
مغناطیس جرقه
blow pipe
بوری
blow pipe
نتیجه ه شیشه گری
blow pipe
تفنگ بادی
blow in doors
دری در مجرای ورودی موتورهواپیما که در اثر اختلاف فشار علیرغم نیروی فنربطرف داخل باز میشود
blow torch
چراغ لحیم کاری
[ابزار]
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow gun
تفنگ بادی
blow full
به طور کامل دمیدن
blow-ups
ترکاندن عصبانی کردن
blow-ups
انفجار
blow-ups
عکس بزرگ شده
blow-ups
شکمدان
blow-ups
شکم دادگی
blow-ups
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-outs
جای باد در رفتن
blow bitumen
قیر هوادار
blow bitumen
قیر دمیده
blow cold
هوای سرد دمیدن
blow torch
پستانک
blow torch
بوری زرگری یا جوشکاری نیچه
fore blow
پیش دمیدن
foul blow
ضربه خطا
foundamental blow
ضربه کارساز
blow-ups
تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
hammer blow
ضربت قوچ
hammer blow
ضربه قوچ
magnetic blow out with
با خاموش کننده مغناطیسی
low blow
ضربه بوکس خطا به پایین تراز کمر
magnetic blow out
خاموش کننده مغناطیسی
fly blow
تخم مگس گذاشتن در
fly blow
الوده به تخم مگس کردن
death blow
ضربت مهلک
finishing blow
ضربه مرگ
death blow
ضربت کشنده
finishing blow
ضربه اخر
fly blow
تخم مگس
bottom blow
شیر ته دیگ بخار
blow tubes
لولههای دمنده
blow with the open glove
ضربه با دستکش باز بوکس
magnetic blow out arrester
برقگیر با خاموش کننده مغناطیسی
to blow great gun
سخت وزیدن
To deliver (strike) a blow
ضربه زدن ( وارد آوردن )
to blow great guns
سخت وزیدن
to blow hot and cold
دودل بودن
to blow hot and cold
وقتی باکسی گرم گرفتن ووقتی سرد شدن
flies blow meat
حشرات روی گوشت تخم میگذارند
blow resulting in death
ضربه منجر به موت
To deliver (strike ) a blow .
ضربه وارد ساختن
The blow made my head swin.
در اثر ضربه سرم گیج خورد
magnetic blow out circuit breaker
کلید قدرت با خاموش کننده مغناطیسی
The blow made me giddy young girl .
دختر گیج وسر بهوایی است
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com